یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۴:۲۷

آبیِ بلند

تا حالا سر جملات کتابی که میخونم، اشک نریختم. اما برای اولین بار این اتفاق افتاد. جمله ای بود درمورد ستاره ها؛ میگفت این ستاره هایی که ما الان داریم میبینیمشون، هزاران سال پیش مردن! به‌نظرم غم‌انگیزترین اتفاق جهان بود. دیر دیده شدن. دیر مورد توجه قرار گرفتن. حالا دیگه اسم تورو رو هیچ ستاره‌ای نمیذارم. اما با دیدن هر ستاره یاد تو میوفتم. و به این فکر میکنم که من یک ستاره ام تو آسمون شب‌های تو. به این که چقدر دور افتادم از ناز انگشتای تو، تا که بچینی منو، مثل گیلاس‌های باغ همسایه، تو بچگی‌هات.

و چقدر تموم شدم از تنهایی؛ اون وقتی که یاد من بیوفتی و حس کنی دلت برام تنگ شده و بهم نگاه کنی و فکر کنی من که پر از لبخند و انرژی و شادی ام و به نگاهت چشمک می‌زنم و چقدر بیشتر از غصه‌های ناپیدای دلت می‌درخشم.

توی بالکن خلوتِ تنهایی‌ت تکیه بزنی به دیواری که فقط میتونه حجم شونه‌های تورو دووم بیاره و نفس عمیق بکشی و بازدمت ابر شه؛ ابری که سنگین و باروره از هزارهزار سال نوری، دوری؛ بیاد و بخواد که تا به منِ دور از دسترس برسه و جونش رو نداشته باشه و میون راه به حال خودش، بباره.

بباره و از خاکی که خیسش کرده یه گل دربیاد تو باغچه‌ی دلت، به رنگ آبی و اسمشو بذاری آبیِ بلند. آبیِ بلندی که هیچ وقت نشد صدام کنی...

الهام اسماعیلی
۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۰

بی‌قراریِ آونگ

دیدی که؟

همش می‌ره و میاد. دینگ دینگ دینگ. این سرش و اون سرش ناپیدا. تهشم طبق قانون فیزیک جونش تموم میشه و آروم میگیره از تشویش. وایمیسته یه جا و نفسش بالا میاد. بعد از یه مدت دوباره حوصله‌ش سر میره و منتطر و چشم به راه کسی میشه تا دوباره به چالش بکشه آرامشش رو. این سرشو و بگیره و رهاش کنه تو حرکت و ناآرومی همیشگیش که جزو طبیعتشه.

بقیه رو نمیدونم اما من خیلی آونگم. خیلی خیلی. الانم در جایگاهی هستم که نمیدونم چی میخوام. فقط میدونم که چی رو نمیخوام. اینجایی که الان هستم رو نمیخوام. اما نمیدونم کجا رو بخوام واسم بهتره. مدام نظرم عوض میشه. حالا در مورد فوق لیسانس یه چیز بهتری رو یافتم. نمیدونستمش. چیزی که از سیزده سالگی درمورد خواستنش مطمئن بودم. نویسندگی.

الهام اسماعیلی
۱۹ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۷

سلام دوست مریخی من!

از جای دوری آمده بود. ادبیات خاص و آرام‌بخشی داشت. با آدم‌های خاصی ارتباط برقرار می‌کرد. نگران بود. می‌ترسید. در مقابل هجوم ناخواسته‌ها نا توان بود. شاید این مسیر سختی که طی کرده بود، توان را از او گرفته بود روی این زمین؛ آنقدر که هرچندوقت یکبار غیب می‌شد. ساکت می‌شد و هیچ کس نمی‌توانست پیدایش کند. این خاصیت او بود.

چشمهایش همه‌ی قدرت تحلیل او بودند. خوب نگاه می‌کرد، خوب فکر می‌کرد خوب آنالیز و تحلیل می‌کرد و بعد رفتار می‌کرد. دستور زبان خاص خودش را هم داشت. در سرش پر بود از قصه‌هایی که هیچ وقت اتفاق نیوفتاده بودند در ابعاد کشف شده‌ی زمینی‌ها و سرش درد می‌کرد برای نوشتن، برای تخیل، برای شیطنت...

از من می‌پرسی می‌گویم شازده کوچولو پدربزرگ او بود؛ از بس که او به شازده نزدیک بود و عشق خویشاوندی به او داشت. از بس که نگاه ویژه‌ای به گل‌های رز داشت و از بس که ستاره‌های آسمان را با انگشتان نگاهش دانه‌دانه می‌چید و لای کتابی که صفحه هایش پر بود از سیاهی شب، خشک می‌کرد.

تنها بود و بیشتر خسته. خسته بود و بیشتر دلتنگ. دلتنگ بود و بیشتر غریب در این خاک ناآشنا. تو گویی که کسی هزارسال از وطن خود دور افتاده باشد، تنها و بی‌کس. تو گویی صدهزار بار خواسته باشد انسان هارا دوست بگیرد در آغوش بگیرد و مثل گلهای سرخ پدربزرگش، نگاهشان کند و نشده باشد. تو گویی هزارهزار سال خواسته باشد و در بسته مانده باشد و پرهای بال قصه‌هایش چیده شده باشد...

عادت داشت برای دوست شدن به آدمها یک جمله بگوید. اما آدمها به جمله‌اش میخندیدند. فکرش را بکن؛ تو به دیگری همه‌ی احساسات صادقانه‌ی دلت را بی‌پرده نشان دهی، همه‌ی آنچه که داری، و او بخندد و تنها بگوید چه بامزه!

اما یکبار، خورشید گرمتر تابید به سرمای تنهایی وجودش. او یک دوست پیدا کرد. که مثل خودش با تعجب اما به گرمی نگاهش میکرد. او تلاش کرد و شد آنچه که هزارهزار سال منتظرش بود. دست دوست را فشرد و آنقدر روشن لبخند زد که در آن جای دوری که از آن دور افتاده بود، هزارهزار شاخه گل سرخ رویید. دست دوست را فشرد، لبخند زد و صدایش را بر تن یک خاطره‌ی قوی در حاشیه‌ی جاریِ زمان حک کرد:

برای ابد، تا آخرین ذره‌ی باقی‌مانده‌ی بُعد زمان؛ تنها برای تو و به تو؛

سلام دوست مریخی من!



نویسنده: الهام اسماعیلی

الهام اسماعیلی
۱۹ مهر ۹۷ ، ۲۰:۳۹

تمام من آنجاست

در تاریخ بشریت، اول مرد بود، آدم. بعدش زن آفریده شد، حوا. و بعدش نمی‌دانم چطور شد تا به اینجا که من ایستاده ام. و بعد از این چه خواهد شد جایی که من آنجا نخواهم بود.

ریاضی را برای دل مامان در دبیرستان خوندم. آخر او می‌گفت شاخه‌های دیگر...اصلا ولش کن. من حرفش را قبول نداشتم، اما حرفش را قبول کردم. مهندسی را در دانشگاه برای دل بابا خواندم. آخر او خودش یک مهدس بود که از دانشگاه صنعتی شریف فارغ شده بود و همه ی دوستانش و بچه هایشان هم...البته او هیچ وقت اشاره ای مستقیم به این قضیه نکرد اما خب میفهمیدم برق چشمانش روی اسم مهندسی میچرخد.

میخواهم فوق را برای دل خودم بخوانم. که هیچ ربطی به ارتباط ریاضی و مهدنسی ندارد. مدیریت رسانه. نمیدانم حتی جدی بگیرمش یا نه. یا درش کاره ای بشوم یا نه. اما اجازه بدهید صرفا جهت عقده گشایی در مسیری که برای دل خودم در آن گام برمیدارم اشتباه کنم.


حالا اول مامان بود بعد بابا. و بعدش نمیدانم چطور خواهد شد اما میدانم در آنجا من خواهم بود. میخواهم تمام من آنجا باشد. همه ی آنچه که میخواهمش و قبولش دارم.



الهام اسماعیلی
۰۵ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۰

اتاقی از آن خود

فمینیسم اگر امروزه تبدیل به میدانی شده است که باید با احتیاط در آن گام برداشت و آگاه بود، در روزگارانی که زن یک ابزاری که فقط گاهی مورد لطف و منت واقع می‌شده است، یک موهبت و اتفاق بزرگ بود. دوره‌ای که زن فقط و فقط در خدمت خانه و خانواده بود، حق رای نداشت، و تنها تفریحش یادگیری هنرهای مربوط به خانه‌داری بود و از جانب مردان جامعه به استهزا گرفته می‌شد و به پستوی خانه رانده می‌شد، حق تحصیلات عالیه نداشت و علایقش سرکوب می‌شد؛ فمینیست و نویسندگان فمینیست برخاستند.

در این کتاب ویرجینیا وولف که متن سخنرانی وی به اسم زن و داستان، در حوالی دهه‌ی چهل از نهمین صده‌ است، با فضاسازی ها و بیان احساسات خود به عنوان یک زن، زنان را به نوشتن ترغیب می‌کند. او می‌گوید: زنان باید به دور از فضای نشیمن خانه که متعلق به همه‌ی خانواده‌س، اوقاتی را تنها برای خود، به دور از مسائل خانواده داشته باشد، در اتاقی که از آن خودش است، بنویسد. او مارا به قفسه‌های کتاب‌خانه می‌برد و کتاب‌هایی را که در باب زنان نوشته شده است و نویسندگانشان و همینطور برخی از زندگینامه‌ها و البته رمان‌های معروف و محبوبی را که زنان نوشته اند را بررسی می‌کند. عقاید و نطریه‌های مختلف از آنجا که پوپ گفته است: بیشتر زنان اصلا شخصیتی ندارند. تا نظر لابرویر که میگوید زنان افراطی‌اند یا خیلی بدتر از مردان‌اند یا خیلی بهتر از آنها. و تا آلمانی های باستان که معتقد بودند که در زنان چیزی مقدس وجود دارد و از همین رو با زنان مثل پیشگویان مشورت میکردند!

خلاصه بگویم؛ من یک دوست کتاب‌فروش دارم. یادم است که با او گرم صحبت بودم و او از علاقه‌ی من به نوشتن آگاه شد و این کتاب را به من پیشنهاد داد. کتابی که مرا برای نوشتن، به اتاقی می‌برد که تنها از آن خودم است!



نویسنده: الهام اسماعیلی

پی نوشت:

ویرجینیا وولف در سال 1882 به دنیا آمده و در سال 1941 فوت کرده است.



#انتشارات_نیلوفر 

الهام اسماعیلی
۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۰:۴۸

تاب‌تاب عباسی

ازم پرسید که تا حالا عاشق شدی؟

پونزده ثانیه فکر کردم، سبک سنگین کردم و گفتمش که نمیدونم والا اصلا عشق چی هست. واقعا از جواب سوالت مطمئن نیستم. یعنی خب شایستی عشق واسه هر کس تعریف نسبی داشته باشه. اونچه که از دید تو عشقه از نظر من عشق نباشه و هی برعکس و برعکس‌ترش. ولی خب بین این همه آدم که وول میخورن تو کلونی جهان، یکی هست که واسه من یه نفر، فقط یک نفره که هست و مثلشم نیست!

مثلا وقتی بارون میاد، یاد اون میوفتم. فکر میکنم که تو این رعد و برق آسمون که عینهو خیال خودش، رعدش میدوعه دور اتاق و میپره بیرون، الان داره چیکار میکنه. وقتی دارم کتاب میخونم یاد اون میوفتم. کتابو بلند میخونم که مثلا سرشو گذاشته رو پام چشماشو بسته و یه نمه داره لبخند میزنه که یعنی همه چی چه واسش مطلوبه! وقتی پاییز میشه رو که دیگه نگو. کجای این زرد و نارنجیاست یعنی و خش خش زیر پای اون خوش ریتم ترین خش خشی باید باشه که تو دنیا میپیچه! زمستونم که کلا گره خورده به زلفون خودش. چطوری یعنی؟ تو ببین زمستون چطور حواسش هست کسی نفهمه که سالهاست تو تب عشقش میلرزه، همونجوری!

وقتی دارم راه میرم تو خیابون یهو یاد اون میوفتم که اگه سرچهارراه بعدی دیدمش چی بگم و چی میگه و عه عه چقدر خوبیم ما و این حرفا! وقتی دلم میخواد گریه کنم و گریه م نمیاد اونو خیال میکنم که ناراحته و بغض کرده و یه کاری میکنم بغضش بترکه تا که سبک شه. همچین سبک بغلش میکنم و اشکش که از رو گونه ش چکید رو تن خیال من، منم های های پا به پاش، آره!

یا مثلا وقتی یه آهنگ عاشقونه میشنوم فقط تصویر اونه که هی تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی تو ذهن من. اهنگه اگه از رفتن بگه ، از اعتراف عشق، از یه چی که یه غمی ته قصه ش باشه اصلا تو بگو از درخت و گلای حیاط خونه ی همسایه بگه از این که این تابستون روزای گرمی داشت و حتی بگه باید بیشتر در مصرف آب صرفه جویی کنیم، باز من یاد اون میوفتم. هه هه مسخره س نه؟ اینا اسمش عشق نیست. واقعا مطمئن نیستم که بشه بهش گفت عشق. 

اینکه آدم بخواد همه آهنگای خوبو براش بفرسته و وقتای بی خبری زنگ بزنه بهش بگه هی رفیق مارو نمیبینی خوشی؟ چیکاره ای امروز عصر بریم جیگرکی‌ای، آب هویج بستنی‌ای چیزی بزنیم در جوار حضرتت! یا وقتی میره سفر و خبر بگیریم ازش و از این سوسول بازیا که تماس تصویری بگیریم و خیره شیم تو چشماش که خیره س تو لنز دوربینش فقط واسه ما و به زبون اون کشور خارجیه که رفته اونجا بگه سلام چطوری و کجکی بخنده فقط واسه ما! و ما غنج بریم و بالهای نداشته مون در بیاد و اتاق سقفش کوتاه تر شه واسه ارتفاع سرخوشی ما! هی نشه اینطوریا بشه و فقط تو خیالمون اینطوریا بشه. چون که یه روز سربسته گفتم بهش که آره تویی اونی که دلبره و دل مارو برد و نیوورد و بعدش هیچی نشد که نشد.
بعدش نتونستم آهنگ بفرستم یا که بگمش چه خبرا؟

ولی خب بازم همونه که سر هرچهارراه روسری صاف میکنم به هوای دیدنش و هر صبح بعد دیدن خوابش موبایل چک میکنم که نوشته باشه الهام سلام. از اون سلاما که فقط واسه منه.

گفتم. بازم میگم. من واقعا مطمئن نیستم از اسمش. صداش میکنن عشق؟ هرچی که هست یه رنجی ته لپ های گل انداخته ی حسش هست که منو تو خودش حل میکنه. این تنها رنجیه که اسمش برام مهم نیست!

الهام اسماعیلی