یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۶

جای خالی عشق

گاهی وقت‌ها هم هست که میانه‌ی تَلی از کارهای نکرده و برنامه‌های عقب افتاده، با ساعد دست میز شلوغ ذهن رو خالی میکنی از هرچه کاغذ و تاریخ و وعده‌س. ذهنت رها که شد، مصمم می‌شوی سرزده و بی‌توقعِ برآورده شدن آرزوهایت یا پیش‌بینی فردایت، حافظ بخوانی. از صفحه‌ی اول، با صدای بلند، شمرده شمره... مصرع به مصرع عشق هضم کنی و شعر بنوشی. دفترچه ای برداری و بیت های کاربردی را یادداشت کنی تا به‌هنگام بی‌حوصلگی های خارج از موعد، مرورشان کنی:)

بعد از آن هم یکدفعه یادت بیفتد که خیلی بد است که تا بحال دیباچه سعدی را درست و حسابی نخوانده‌ای و کاغذ وقلم برداری و بنشینی به رونویسی از روی دیباچه:

"منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت..."

حکمت را نفس می‌کشی ، نفسی عمیق تر آنجا که میگوید:

" گِلی خوشبوی در حمام روزی/رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری/ که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گِلی ناچیز بودم/ ولیکن مدتی با گُل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد/ وگرنه من همان خاکم که هستم"

و پر می‌شوی از حق و حقیقت آنجا که صدای خواندن خود را می‌شنوی که می‌گویی:

" حاجت مشاطه نیست روی دلارام را"

به شیطنت دلت ریز می‌خندی آنجا که میانه‌ی حکمت و ادب دلت عاشقانه می‌خواهد و بی‌گدار به رود خروشان عشق میزنی ، که عاشقانه های سعدی کم از عاشقانه های حافظ نیست. در انتهای روزی که این چنین گذشته باشد چه بر سر دل و روحت آمده؟

در انتهای این روز تو قد کشیده ای با آگاهی به اینکه جای عشق چقدر خالی‌ست...


الهام اسماعیلی

الهام اسماعیلی