یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۵۹

غروب نودُ چاهار

امشب سرِ ساعت صفر عاشقی، شاهد یک غروب خواهیم بود. غروب سال نود و چاهار. سر ساعت هشت و دوازده ثانیه‌ی صبح هم طلوع سال نودو پنج. هشت ساعت هم بینش، عینهو سراب میمونه. مثل زمین‌های بین مرزی که معلوم نیست متعلق به کدوم کشوره! زمینی که متعلق به تاریخ نیست و فقط و فقط متعلق به زمانه.

اما این هشت ساعت، میتونه تو رو ببره ، تو موزه‌ی سالی که گذشت. دونه دونه خاطره ها رو از پشت ویترین‌هاشون بهت نشون بده و برات توضیح بده که این تصویر، این نقش، این اشک و این لبخند متعلق به کدوم ثانیه‌س از سالی که گذشت. و تو یه بار دیگه توی چند ساعت یا چند دقیقه و حتی چند لحظه یه سال رو زندگی می‌کنی. با نودُ سه و نودُ دو و نودُ یک و قبلتر هاش مقایسه‌ش می‌کنی و با دلت می‌شینی به صلاح‌ومشورت که به امسالت، چی لقب بدی؟

امسالم یه سال پر هیجان و پراز دوستی بود.اشکها و لبخندهایی از نقش بستنشون و جاموندنشون رو صفحه خاطرات دلم راضیم. آدمهایی که آمدند و رفتند. آنهایی که فکر می‌کردم دوست‌های واقعی هستند و نبودند و دوست‌هایی که واقعی تر و موندنی تر شدند در دهکده‌ی دلم.هیجان‌ها،استرس‌ها،ترس‌ها، دعاها،قهقهه ها...

نودُ چاهار عزیزم، تو قشنگ بودی و خواستنی روی نودُ پنج رو ببوس و برو توی صندوقچه‌ی خاطرات...

نودُ پنجِ هنوز نیومده، پراز امید و لبخند و خبرهای خوب بیا، عِطر خدا بر گردن و مچ بزن و لباس بهاری ات را بپوش بیا و بر تخت پادشاهی امسال بنشین...

غروب نودوچاهار و طلوع نودوپنج مبارک همگی:)


الهام اسماعیلی
۲۵ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۱۵

بهشتی که فرش می‌شود...

و خدا پیچیدگی را دوست می‌داشت! انسان را آفرید.

پیچیده تر. زن را آفرید.

و پیچیده تر. به زن قدرت فرشته بودن، در کمال آدمیت داد. اما بالهایش را برای روز مبادا وام گرفت!

و بهای آن بال پرواز، سختی بود. بهای این پیچیدگی تحسین برانگیز. در وجود زن، بذر بقای نسل را کاشت.

و زن، فرشته وار،مادر شد!

ایستاد و قدم برداشت بر روی فرشی که از ابریشمِ بهشت بود...


:)


الهام.

الهام اسماعیلی
۲۴ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۵

پاستیل!

این بازیِ رنگ هاست که تورو وادار میکنه قِل بخوری تو خاطراتت. بگردی دنبال اونایی که این طعمو دوست دارن و ببینی چقدر از خودت ، از کنارت، یا حتی از دلت دورند. که اگه دورند یه صدا میپیچه توحلزونی گوشت از طرف یه گوینده ی ناشناس: " کاش اونم اینجا بود" . می‎پیچه و تو، طعم ها و رنگهارو برای به انحصار خودت دراومدن، برای مزه مزه کردن و با هر مزه ، راهیِ یه خیال شدن، انتخاب میکنی.

مثلا وقتی داری ، تمشکی رو مزه میکنی، چشمهاتو میبندی و صاف میوفتی وسط اون روز بارونی که یهو چترشو پرت کرد توی باغچه ی کنار خیابون و چترش، سایه سر شد رو تن کاکتوس ها و دستتو گرفت و دویدید و خیس خیس شدید و خندیدید.عینهو دیوونه هایی که تازه از دیوونه خونه فرار کردن.

یا وقتی داری نوشابه ای رو مزه میکنی خیالت پهن میشه رو آسمون اون روز ، که خورشید بدجوری می‌تابید و یهو با شکم خالی دل تو و دوستت بستری شدن تو بیمارستان خواست و خواستید نوشابه بخورید و رفت ک حساب کنه ، نوشابه ش رو اینقدر تکون دادی تا بعد از باز کردنش یه حموم حسابی بره و فقط بتونه بهت بگه "دارم برات" .

اون یکی رنگوارنگه که اصلا نمیتونی تشخیص بدی چه مزه ایه درست مثل اون روزایی میمونه که نمیتونی بفهمی چته.فقط میتونی بفهمی یه مرگیت هست و چراش رو نمیفهمی.فقط پُری از نفهمیدن.فقط دوست داری تموم بشه و باز همه چی بشه مثل قبل.مثل همه ی اون وقتهایی که بود.

یه طعم هایی هم هست، که دوستشون نداری و حالتو بد میکنن.انگار میمونن سر دلت تا سر وقتش داد بزنن.تا دلت بگه اه، نمیخوام.تا بزنی زیر همه چی و بذاری بری.و بعدشم حقو بخودت بدی.طعم هایی که پر از خستگی اند.

و طعم هایی که هنوز وقت نکردی بری و امتحانشون کنی. اونا منتطر فرصت اند.که بشینن رو زبونت.بعضیاشون نقشه‌ی به دلت نشستن رو دارن و بعضیاشون هم نقشه های شوم خوش نیومدن به مذاقت رو.

آخ که زندگی هم چقدر دَم‌خوره با کِش اومدنِ پاستیل های رنگی رنگی ای که عاشق قصه هان...


:)

الهام.

الهام اسماعیلی
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۴۶

گنجشکی که کفر میگوید، آدم است!

گرگ و میش صبح بود.خورشید داشت لباس طلوعش رو برای یه جشن طلوع دیگه می‌پوشید .گنجشک ها یواشی و بی سرو صدا همدیگر رو بیدار کردند.قرار هر صبحشون همین بود.بی صدا پر بزنند و تو تاریکی برن روی شاخه های همه ی درخت ها بشینن ومنتظر باشن.منتظر باشن تا خورشید خرامون خرامون قدم بزنه تو آسمون تا اونا بتونن خدا رو غافلگیر کنن.

گنجشک ها فکر میکردن خدا هر روز صبح زود ساعتشو با طلوع خورشید کوک میکنه تا از اول صبح به امور بنده هاش رسیدگی کنه.دعا هارو دسته بندی کنه.شکایت ها رو دونه دونه بخونه.شکر گذاری ها رو با لبخند مرور کنه ، گلایی که قراره امروز شکوفا بشن رو بیدار کنه و یه عالمه برنامه ریزی مختلف که البته گنجشکا همه رو دسته بندی کرده بودن و نوشته بودن تا یادشون نره که خداشون، چقدر کار داره!

گنجشکا هر شب نقشه میکشیدن که هر روز صبح یه هدیه بزرگ برای خدا بفرستند.یه هدیه با صدای بلند.اونقدر بلند که ار هفت تا آسمون بگذره و بره پشت در اتاق خدا.بره و خودش بگه من از طرف گنجشکا اومدم.اومدم تا بگم چقدر دوستت دارم و چقدر بیادتم ای خدا.اون وقت هم خدا صدای گنجشکا رو بگیره و آویزون کنه دم در و دم پنجره اتاق کارش تا هر وقت باد اومد صدای گنجشکا بپیچه توی بهشت توی هفت اسمون توی کهکشون و برسه تا خود زمین و قل بخوره تا خودِ گوش ِ خودشون!

واسه همین هر روز آسه آسه و بی صدا می‌نشستن منتظر طلوع تا بزنن زیر آواز و یکصدا قربون صدقه ی خدا برن.بی برو برگرد و متحد تا خورشید چشمک هر روزشو میزد، جیک جیک مستونشون گوش زمین و آسمونو کر می‌کرد.

اما یه روز، یه گنجشگکی اومد میون گنجشکا که یخرده فرق داشت باهاشون.صبحا خوابش میومد.و هدیه فرستادن واسه خداشو دوست نداشت.جای هدیه ، غر میزد که چرا خونش کوچیکه و دونه‌ش کمه.چرا آب حوض کثیفه و چرا جوجه ها زیادی غذا میخوان.دوره میگشت و به بقیه گنجشکا میگفت خدا که سرش خیلی شلوغه. با بلندگوی آدما هم داد بزنی و بگی ممنونتم و چاکرتم نمیشنوه چون داره بهشتشو رنگ میکنه.

میگفت و میرفت و بغ میکرد لبه ی پنجره ها و زل میزد به آدما.یه بار میرفت آرایشگاه ، یه بار میرفت پیرایشگاه.یه بار میرفت تو خیابون یه بار میرفت تو بیابون.خیره میشد به آدمایی که سر صبح جیک جیک نمیکردند و لنگ ظهر به زور بیدار میشدن.خیره می‌شد و پلک هم نمیزد.همه ش پر از چرا بود و نمیدونست چجوری به جواب برسه.یه روز تصمیمشو گرفت و یه آرزو کرد.آرزو کرد که آدم بشه.شاید اگر آدم میشد خوشبخت تر می‌شد! واسه همین یه روز گذاشت و رفت.بقیه نمیدونن کجا.اما بعضیا دیدنش که هر روز می‌رفت تا با آدما چایی بخوره و سر میز بحث سیاسی کنه! اما اینکه چی شد و چطور شد رو هیچ گنجشکی خبر نداره.

گنجشکا هم کلا زیاد محل گنجشگک نمیدادن.اونا فکر میکردن اونی که بینشونه و مِثلشونه، از خودشون نیست و فقط شبیهشونه!هروقت میدیدنش یواشکی توی دلشون ،تو فکر خودشون یه جمله ،یهویی می‌گذشت و می‌ترسوندِشون. کم کم از ترس، رسیدن به اعتقاد. اونا بخوبی فهمیده بودن که: گنجشکی که کفر میگه، آدمه!


صدای جیک جیک مستون گنجشکا، اول صبح، عبادتشونه که شکوفه میبنده سرپنجه ی هر شاخه ی درخت.تا شاید ببینیمش و بگیم شکر.

اما آدمی که کفر میگه چیه؟



23 اسفند نود و چاهار

:)


الهام.



الهام اسماعیلی