یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی
۰۴ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۸

باران ابهام می بارد...

مه غلیظ را باید ببینی.چیزی مثل جنگل ابر شاهرود که فقط از کنارش رد شدی و از دور تصورش کردی.از دور پرنده ی خیالت را پر دادی روی یک تپه.که رویش پر از برگهای رنگارنگیست که شاخه ها از سر لج شیطنت باد، از آغوش رانده اند.و ابرهایی که آمده اند پایین.مثل آن ابرهای توی آسمان آبی هم نیستند.کپه ای.سفید.پنبه ای.پایین که می آیند، دیگر نمیتوانی تشخیصشان دهی،که کدامیک شکل خرگوش و کدامیک شکل دایناسور است!پایین که بیاییند میشود بهشان گفت مه منقبض غلیظ.از پسش هیچ نمیبینی.


انگار خنکی مه را جای اکسیژن میبلعی.دستت را عصا میکنی و از خودت جلوتر میفرستی تا راهنمای راهت باشد.پایت را بی اطمینان ،جلو میگذاری.میترسی.صدای نفسهایت را میشنوی.لزوما هوا هم تاریک نیست.روشن است.خورشید میبارد.و دلت میخواهد همه ی این مه را در مشت جمع کنی.مثل رخت شسته شده در چنگال با قدرت بچلانی تا ببارد...تا نور خورشید بتواند از روزنه بوجود آمده ، بدود و راه باز کند برای بیشتر دیدن،شناختن،فهمیدن...


حالا گاهی حس میکنی روی همین تپه ناهموار زندگی جا مانده ای.تنها.با یک عالمه مه ابهام.شروع میکنی به دوست داشتن سایه ها.و آرام آرام و کورمال کورمال به سایه ها نزدیک میشوی.تا سایه هایی که از اعماق دلت دوست داشته ای را در آغوش بگیری.و بنشینی روزها و شب ها باهاشان حرف بزنی ، بپرسی که چرا این همه ناواقعی بودند و بگویند و بگویند.و تا قبل از رسیدن روز موعود لمس کردن سایه ها،تنها کابوس ، سراب بودن سایه هاست...بروی تا مرز رسیدن و ببینی سایه ، سایه مانده.سایه مانده و فقط لبخند میزند!


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۰۴
الهام اسماعیلی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی