یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی
۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۰:۴۸

تاب‌تاب عباسی

ازم پرسید که تا حالا عاشق شدی؟

پونزده ثانیه فکر کردم، سبک سنگین کردم و گفتمش که نمیدونم والا اصلا عشق چی هست. واقعا از جواب سوالت مطمئن نیستم. یعنی خب شایستی عشق واسه هر کس تعریف نسبی داشته باشه. اونچه که از دید تو عشقه از نظر من عشق نباشه و هی برعکس و برعکس‌ترش. ولی خب بین این همه آدم که وول میخورن تو کلونی جهان، یکی هست که واسه من یه نفر، فقط یک نفره که هست و مثلشم نیست!

مثلا وقتی بارون میاد، یاد اون میوفتم. فکر میکنم که تو این رعد و برق آسمون که عینهو خیال خودش، رعدش میدوعه دور اتاق و میپره بیرون، الان داره چیکار میکنه. وقتی دارم کتاب میخونم یاد اون میوفتم. کتابو بلند میخونم که مثلا سرشو گذاشته رو پام چشماشو بسته و یه نمه داره لبخند میزنه که یعنی همه چی چه واسش مطلوبه! وقتی پاییز میشه رو که دیگه نگو. کجای این زرد و نارنجیاست یعنی و خش خش زیر پای اون خوش ریتم ترین خش خشی باید باشه که تو دنیا میپیچه! زمستونم که کلا گره خورده به زلفون خودش. چطوری یعنی؟ تو ببین زمستون چطور حواسش هست کسی نفهمه که سالهاست تو تب عشقش میلرزه، همونجوری!

وقتی دارم راه میرم تو خیابون یهو یاد اون میوفتم که اگه سرچهارراه بعدی دیدمش چی بگم و چی میگه و عه عه چقدر خوبیم ما و این حرفا! وقتی دلم میخواد گریه کنم و گریه م نمیاد اونو خیال میکنم که ناراحته و بغض کرده و یه کاری میکنم بغضش بترکه تا که سبک شه. همچین سبک بغلش میکنم و اشکش که از رو گونه ش چکید رو تن خیال من، منم های های پا به پاش، آره!

یا مثلا وقتی یه آهنگ عاشقونه میشنوم فقط تصویر اونه که هی تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی تو ذهن من. اهنگه اگه از رفتن بگه ، از اعتراف عشق، از یه چی که یه غمی ته قصه ش باشه اصلا تو بگو از درخت و گلای حیاط خونه ی همسایه بگه از این که این تابستون روزای گرمی داشت و حتی بگه باید بیشتر در مصرف آب صرفه جویی کنیم، باز من یاد اون میوفتم. هه هه مسخره س نه؟ اینا اسمش عشق نیست. واقعا مطمئن نیستم که بشه بهش گفت عشق. 

اینکه آدم بخواد همه آهنگای خوبو براش بفرسته و وقتای بی خبری زنگ بزنه بهش بگه هی رفیق مارو نمیبینی خوشی؟ چیکاره ای امروز عصر بریم جیگرکی‌ای، آب هویج بستنی‌ای چیزی بزنیم در جوار حضرتت! یا وقتی میره سفر و خبر بگیریم ازش و از این سوسول بازیا که تماس تصویری بگیریم و خیره شیم تو چشماش که خیره س تو لنز دوربینش فقط واسه ما و به زبون اون کشور خارجیه که رفته اونجا بگه سلام چطوری و کجکی بخنده فقط واسه ما! و ما غنج بریم و بالهای نداشته مون در بیاد و اتاق سقفش کوتاه تر شه واسه ارتفاع سرخوشی ما! هی نشه اینطوریا بشه و فقط تو خیالمون اینطوریا بشه. چون که یه روز سربسته گفتم بهش که آره تویی اونی که دلبره و دل مارو برد و نیوورد و بعدش هیچی نشد که نشد.
بعدش نتونستم آهنگ بفرستم یا که بگمش چه خبرا؟

ولی خب بازم همونه که سر هرچهارراه روسری صاف میکنم به هوای دیدنش و هر صبح بعد دیدن خوابش موبایل چک میکنم که نوشته باشه الهام سلام. از اون سلاما که فقط واسه منه.

گفتم. بازم میگم. من واقعا مطمئن نیستم از اسمش. صداش میکنن عشق؟ هرچی که هست یه رنجی ته لپ های گل انداخته ی حسش هست که منو تو خودش حل میکنه. این تنها رنجیه که اسمش برام مهم نیست!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۱
الهام اسماعیلی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی