یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۲

جزیره‌ی تنهایی

صداش می‌کنم: باید.

اونم برمی‌گرده. می‌دونه که بایده.

دیروز یه سر رفته‌ بودم تو خودم. دیروزش هم همینطور. خود عجیبی‌ه این من. صداش می‌کنن گوشه‌گیری، انزواطلبی، بی‌حوصلگی. همینجوری تنها پاشدم رفتم یه کافه. با کافه‌چی‌ها دوست بودم و دوست‌تر شدم. رفتم روی یه میز که کتاب‌ها دورش رو گرفته‌ بودند و از آدما جداش کرده‌ بودن نشستم و پرچم خودم رو تو خاک جزیره‌م نصب کردم. و پارو زدم و خودمو گشتم. تنهایی. هنوزمم تو خودمم. هنوزم همونی‌ه که بوده. از قفسه‌های کتاب، یه کتاب برداشتم و یهو یه سری مطالبش رو توییت کردم. کتاب خودمو خوندم. پاشدم رفتم قفسه‌های کتاب رو جوریدم و اشکی می‌شد چشمام از دیدن بعضیاشون. ذوقه دیگه! از این ذوق بی‌حساب‌کتاب‌ها.


حوصله آدما رو نداشتم پناه بردم به موسیقی وقتی که داشتم پارو میزدم دریاچه‌ی کلمات رو. این من بودم. تک‌وتنها تو جزیره‌ای که بی‌باید بود. بعدشم ظرفامو بردم دادم کافه‌چی که هر دفعه گوشزد می‌کنه شما نباید اینارو بیاری بدی و من می‌گم اون دختره که می‌درخشه، دوستمه. می‌خوام کمتر خسته شه و شایستی منم یه روزی کافه‌چی شدم. اگر شدم به هرکی که ظرفشو میوورد میگفتم وظیفه‌ی من بود اما دم شما گرم. دلگرم شدیم به محبت دستاتون. هزینه‌ی خلوت گرم و دلچسب و مارشمالوییم رو می‌پردازم و می‌زنم بیرون. 


حالا وقته راه رفتن رو خط استوای جزیره‌س وقتی که صدای دنیای بیرون حل شده تو دنیای خیال و موسیقیِ قصه‌گویی که تو گوشمه.

آره جونم، صداش می‌کنم باید.

اونم بر‌میگرده. البته اگه هدفون رو از رو گوشم برنداشته بازم هنوز. اگر پرچم من رو تن جزیره هنوز افراشته باشه. اگه هنوز یه چیزی منو پرت نکرده باشه تو دنیای واقعیت. اگه هنوز مسافرِ سفرِ خودم باشه تو شهر خیالم. 

فقط همین وقتاست صداش که می‌کنم باید، برمی‌گرده.

واسه همین این صدای منه که همش داره به من میگه: همیشه به سفر و می‌خنده. از اون خنده‌ها که هیشکی نمی‌فهمه پشت رنگ سرخابی‌ش پر از قصه‌های آروم و غمگینه...


#الهام_اسماعیلی 

.

.

پی‌نوشت:

شما می‌رید تو خودتون؟ تنها موندن با خود خیلی لذت بخشه. خیلی تنهایی رو دوست دارم.هرازگاهی به خودتون سفر کنید و آبادش کنید جزیره‌ی تنهایی‌تون رو برای وقت‌هایی که باید‌ی وجود نداره!

.

پی‌نوشت:

شایدم یه روزی از بس فکری‌ام، رو کله‌م یه گیاه کوچولو کوچولو، جوونه بزنه. تو دنیای موازی که این شکلی‌ام. دیدید بیایید سلام کنیم باهم:))

الهام اسماعیلی

من عاشق کتاب خوندنم. دارم کتاب می‎خونم. به خودم میام می‌بینم هیچی از ده صفحه‌ای رو که خوندم نفهمیدم و یادم نمیاد! برمی‌گردم و دوباره می‌خونمشون و سعی می‌کنم تمرکز کنم. اما واژه‌ها یهو پژمرده می‌شن. چرخ می‌زنن دور خودشون و تو هاله‌ی چرخیدنشون محو می‌شن تو ابهامی که شبیه تموم سوالای بی‌جوابه!

حالا کتاب نمی‌خونم. فقط دارم به نوشته‌ها بدون اینکه به معنی‌شون فکر کنم، نگاه می‌کنم. نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم. سفر میکنم توی مغزم. اوه، پر از سروصداست. همه‌ی پرونده‌ها روی زمین ریخته و یه سریاش هم به حالت آهسته روی هواست و داره با جاذبه‌ی دنیای افکار دست و پنجه نرم می‌کنه. اون طرف ذهنم که یه دریاچه بود، گرداب شده و به خودش می‌پیچه. شاید به همین دلیل‌ه که اکثر مردم کتاب نمی‌خونن. اونا توی هیاهوی روزمرگی‌شون و سروصدای ذهنشون گم شدن. اونا توی خستگی مفرط حل شدن و نمی‌تونن تمرکز کنن تا واژه‌ها رو دنبال کنن و ازشون به جمله‌ها برسن و از جمله‌های آدرس مفهوم و پیام و راز پنهون پشت در کلمات رو پیدا کنن برای لحظه‌ای آسودگی. ما گیج هیاهوی گردابی هستیم که توی ذهنمون همه چیزو توی خودش فرو ‌می‌کشه.  بخش عمده ای از منطق من تا اینجا حق رو به مردمی می‌ده که کتاب نمی‌خونن و ترجیح میدن به جاش فیلم ببینن، چیزی که تمرکز کمتری می‌خواد و قدرت بیشتری داره تا حواس تورو پرت کنه از واقعیت، با جادوی صدا و تصویرش.


اما این اجازه رو بدید به بخش کوچیکی از منطق من که اون مردم رو سرزنش کنه که چرا سعی نمیکنن پرونده های به هم ریخته رو دوباره سرجاشون بذارن و برای گرداب آواز بخونن تا که آروم بگیره. آواز خوندن واسه گرداب توی ذهن و مرتب کردن پرونده های اونجا چجوریه؟!


باید نوشت. از هرچه که هست. از بدیهی‌ترین بدیهیات که اتفاقا از قشنگ ترین نوشته ها هم هست. اینطوری ذهن آروم می‌گیره برای ماجراجویی در دنیای رازآلود واژه ها. یه جورایی می‌شه گفت باید به واژه‌ها ضمانت بدی تا بهت اعتماد کنن. وقتی بهت اعتماد کردن تو میفهمی‌شون! به واژه‌ها، با واژه‌ها ضمانت بده!


نمیدونم به چی فکر می‌کرد یا توی ذهنش چه خبر بود اما خوب یادمه که بعد از خوندن نوشتش گرداب ذهن من شدش همون دریاچه‌ی آرومی که قوها روی جریان آرومش، عشق‌بازی می‌کردن.


نوشته بود:


"...از در واحد که بزنم بیرون باید دوازده تا پله رو پایین بیام که برسم به در خروجی، این‌جا خیابون دهم امیرآباد. تا زیر پل گیشا یا به قول نقشه «پل نصر»! معمولآ ده دقیقه‌ای راهه، یه روزایی یه هوا بیش‌تر یا دو نفس کم‌تر... باید برم روی پل عابر و توی ایستگاه بی‌.آر.تی وسط اتوبان چمران وایسم و چشم بدوزم به شمال تا یه اتوبوس دراز قرمز که وسط‌شُ با یه چیزی شبیه ته آکاردئون چسبوندن به بقیه‌ش بیاد. باید سوارش بشم و تو ایستگاه‌های باقرخان و توحید و نواب و جمهوری و امام خمینی پیاده نشم تا برسم به کمیل... تابستون گرمی‌ه..."

الهام اسماعیلی