یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۰۸ آذر ۹۴ ، ۱۸:۳۸

اون عصبانیه!

شاید یکی از عیب های من زود و راحت عصبانی شدنم باشه.البته بر اساس معیار ها و اولویت های خودم.شاید چیزی که برای من مهم است برای شما مهم نباشد و بر عکس!اما وقتی کسی من رو عصبانی میکنه بر اساس شدت خشمی که نسبت بهش دارم اتفاقاتی میوفته.اتفاقاتی که هیچکس متوجهش نمیشه.برای افتادن همین اتفاقات اغلب از اینکه اون کسی که از دستش عصبانی هستم ، ازم دوره، خوشحال میشم.

تو تمام مسیری که تنهام.دارم راه میرم.یا با نیمچه اخمی از پنجره اتوبوس زل زدم بیرون با کمترین پلک زدنی، من اون طرف رو تصور میکنم که مقابلم ایستاده . من فریاد میزنم.همه ی حرفهامو با صدای بلند میزنم.بغض میکنم.زار میزنم.اونو و حتی خودمو میزنم.در رو محکم میبندم.کتابارو به هم میریزم.چند تا ظرف رو میشکونم.فریاد میزنم.فریاد میزنم.همه حرفهایی که هیچوقت نتونستم بزنم و بغض و گریه لعنتی امونم نداده و فقط سکوت کردم رو میزنم.بلند .خیلی بلند.

درصورتی که شما یه دختری رو میبینید که اخم کرده و خیره به بیرون از پنجره ی اتوبوسه.کم پلک میزنه.و تند تند چیزی رو که نمیدونید بغضه رو قورت میده و میله ی اتوبوس رو هر لحظه بیشتر فشار میده و توی ذهنش با جسارت تمام داره شهر رو به آتش میکشه، حرفهاشو میزنه،و فریاد میزنه.فریادی که توی واقعیت تبدیل میشه به یه سکوت خفه کننده!

چون اون عصبانیه!


الهام اسماعیلی
۰۴ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۸

باران ابهام می بارد...

مه غلیظ را باید ببینی.چیزی مثل جنگل ابر شاهرود که فقط از کنارش رد شدی و از دور تصورش کردی.از دور پرنده ی خیالت را پر دادی روی یک تپه.که رویش پر از برگهای رنگارنگیست که شاخه ها از سر لج شیطنت باد، از آغوش رانده اند.و ابرهایی که آمده اند پایین.مثل آن ابرهای توی آسمان آبی هم نیستند.کپه ای.سفید.پنبه ای.پایین که می آیند، دیگر نمیتوانی تشخیصشان دهی،که کدامیک شکل خرگوش و کدامیک شکل دایناسور است!پایین که بیاییند میشود بهشان گفت مه منقبض غلیظ.از پسش هیچ نمیبینی.


انگار خنکی مه را جای اکسیژن میبلعی.دستت را عصا میکنی و از خودت جلوتر میفرستی تا راهنمای راهت باشد.پایت را بی اطمینان ،جلو میگذاری.میترسی.صدای نفسهایت را میشنوی.لزوما هوا هم تاریک نیست.روشن است.خورشید میبارد.و دلت میخواهد همه ی این مه را در مشت جمع کنی.مثل رخت شسته شده در چنگال با قدرت بچلانی تا ببارد...تا نور خورشید بتواند از روزنه بوجود آمده ، بدود و راه باز کند برای بیشتر دیدن،شناختن،فهمیدن...


حالا گاهی حس میکنی روی همین تپه ناهموار زندگی جا مانده ای.تنها.با یک عالمه مه ابهام.شروع میکنی به دوست داشتن سایه ها.و آرام آرام و کورمال کورمال به سایه ها نزدیک میشوی.تا سایه هایی که از اعماق دلت دوست داشته ای را در آغوش بگیری.و بنشینی روزها و شب ها باهاشان حرف بزنی ، بپرسی که چرا این همه ناواقعی بودند و بگویند و بگویند.و تا قبل از رسیدن روز موعود لمس کردن سایه ها،تنها کابوس ، سراب بودن سایه هاست...بروی تا مرز رسیدن و ببینی سایه ، سایه مانده.سایه مانده و فقط لبخند میزند!


الهام اسماعیلی