یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۳

پنجره

مشکل اینجاست...


اندیشه های من پی لبخند تو میگردند...وقت اذان صبح یک نفس لبخند تورا میخواهند.

و تو دیواری و...

من هم.

این همه یکرنگی بس نیست؟!

اما من از این همه تنهایی بیزارم.میخواهم برای روحم یک سبد گل نارنجی خورشید بخرم از بازار آسمان .

میخواهم هر روز ، سر کوچه خنکای دم صبح، آن زمان که هنوز خورشید طیف نارنجی اش را نپاشیده بر زمین ، 

چشمم بیفتد به نگاهت.

میخواهم از معمار نگاه ها کمک بگیرم.

دل بکنم از چند آجری و یک دل ، در دلم بکارم.

راستش، میخواهم اسم دلم را پنجره بگذارم.

پای پنجره چند تایی مریم و شمعدانی و رز بکارم.

میخواهم دیوار باشم اما داشته باشم پنجره ای رو به نگاه تو.

و تو باشی هر روز.که نگاهت کنم و در خیالم روی لبهایت لبخند آرام،بنشانم.


از اول هم گفتم.اندیشه های من پی لبخند تو میگردند.حتی اگر در پس و پیشش حرف دل کندن باشد.

مهم نیست.

مهم آن منحنی زیبای رخ مهتاب خودِ توست.

(:


الهام.

الهام اسماعیلی
۲۳ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۵

داستان کوتاه

داشتم کتاب میخواندم.کتاب " تهِ خیار" نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی.

سی داستان کوتاه.داستان های کوتاه خیلی خواستنی و درگیر کننده اند.

آنجا که کاملا با تمام حس و حال داستان یکی میشوی ودرفضایش غرق میشوی و

گوش هایت ناشنوا و چشم هایت نابینا میشوند ، ذهن تشنه و بیش از اندازه کنجکاوت

را وادار به تصویر سازی میکند و داستان را میبینی ، خیسِ واژه ها میشوی و

پا به پاشان میرقصی ، داستان نابه هنگام تمام میشود.

و تو میمانی و احوالات فردا روز های شخصیت هایی که چند دقیقه ای باهاشان

زندگی کرده ای.و تمام وقت هایی که نه حرفی میزنی و نه چیزی میگویی و

با چشمان و گوش های باز چیزی نمیبینی و نمیشنوی ، داری به داستان هایی

فکر میکنی که ناگهانی تمام شدند!

کجا بودم؟ داستان ششم. "کارو بار عروسک ها".

آنجا که "رحیم رفته شهر وانتش را درست کرده.شده عینهو آمبولانس."

که ناگهان در حالی که چیزی نمیشنیدم.

صدایی مثل ترقه و دینامیت و... ایام چهارشنبه سوری شنیدم و یک فریاد مبهم.

کتاب هنوز باز بود و چشمهایم روی همان خط بودند.من داستان را نمیدیدم.و رحیم را.

من کلمات را میدیدم که دیگر آواز نمی خواندند.

با جوهر سیاه چسبیده بودند بر تن سفید کاغذ.که باز هم همان صدا را شنیدم.

از ابهام خارج شده بود و کسی بود که خیلی رسا و بلند فریاد میزد: " ایــــــــــــست"

و صدایی که صدای ترقه نبود و صدای گلوله بود.من هیچوقت نتوانستم صدای گلوله

را تشخیص دهم.اما مادرم خوب میشناسد.

نه اینکه خلاف باشد:) نه، برای اینکه هنوز هم با اینکه سن و سالی نداشت

صدای تیرهوایی ها و خمپاره های دوران جنگ را به یاد دارد.

قصه چه بود؟ قصه ی رحیم بود. شاید او رحیم بود.

که در راه شهر بوده تا وانتش را درست کند که آب و هوای شهر ،

هوایی اش کرده و رفته باشد در کار خلاف و دزدی کرده باشد و برای رد گم کردن ،

تصمیم گرفته باشد وانتش را شبیه آمبولانس کند و از قضا پلیس شناسایی اش کرده و

او هم پیاده شده و فرار کرده تا نزدیکی پنجره اتاق من.

اتاق من یک پنجره دارد، که اغلب باز است. و اغلب صدای تنهایی هایم را

به بیرون پرتاب میکند و صدای شب و صدای مستانه گنجشگ های صبح گاه را به داخل.

یک پنجره ی بزرگ که خیلی وقت است دیگر کبوتر ها پشتش نمیشنینند و آواز بغ بغو سر نمیدهند.

صدای آژیر ماشین ها در آمده بود .صدای مسجد هم می آمد.یک نوای امید بخش.

شاید رحیم در مسیر فرارش چون به مسجد رسیده بود تصمیم گرفت که تسلیم شود.

شهر شلوغ شده بود.اما نه آنقدر که فکرش را میکردم.صدایشان قطع شد.

شاید رحیم تیر خورده بود.شایدم نه،و فقط تسلیم شده بود.

بعد از مدتی صدای آژیر ماشین پلیس یا شاید هم آمبولانس اما فکر کنم آتش نشانی نبود!

تا نزدیکی پنجره اتاق من که رسیدند آژیرشان خاموش شد و تمام .

و براستی تمام.دیگر هیچ صدایی نمی آمد.

نه فرمان ایـــــستی در فضا پاشیده میشد نه صدای آژیری در هوا کش می آمد

و نه صدای گلوله ای رد خراش میگذاشت بر تن شب.

حتی صدای روحبخش مسجد هم نمی آمد.شهر ناگهان خوابش برد.

داستان ناگهان تمام شد. مثل همه ی داستان های کوتاه.

اما اگر شما در جایی از شهر یک وانت دیدید که شبیه آمبولانس بود،

شاید برای رحیم باشد.به قصه ی کتاب ته ِ خیار برش گردانید.

شاید این داستان هوشنگ مرادی کرمانی به این آمبولانس وابسته باشد!

کجا بودم ؟

آنجا که " رحیم رفته شهر وانتش را درست کرده.شده عینهو آمبولانس.

قبلا چند تا الاغ و قاطر داشت.پسر سعدالله وسایل جوشکاری آورده ده.

ماشین هایی که از گردنه می افتند، غلت میزنند و ازکوه می آیند

پایین و می روند ته دره ، می رویم کمک..."

خدارو شکر رحیم قصه سر جایش است و هنوز قصه ی " کارو بار عروسک ها" تمام نشده.

هوا کمی سرد شده.پنجره اتاق را میبندم.


الهام.

 

الهام اسماعیلی

برای رسیدن ، باید ایستاد.چند لحظه ای فقط.

خیره شد.به دور.به آنجای مبهم همیشگی.

چشم ها را تنگ تر کرد .بسته تر کرد برای باز تر دیدن!

و بعد پر شد از تصمیم.پر از قول های مردانه.

عزم کرد.توکل کرد.

و رفت.به بهانه ی دیگر برنگشتن.

به قصد رسیدن.زود رسیدن.خوب رسیدن.

بعد که رسیدی، بایستی.رو برگردانی از رسیدن.

فقط چند لحظه ای.

روبرگردانی و به گذشته نگاهی بیندازی.

به مسیری که گذراندی.به راهی که آمدی.

به ذهن بسپاری...آن جای مبهم و محو گذشته را...

و بعد ، با رسیدن ، دست بدهی و نقاشی آشنایی بکشی.

و باز هم فردا...دلت هوای رسیدنی دیگر میکند...

انسانِ بینهایت طلب است دیگر...!!!

در هیچ زمینی ، هرچقدر هم خوش آب و هوا، ریشه ندوان!

زمین گیر شدن ، حال خوبی نیست...!

در فکر رسیدن های نو باش!

الهام اسماعیلی
۲۳ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۲

اولین اشتباه

عشـــــــق ترسناک ترین واژه ی دوست داشتنی مبهم واقعی این روزهاست... یک اتفاق ناشناخته... از خودم پرسیدم آدما کی میفهمن عاشق شدن یا فقط دیگری رو به عنوان دوست ، دوست دارن؟ خودم بهم گفت : وقتی عاشق بشی این واژه ی مبهم به شفافی آب میشه. و من هنوز حرف خودم رو نفهمیدم. وقتی چیزی ناشناخته س و هست چجوری یکدفعه ای میبینیمش و میشناسیمش و میفهمیم عشقه؟ به نظرم نصف آدمایی که فکر میکنند عاشقند و عشق و دیدن و شناختن ، اشتباه کردن... یه چیز دیگه ای رو با عشق اشتباه گرفتن... چون اگه اشتباه نمیگرفتن ، هیچوقت عشق به یک اتفاق ترسناک مبهم تبدیل نمیشد... فقط خواستنی میموند و آدما لازم نبود عاشق بشن. عاشق به دنیا می اومدند. و وقتی که خدا رو که تو چشمای دیگری میدیدن تصمیم میگرفتن تا آخر عمر باهاش بمونن. همه ی این مصیبت های شناسایی عشق واقعی از احساس های مبهم ناجور انسانی ، تقصیر یک اشتباه بود.اولین اشتباه. که نه تقصیر حوا بود نه آدم نه حتی ابلیس. تقصیر اون گندم بود. که نا خواسته بود. بود و باعث شد آدم و حوا با هم اشتباه کنند. و از اون به بعد هر با هم بودنی رو نسل آیندشون، عشق معنا کنند!!!!!!

الهام اسماعیلی