یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۲:۰۹

ایستگاه انتظار

این نه آن داستان دنباله دار است...

داستان گسسته ایست با پلان های کوتاه.کوتاه تر از یه فیلم کوتاه ِ بی سر و ته!

فیلم های کوتاهی که مثل یه خواب هر روزه ، من و تو میبینیم و مثل همان خواب فراموشش میکنیم...

ولی وقتی جایی میخوانیمشان قدر یه رمان پرفروش شاید جذاب به نظر برسد!

میدانی چرا؟ چون ملموس اند. چون طعم ناب زندگی را میدهند.چون میدانیم ، 

نویسنده ننشسته تا برای درآمدش،یک مشت داستان سرهم کند و به خورد ما دهد...

احساس نمیکنیم داریم دروغ میخوریم و دلمان درد نمیگیرد!

واسه همین است ، فیلم ها و برنامه ها یی که ساده اند و حرف پیچیده ای برای گفتن ندارند این همه

طرفدار دارند...مخصوصا در داخل خارج!!!مخصوصا در جایی پر از هیاهو...

جایی پر از هیاهو خبر از زندگی دارد...جریان زندگی در شلوغی است که خودنمایی میکند و دست تکان میدهد

و میگوید هااای من اینجام!!!

جایی پر هیاهو مثل ، اتوبوس!!!

و مثل مترو، ولی اسم رقیبش را نیاور، بگذار در نفس نفس زدن هایش و گرما و سردی اش و منظره های گذران

پشت شیشه هایش غرق شویم....

ایستگاه اتوبوس یکی از مراحلی ست که باید طی میکردم. مرحله ای که کمی تلخ و حرص در آر به نظر می رسد

به خصوص وقتی سرخیابان باشی و و اتوبوسی خرامان به طوری که فکر کنی از قصد میخواهد حرص تو را

در بیاور از جلویت بگذرد و زبان درازی کند و برود و برود و برود....

و تو در لحظه ای احساس تنهایی کنی...اما شاید زیر پوستی شانه هایت را بالا بیندازی و

 بگویی بعدی در راه است.....امیـــــد......اولین پیام زندگی کوتاه مدت هر روزه ام با اتوبوس بود که یاد گرفتم.

آدم خوبست در تعامل با هر کس و هر چیزی حتی سعی کند یه چیزی بیاموزد.

اتوبوس که جای خود دارد گنده بک!!! میخندی؟ خب مگر چیست؟ ما با هم شوخی داریم!!!

و چه چیزی با حال تر از آنکه بنشینی در ایستگاه اتوبوس و از روی کنجکاوی چشم به دوزی به ماشین ها و 

اهالیشان با حرکاتشان و عمل ها و عکس العمل ها!

چشمهایت را ببندی و صدای بوق های شهر را میشنوی و رانندگانی صبور و بی اعصاب!

و با تمام وجود احساس میکنی و شَهرت و مردمش را دوست میداری!

با نیم نگاهی به کسانی که در ایستگاه منتظرند ، آنهارا میسنجی و اگر اتوبوس دیر بیاید حتی پیش خودت 

اسم هایشان را حدس میزنی و حتی شغلشان را...

اما چشم نمیدوزی به آنها ، درست کردن هیچ فضای سنگینی کار تو نیست که دختر!

مسیر اتوبوس هایی را که می آیند و میروند را چک میکنی و چقدددر دلت اتوبوس خودت را میخواهد و بیشتر

مقصد را!!!!

و چقدر دل بسته ی آن صندلی جلو ی دم در !!!و دوست داری وقتی اتوبوس می آید ...

 زنبیلی نامرئی آنجا باشد و جا را برای تو خالی نگه داشه باشد!!!

به این میگن وقت های مرده. وقت هایی که به اصطلاح نفسشان خاموش میشود در تلف شدنشان!

وقت هایی که زندگی بیشتر میبخشند به روزگار کودکانه ی دوست داشتنی من.

روزگار زیبایی که حس خوب دوست داشتن را میبخشند.

بلند میشوم. کسی جایم را در ایستگاه انتظار میگیرد . لبخند میزنم. به آن دور دور ها نگاه میکنم.

و در گرد و خاک مهمان شده ی این روزهای تهران...

سایه ای بزرگ و آهنی میبینم...که حدس میزنم اتوبوس است.

ناخواسته مانتویم را صاف میکنم و صدایم را!

آماده ام.هم مسیریم.سوار میشوم برای دیدن یک روایت اتوبوسی!


روایت های اتوبوسی  -   قسمت دوم



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۱۷

نظرات  (۲)

سلام الهام جونم دلم برات تنگیده یه عالمههههه
پاسخ:

       عزیز دلمی :)


سلام
نوشته هات خیلی قشنگه... دوستشون دارم
پاسخ:

     

ممنونم عزیز دلم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی