یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۴۶

گنجشکی که کفر میگوید، آدم است!

گرگ و میش صبح بود.خورشید داشت لباس طلوعش رو برای یه جشن طلوع دیگه می‌پوشید .گنجشک ها یواشی و بی سرو صدا همدیگر رو بیدار کردند.قرار هر صبحشون همین بود.بی صدا پر بزنند و تو تاریکی برن روی شاخه های همه ی درخت ها بشینن ومنتظر باشن.منتظر باشن تا خورشید خرامون خرامون قدم بزنه تو آسمون تا اونا بتونن خدا رو غافلگیر کنن.

گنجشک ها فکر میکردن خدا هر روز صبح زود ساعتشو با طلوع خورشید کوک میکنه تا از اول صبح به امور بنده هاش رسیدگی کنه.دعا هارو دسته بندی کنه.شکایت ها رو دونه دونه بخونه.شکر گذاری ها رو با لبخند مرور کنه ، گلایی که قراره امروز شکوفا بشن رو بیدار کنه و یه عالمه برنامه ریزی مختلف که البته گنجشکا همه رو دسته بندی کرده بودن و نوشته بودن تا یادشون نره که خداشون، چقدر کار داره!

گنجشکا هر شب نقشه میکشیدن که هر روز صبح یه هدیه بزرگ برای خدا بفرستند.یه هدیه با صدای بلند.اونقدر بلند که ار هفت تا آسمون بگذره و بره پشت در اتاق خدا.بره و خودش بگه من از طرف گنجشکا اومدم.اومدم تا بگم چقدر دوستت دارم و چقدر بیادتم ای خدا.اون وقت هم خدا صدای گنجشکا رو بگیره و آویزون کنه دم در و دم پنجره اتاق کارش تا هر وقت باد اومد صدای گنجشکا بپیچه توی بهشت توی هفت اسمون توی کهکشون و برسه تا خود زمین و قل بخوره تا خودِ گوش ِ خودشون!

واسه همین هر روز آسه آسه و بی صدا می‌نشستن منتظر طلوع تا بزنن زیر آواز و یکصدا قربون صدقه ی خدا برن.بی برو برگرد و متحد تا خورشید چشمک هر روزشو میزد، جیک جیک مستونشون گوش زمین و آسمونو کر می‌کرد.

اما یه روز، یه گنجشگکی اومد میون گنجشکا که یخرده فرق داشت باهاشون.صبحا خوابش میومد.و هدیه فرستادن واسه خداشو دوست نداشت.جای هدیه ، غر میزد که چرا خونش کوچیکه و دونه‌ش کمه.چرا آب حوض کثیفه و چرا جوجه ها زیادی غذا میخوان.دوره میگشت و به بقیه گنجشکا میگفت خدا که سرش خیلی شلوغه. با بلندگوی آدما هم داد بزنی و بگی ممنونتم و چاکرتم نمیشنوه چون داره بهشتشو رنگ میکنه.

میگفت و میرفت و بغ میکرد لبه ی پنجره ها و زل میزد به آدما.یه بار میرفت آرایشگاه ، یه بار میرفت پیرایشگاه.یه بار میرفت تو خیابون یه بار میرفت تو بیابون.خیره میشد به آدمایی که سر صبح جیک جیک نمیکردند و لنگ ظهر به زور بیدار میشدن.خیره می‌شد و پلک هم نمیزد.همه ش پر از چرا بود و نمیدونست چجوری به جواب برسه.یه روز تصمیمشو گرفت و یه آرزو کرد.آرزو کرد که آدم بشه.شاید اگر آدم میشد خوشبخت تر می‌شد! واسه همین یه روز گذاشت و رفت.بقیه نمیدونن کجا.اما بعضیا دیدنش که هر روز می‌رفت تا با آدما چایی بخوره و سر میز بحث سیاسی کنه! اما اینکه چی شد و چطور شد رو هیچ گنجشکی خبر نداره.

گنجشکا هم کلا زیاد محل گنجشگک نمیدادن.اونا فکر میکردن اونی که بینشونه و مِثلشونه، از خودشون نیست و فقط شبیهشونه!هروقت میدیدنش یواشکی توی دلشون ،تو فکر خودشون یه جمله ،یهویی می‌گذشت و می‌ترسوندِشون. کم کم از ترس، رسیدن به اعتقاد. اونا بخوبی فهمیده بودن که: گنجشکی که کفر میگه، آدمه!


صدای جیک جیک مستون گنجشکا، اول صبح، عبادتشونه که شکوفه میبنده سرپنجه ی هر شاخه ی درخت.تا شاید ببینیمش و بگیم شکر.

اما آدمی که کفر میگه چیه؟



23 اسفند نود و چاهار

:)


الهام.



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۲۳
الهام اسماعیلی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی