یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۱۲ مطلب با موضوع «ادبی» ثبت شده است

۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۹

سودای یک خاطره مرموز

دبستان بودم که به این خانه آمدیم. خانه ما چند خانه آنورتر از اولین چهار راهِ کوچه بود. نرسیده به چهار راه، خانه ای بود با یک در سبز با یک عالمه برچسب تبلیغاتی تخلیه چاه! صاحب این خانه یک پیرمرد تنها بود که همیشه با عرق گیر و زیرشلواری صبح ها ، عصر ها و شب ها، روی یک صندلی دم همان در سبز، داخل پیاده رو می نشست. پیرمرد موهایی بسیار کم پشت داشت با محاسنی سفید به قد متوسط و یک عینک کائوچوی قهوه ای قاب بزرگ هم داشت که بندش را دور گردنش می انداخت. من اسمش را گذاشته بودم پیرمرد مرموز.

دبستان که بودیم داستان اجنه زیاد برای هم تعریف می کردیم و به طبع زیاد هم می ترسیدیم. و از صدقه سر همان داستان ها هم کابوس زیاد می دیدم. پیرمرد گربه زیاد داشت، تنها بود، عجیب بود و همین باعث می شد که با ذهن کودکانه ام اورا وصل کنم به همه ی ترس هایم. اهالی کوچه اورا تکریم و احترام می کردند و جواب سلام و احوالپرسی اش را می دادند، اما من قدم هایم را تند می کردم، این آخری ها که دیگر ترس کودکی هایم را فراموش کرده ام، دوست داشتم به او سلام کنم اما باز هم نمیشد. عادت شده بود. عادتی که دیگر به آن باور نداشتم فقط انجام دادنش آرامم می کرد.

 هیچ بچه ای نداشت، خانه اش هیچ رفت و آمدی به خودش ندید.تا دست آخر همین یک ماه پیش، پیرمرد بی سرو صدا عینهو پیرمردهای قصه ها، غیب شد. درب خانه اش باز نشد تا اینکه خانه اش را خراب کردند تا از نو بسازند، شاید یک ساختمان شش طبقه ی دو واحدی با بالکنی فراخ!

دیگر در سبزی با یک عالمه برچسب تخلیه چاه وجود ندارد، دیگر جمیع گربه ها با یک جست روی دیوار خانه اش نمی پرند، دیگر قدم هایم از جلوی در خانه اش سرعت نمیگیرد، دیگر شب ها دنباله یک نقطه ی گریز از پنجره ی خانه اش به داخل نمی گردم، و دیگر هیچ پیرمردی از فاصله ی بیست متری توی کوچه با صدای بلند به من سلام نمی کند. این ها خاطره ای ست که با خاک یکسان شده است. خاکی که نرسیده به اولین چهار راهِ کوچه مان هنوز بلند است و برای اینکه سودایش را بخوابانند رویش آب می گیرند.

الهام اسماعیلی
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۳

یک روز من!

مردم دقیقن به چی میگن زباله؟ فقط به پسماند های تر یا خشک‌شون، اضافه ی غذاهاشون ، قوطی ها و بطری های خالی‌شون؟ به نظر من هرچیز نخواستنی‌یی ، زباله بودن رو توی تعریف خودش می گنجونه. حالا اون چیز نخواستنی، میتونه هرچیزی باشه. یه خاطره، یه مکان، یه دفترچه، یه وسیله، یه دوست داشتن، یه دنیا، یه زندگی، یه...

حالا فکرشو بکن، غذای من نخواستنی های مردمه. نخواستنی های آدما رو من میبلعم تا دور و برشون، ذهنشون، دنیاشون خلوت تر بشه. به من میگن، سطل زباله. من ظرفیت ندارم. نه که بی ظرفیت باشم، نه، منظورم اینه که ظرفیتم نا محدوده. یعنی قرار نیست هیچ وقت پر بشم و هیچ نخواستنی‌یی رو بالا بیارم!

تو دنیایی که من هستم، من لطف بزرگی برای آدمها محسوب میشم. فکرشو بکن. هرکسی توی کیف و جیبش یه سطل زباله همراهش داره تا در آن واحد چیزها و یا کسایی که خاطرشون روآزرده میکنه، از روزگار خودشون به دور ، به یه جای خیلی دورتر از اینجایی که نفس میکشن پرت کنه.

بذارید دیروزم رو براتون شرح بدم. من دیروز شب بدی رو گذرونده بودم و صبح حسابی گرسنه بودم. به عنوان صبحانه یک کابوس ترسناک به علاوه ی یه خرده خواب آلودگی و همچنین یک علاقه ی یک طرفه نصیبم شد. کابوس ترسناک مزه دلهره میداد و خواب آلودگی مزه ی رخوت و علاقه ی یک طرفه مزه ی یک عالمه نشدن و حسرت. خب بله. اینجا بود که فهمیدم امروز از اون روزای پر از امید و اتفاقای خوبه!!! میان وعده اما یه سری خاطره ها و دوستی های پر از لبخند رو به زور به خوردم دادن. خیلی تلخ بود بلعیدن صدای بلند خندیدن ها و دوستی ها. ناهار اما یکی انسانیت و وجدانش رو به دهانم گذاشت که غذای خیلی سنگینی بود.عصرونه یکی دلش رو که تیکه تیکه هم شده بود به دل من پرت کرد.قبل شام هم یه وعده نامردمی و دلخوری به همراه یه فنجون صدای مسخره کردن خوردم.  شام قاعدتا باید یه غذای سبک میخوردم. منتظر شدم. فکرش رو بکن. باید منتظر بشی تا برات غذایی که نمیدونی چیه و چه طعمی داره فرستاده بشه. غذایی که باید مثل یه راز توی دلت پنهونش کنی.

آها ، اینم از شام!یه پرس آرزوهای دور و دراز با لیوانی از خاطره های بچگی، به همراه سالاد دعواهای خونوادگی. روز پر خوراک‌ی رو گذروندم. شب از نیمه گذشته و آدمها همه خوابن. هیچ کس هیچ اتفاق خوب و بدی رو برای فراموشی دور نمی ندازه. چشمام که داشت گرم میشد صدای پایی ریتم صدای جیرجیرک رو به هم ریخت. کسی اومده بود سر وقت من. کسی با دستهای خالی. چیزی برای دور انداختن همراهش نداشت. دست کرد توی دهنم و دلم رو به هم زد و به هم زد. دنبال یه چیزی میگشت. بالاخره دستش دلخواسته ش رو لمس کرد. چشماش برق زد محکم توی مشتش گرفتتش و گذاشتش سر جاش. درست میونه ی قلبش.خب پیش میاد. آدما گاهی برمیگردن سراغ دور انداختنی هاشون و باهاشون آشتی میکنن. اون آدم از جلو شبیه اونی بود که صبح، دوست داشتنی یک طرفه رو به دور انداخته بود و از پشت شبیه یه دوره گردی بود که دیگه یه تیکه از پازل قلبش گم نشده بود، حالا هرچقدر هم قرار بر نرسیدن و نشدن می بود.

شاید باورتون نشه. ولی شما بعد از خوندن این شرح حال یک روزه ی من، گوشه کنارای ضمیر ناخودآگاهتون، حواستون هست میونه ی آشغال سبزی ها و تفاله چایی هاتون که میفرستید به سرزمین دور، یه وقت گنجی، خاطره ای ، دلخوشی ای، سُر نخوره و ناغافل سپرده بشه به دست فراموشی ، تا نشید شبیه دوره گردی که میونه تحریر های جیرجیرک ها ، وسطای دل شب،دنبال پازل های گمشده ش بگرده.

الهام اسماعیلی
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۶

جای خالی عشق

گاهی وقت‌ها هم هست که میانه‌ی تَلی از کارهای نکرده و برنامه‌های عقب افتاده، با ساعد دست میز شلوغ ذهن رو خالی میکنی از هرچه کاغذ و تاریخ و وعده‌س. ذهنت رها که شد، مصمم می‌شوی سرزده و بی‌توقعِ برآورده شدن آرزوهایت یا پیش‌بینی فردایت، حافظ بخوانی. از صفحه‌ی اول، با صدای بلند، شمرده شمره... مصرع به مصرع عشق هضم کنی و شعر بنوشی. دفترچه ای برداری و بیت های کاربردی را یادداشت کنی تا به‌هنگام بی‌حوصلگی های خارج از موعد، مرورشان کنی:)

بعد از آن هم یکدفعه یادت بیفتد که خیلی بد است که تا بحال دیباچه سعدی را درست و حسابی نخوانده‌ای و کاغذ وقلم برداری و بنشینی به رونویسی از روی دیباچه:

"منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت..."

حکمت را نفس می‌کشی ، نفسی عمیق تر آنجا که میگوید:

" گِلی خوشبوی در حمام روزی/رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری/ که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گِلی ناچیز بودم/ ولیکن مدتی با گُل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد/ وگرنه من همان خاکم که هستم"

و پر می‌شوی از حق و حقیقت آنجا که صدای خواندن خود را می‌شنوی که می‌گویی:

" حاجت مشاطه نیست روی دلارام را"

به شیطنت دلت ریز می‌خندی آنجا که میانه‌ی حکمت و ادب دلت عاشقانه می‌خواهد و بی‌گدار به رود خروشان عشق میزنی ، که عاشقانه های سعدی کم از عاشقانه های حافظ نیست. در انتهای روزی که این چنین گذشته باشد چه بر سر دل و روحت آمده؟

در انتهای این روز تو قد کشیده ای با آگاهی به اینکه جای عشق چقدر خالی‌ست...


الهام اسماعیلی

الهام اسماعیلی

- هِی پسر، تو اهل کجایی؟

+ یادم نمیاد!

- آرزوت چیه؟

+ میخوام با یه نهنگ دوست بشم.

- اما نهنگ ها بعد از مدتی از زندگی خسته میشن. فکر میکنند اگه خودکشی کنن و دیگه نباشن همه چیز قشنگتر میشه.

+ شاید بخاطر همینه که میخوام با یه نهنگ دوست بشم. میخوام بفهمم چه احساسی دارند. اونا خیلی قوی اند. چرا باید از این همه قدرت خسته بشن.

= هِی بچه ها!اون ماهیه چرا اونجوریه. مدتیه تو نَخِشم. بریم از تنهایی درِش بیاریم؟

+ اون خُله. فکر میکنه که باید از قانون های معروف تبعیت کنه. اون میگه چون همه میگن ما حافظه‌مون سه ثانیه‌س پس باید همو یادمون نیاد. پس باید حافظه‌مون سه ثانیه باشه چون مردم اینطور فکر میکنن. اما خودش یادشه چجوری غذا بخوره و وقتی یه بچه میاد بالای سرمون و می‌خواد از بینمون انتخاب کنه، جست و خیز کنه و نشون بده از هممون بهتره. بحث کردن باهاش بی فایده‌س!

- نمیخوام پُز بدم رفقا. ولی اینو باید ممنون پسر عموم باشیم.اون زیر دست یه محقق بود که داشت راجع به ما ماهی‌ها تحقیق میکرد. پسر عموم تموم سعی‌شو کرد به طرف بفهمونه که ماهی‌ها خیلی باهوشن و موفق هم شد. گرچه آخرش زیر دست همون محققه عمرشو داد به شما!

= اوه متاسفم! کِی این اتفاق افتاد؟

- سه ماه پیش!

+ مردم همیشه درگیر شایعه بودن. یادتونه؟ یه بار تو نژاد نوه عمه‌م اینا تصمیم گرفتن بزنه به سرشون. بشن عینهو ماهی گلی های خل وچل.خودشونو لوس کنن تا مردم بخرنشون و بعدش از خریدشون پشیمونشون کنن. اینقدر خودشونو بزنن به در و دیوار و بپرن بالا پایین تا اونایی که خریدنشون رو بترسونن وسفره هفت سین‌شون رو به گند بکشن. البته آخرش هم همشون زیر کابینت افتادند و مردند. آمارشو دارم بعد از اون حرکت مردم شروع کردن به زدن کمپین‌های جور و واجور که آی ماهی نخرین و اگه بخرین شما میشین عینهو اونایی که پلنگ میکشن!

- عین نهنگ ها خودکشی کردند!

= یعنی تو باهاشون موافقی؟ اما من همون حوض بزرگ وسط اون میدون یا همون استخری که توش بدنیا اومدم رو ترجیح میدم. آدما دنیای مارو تنگ میکنن. یه بار بچه که بودم مادربزرگم اومد به خوابم و برام خاطره تعریف کرد!گفت واسه اولین بار که انداختنش تو تنگ ، با یه دنیای خیلی بزرگ مواجه شد. داشت از ذوق زدگی تموم باله هاشو میکند! اما خب به کندن چند فَلس رضایت داد! تصمیم گرفت بدوعه تو این دنیای درندشت و پادشاهی کنه. خیز گرفت و با سرعت...که آخ.دردناک بود.بعدش فهمید دنیای بزرگ درَندشت‌ش، یه وجب جاییه که با شیشه محصور شده! دنیای گرد کوچیکِ شیشه ای!

+ خب من عاشق ماجراجویی ام! میخوام ببینم چه خبره. میخوام ببینم آدما به چی فکر میکنن. گرچه زیاد ازشون خوشم نمیاد! گرچه مخشون به شیشه نمیخوره، اما دنیاشون کوچیکتر از اونیه که حسش میکنن!!

- راستش منم آرزوم اینه که با یه نهنگ رفیق شَم!




الهام.

الهام اسماعیلی
۰۵ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۲۹

مگه نمیدونی عیده؟؟!!

تنهایی. کلیدٍ ورود به دنیاییه که همه‌ی چیزهای دنیایی درش ناپیدا و نامفهومه! و من درگیرٍ تنهایی، با سرعت فکر می‌کردم. وقتی حاضر می‌شی با سرعت فکر کنی، یعنی حاضری تن بدی به نشنیدن و ندیدن و حس نکردن! سرعت توی تفکر از قانون توازی پیروی می‌کنه. یعنی هرچقدر خطوط موازی فکرهاتو کنار هم بچینی با موضوعات مختلف، سرعت بیشتری به فکرت دادی. هرچقدر هم باسرعت تر فکر کنی، عجز بیشتری توی توصیف و با کلمه‌ها توضیح دادن فکرت رو داری!

در عین حال که داشتم به آدم‌ها و نقاب‌هاشون و اینکه خودشون هم گاهی از نقاب‌هاشون خسته میشن فکر می‌کردم، درگیر استدلال های ارائه نشده برای سوال‌های همیشگیم هم بودم. چرا درختِ توی مسیر همیشگیم، وقتی منو می‌بینه نمیتونه بگه: هِی ! رویِ تنه‌م یه جوونه زده و با شاخه هاش برقصه؟ یا اینکه: چرا همه چیز از یه وقتی به بعد سخت‌تر از اونی شد که هست؟ دلیل این فاصله ها و جاهای خالی چیه؟ و یا حتی اینکه چرا جاذبه راضی میشه مردم بخورند زمین؟ فقط بخاطر اینکه یه قانونه؟ (البته که بوجود اومدن هر سوالی، دلیل بر رد اون اتفاق نمی‌تونه باشه!) یا در کنار همه‌ی این سوال‌های با جواب های کلیشه ای، دنبال جای خدا می‌گردم تو زندگیامون.نه اینکه نباشه.هست.خدا که نباشه زندگی نیست. هممون میشیم یه مشت ماهی گلی، که توی تنگ همش میخوریم به دیوارای شیشه و دوثانیه بعدش یادمون میره و دوباره میچرخیم دور دنیایی که نمیفهمیم چقدر کوچیکه. نه اینکه ماهی گلی ها خدا نداشته باشن. دارن. حتی ممکنه از آدم‌ها هم بیشتر عاشق خداشون باشن. اما ما آدم‌ها گاهی خدامون روگم میکنیم.یا میذاریمش اون پشت‌مُشت های دلمون. چراکه سرمون شلوغ تر از اونیه که فکرش رو هم کنیم. خب ما اول باید با همسایه بجنگیم که چرا ماشینشو جلوی در پارکینگ ما پارک کرده. و بعدشم باید از قصد و غرض فامیل از فلان رفتار و بیسار حرف مطلع بشیم. باید دنبال جواب های دندان شکن و حتی دنده شکن بگردیم. و حواسمون باشه بقل دستیمون برامون زیر پایی نگیره تا نخوریم زمین و...

حتمن خدا درکمون میکنه که ما چقدر سرمون شلوغه و چرا هر روز بیست‌چاهار ساعته و اینقدر کمه!

در کنار همه‌ی اینها به کارهای نکرده‌م فکر میکنم.کتاب‌های نخونده.لبخند‌های نزده. دیدار‌های تازه نشده. ایده‌های اجرا نشده. همه‌ی تعویق ها و تاخیر ها و نشدن ها....

میدونی؟ اگه به اینهمه سرعت از ذهن و فکر برسی ممکنه یکدفعه حتی دیوار ها هم به حرف در بیان!این چیز قابل کتمانی نیست که دیگه غیر ممکن وجود نداره. بعدِ این همه فکر و دغدغه و سرعت و خیال، صاف رفتم تو دل دیواری که روش یه جمله نوشته بود:

مگه نمی‌دونی عیده؟




الهام.

الهام اسماعیلی
۲۵ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۱۵

بهشتی که فرش می‌شود...

و خدا پیچیدگی را دوست می‌داشت! انسان را آفرید.

پیچیده تر. زن را آفرید.

و پیچیده تر. به زن قدرت فرشته بودن، در کمال آدمیت داد. اما بالهایش را برای روز مبادا وام گرفت!

و بهای آن بال پرواز، سختی بود. بهای این پیچیدگی تحسین برانگیز. در وجود زن، بذر بقای نسل را کاشت.

و زن، فرشته وار،مادر شد!

ایستاد و قدم برداشت بر روی فرشی که از ابریشمِ بهشت بود...


:)


الهام.

الهام اسماعیلی
۱۱ تیر ۹۴ ، ۱۵:۵۱

روایت های اتوبوسی

یه حلبیِ مستطیل شکل چهار پا ، شاید با یه عالمه دود و شایدم گاز سوز.

شاید وصل به اینتر نت وای فا و کولر یا بخاری دار ، شایدم درب داغون ، با صندلی های خط خطی .

قبلنا که صندلی هاش تشکی بود روش یه لایه پلاستیک سبز بود ، روش انواع خاطره و ناسزا و 

چرت و پرت دیده میشد! اما الان اون چیزا دیده نمیشه...

بعدشم یه سری کتاب هم شدن همسفر مسافر های اتوبوس ، که بعدش گویا از شلوغی اتوبوس خوششون

نیومدن و زود تر از اونچه که فکر میشد استعفا داد ، فرهنگ کتابخونیه اتوبوسی!

آره همه اینا مشخصات یه اتوبوسه...یه اتوبوسی که هر روزه یه عالمه آدم رو به چشم میبینه و هنوز که هنوزه

با اومدن رقیبی مثل مترو نفسش هنوز گرمه و به راه.

و من ، تو سفر و همراهی هر روزه ام با اتوبوس جان و مسافران کوتاه مدتش شنیده ها و دیده هایی اندوخته ام.

روایت هایی ، گرچه کوتاه ، حتی بی معنی و از هم گسیخته ، اما شنیدنش و خواندش خالی از لطف نیست.

ببین ، این غول آهنی ، تو ناله ها و غرو لند کردنای پشت ترافیک غروبها ، چی میگه؟

ببین تو سرعت بی آر تی بودنش چه حرفهای قایم شده و منتظره که پیداش کنی تا به هیجان سک سک کردن

برسه...!!!اینکه میگم هر روز بیا اینجا و یه قلوپ فلسفه نوش جان کن همینه...

میخوام نذارم همینجوری از کنار خیلی چیزایی که هر روز و هر روز و هر روز باهاشی و وقتتو باهاش میگذرونی،

راحت بگذری!!! فقط کافیه بهش جون بدی و نفسش که رنگ گرفت بشینی به سیم جیم کردنش و فضولی کنی

میونه ی درد دل هاش...همین.

و من میخوام همین کار رو کنم. روایت هایی کوتاه و هر دفعه با شخصیت هایی متفاوت . 

به قول یه بنده خدایی ، قول.

تو هم دنبال کن ، بخون و نظرتو بگو. قول؟






روایت های اتوبوسی  -   قسمت اول



الهام اسماعیلی
۰۲ تیر ۹۴ ، ۱۶:۲۵

چرا یه قُلُپ فلسفه !؟

معتقدم روزمرگی و عطش رسیدن به مقصد و عجول بودنمان سر قضیه وصال،

خسته مان میکند...

آدم ِخسته ، فقط  میخواهد برسد.فقط میخواهد این جریانی که مدام این طرف و آن طرف میبردش،

و کوفته و کوفته ترش میکند ، تمام شود...

گاهی حتی مهم هم نیست نتیجه چه شود ، فقط اوج دلخواسته مان ، رسیدن به نقطه ی پایان است...

و این اوج خواستن، و این بی مقدار عطش، ما را از همه ی مسیری که با سرعت طی اش میکنیم برای رسیدن غافل میکند...

از دست این همه روزمرگی غافل میشیم از همه ی چیز های کوچکی که سر منشا خوشبختی هاست...

یادمون میره که جهان از اولش هم گِرد بوده و تا آخرش هم گِرد میمونه و از صدقه سر این دنیای دوار ، هیچ مقصدی وجود نداره برای رسیدن!

.

یادمون میره همین که بریم ، رسیدیم.

که رفتن ، رسیدن است...

حالا که غرق این دریای عادت هاییم و با چشمان باز نمیبینیم ،

نیازمند فلسفه ای هستیم که درنگاه ما پنجره هایی رو به آفتاب باز کند ، پنجره هایی که لبه شان پر از گلهای شمعدانی و یاس است،

برای قشنگ تر دیدن، برای داشتن اتاق ِنگاهِ روشن تر و آفتاب گیر تر...

میگن بچه ها فیلسوف ترینند...چون زیاد میپرسند چرا؟!

چرا اگه یه روز از خودمون بپرسیم : چرا بارون میاد؟!

نتونیم خودمونو از مرداب لجن زده ی ، استدلال ها و قانون ها و تعریف ها و عادت ها بیرون بکشیم و به خودمون جواب بدیم:

شاید ، چون زمین تشنه ش بوده و آسمون میخواسته خوشحالش کنه...!!

فلسفه ای که فقط فقط برای خودمون تعریف شده ست و زندگیمون رو خوشمزه تر میکنه...

نه اونقدر کمه که بدرد نخوره ، نه اونقدر زیاده که اعتقاد و ایمانمون رو نشونه بره...

فقطِ فقط یه قُـــلُپ!


الهام.


الهام اسماعیلی
۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۳

پنجره

مشکل اینجاست...


اندیشه های من پی لبخند تو میگردند...وقت اذان صبح یک نفس لبخند تورا میخواهند.

و تو دیواری و...

من هم.

این همه یکرنگی بس نیست؟!

اما من از این همه تنهایی بیزارم.میخواهم برای روحم یک سبد گل نارنجی خورشید بخرم از بازار آسمان .

میخواهم هر روز ، سر کوچه خنکای دم صبح، آن زمان که هنوز خورشید طیف نارنجی اش را نپاشیده بر زمین ، 

چشمم بیفتد به نگاهت.

میخواهم از معمار نگاه ها کمک بگیرم.

دل بکنم از چند آجری و یک دل ، در دلم بکارم.

راستش، میخواهم اسم دلم را پنجره بگذارم.

پای پنجره چند تایی مریم و شمعدانی و رز بکارم.

میخواهم دیوار باشم اما داشته باشم پنجره ای رو به نگاه تو.

و تو باشی هر روز.که نگاهت کنم و در خیالم روی لبهایت لبخند آرام،بنشانم.


از اول هم گفتم.اندیشه های من پی لبخند تو میگردند.حتی اگر در پس و پیشش حرف دل کندن باشد.

مهم نیست.

مهم آن منحنی زیبای رخ مهتاب خودِ توست.

(:


الهام.

الهام اسماعیلی
۲۳ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۵

داستان کوتاه

داشتم کتاب میخواندم.کتاب " تهِ خیار" نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی.

سی داستان کوتاه.داستان های کوتاه خیلی خواستنی و درگیر کننده اند.

آنجا که کاملا با تمام حس و حال داستان یکی میشوی ودرفضایش غرق میشوی و

گوش هایت ناشنوا و چشم هایت نابینا میشوند ، ذهن تشنه و بیش از اندازه کنجکاوت

را وادار به تصویر سازی میکند و داستان را میبینی ، خیسِ واژه ها میشوی و

پا به پاشان میرقصی ، داستان نابه هنگام تمام میشود.

و تو میمانی و احوالات فردا روز های شخصیت هایی که چند دقیقه ای باهاشان

زندگی کرده ای.و تمام وقت هایی که نه حرفی میزنی و نه چیزی میگویی و

با چشمان و گوش های باز چیزی نمیبینی و نمیشنوی ، داری به داستان هایی

فکر میکنی که ناگهانی تمام شدند!

کجا بودم؟ داستان ششم. "کارو بار عروسک ها".

آنجا که "رحیم رفته شهر وانتش را درست کرده.شده عینهو آمبولانس."

که ناگهان در حالی که چیزی نمیشنیدم.

صدایی مثل ترقه و دینامیت و... ایام چهارشنبه سوری شنیدم و یک فریاد مبهم.

کتاب هنوز باز بود و چشمهایم روی همان خط بودند.من داستان را نمیدیدم.و رحیم را.

من کلمات را میدیدم که دیگر آواز نمی خواندند.

با جوهر سیاه چسبیده بودند بر تن سفید کاغذ.که باز هم همان صدا را شنیدم.

از ابهام خارج شده بود و کسی بود که خیلی رسا و بلند فریاد میزد: " ایــــــــــــست"

و صدایی که صدای ترقه نبود و صدای گلوله بود.من هیچوقت نتوانستم صدای گلوله

را تشخیص دهم.اما مادرم خوب میشناسد.

نه اینکه خلاف باشد:) نه، برای اینکه هنوز هم با اینکه سن و سالی نداشت

صدای تیرهوایی ها و خمپاره های دوران جنگ را به یاد دارد.

قصه چه بود؟ قصه ی رحیم بود. شاید او رحیم بود.

که در راه شهر بوده تا وانتش را درست کند که آب و هوای شهر ،

هوایی اش کرده و رفته باشد در کار خلاف و دزدی کرده باشد و برای رد گم کردن ،

تصمیم گرفته باشد وانتش را شبیه آمبولانس کند و از قضا پلیس شناسایی اش کرده و

او هم پیاده شده و فرار کرده تا نزدیکی پنجره اتاق من.

اتاق من یک پنجره دارد، که اغلب باز است. و اغلب صدای تنهایی هایم را

به بیرون پرتاب میکند و صدای شب و صدای مستانه گنجشگ های صبح گاه را به داخل.

یک پنجره ی بزرگ که خیلی وقت است دیگر کبوتر ها پشتش نمیشنینند و آواز بغ بغو سر نمیدهند.

صدای آژیر ماشین ها در آمده بود .صدای مسجد هم می آمد.یک نوای امید بخش.

شاید رحیم در مسیر فرارش چون به مسجد رسیده بود تصمیم گرفت که تسلیم شود.

شهر شلوغ شده بود.اما نه آنقدر که فکرش را میکردم.صدایشان قطع شد.

شاید رحیم تیر خورده بود.شایدم نه،و فقط تسلیم شده بود.

بعد از مدتی صدای آژیر ماشین پلیس یا شاید هم آمبولانس اما فکر کنم آتش نشانی نبود!

تا نزدیکی پنجره اتاق من که رسیدند آژیرشان خاموش شد و تمام .

و براستی تمام.دیگر هیچ صدایی نمی آمد.

نه فرمان ایـــــستی در فضا پاشیده میشد نه صدای آژیری در هوا کش می آمد

و نه صدای گلوله ای رد خراش میگذاشت بر تن شب.

حتی صدای روحبخش مسجد هم نمی آمد.شهر ناگهان خوابش برد.

داستان ناگهان تمام شد. مثل همه ی داستان های کوتاه.

اما اگر شما در جایی از شهر یک وانت دیدید که شبیه آمبولانس بود،

شاید برای رحیم باشد.به قصه ی کتاب ته ِ خیار برش گردانید.

شاید این داستان هوشنگ مرادی کرمانی به این آمبولانس وابسته باشد!

کجا بودم ؟

آنجا که " رحیم رفته شهر وانتش را درست کرده.شده عینهو آمبولانس.

قبلا چند تا الاغ و قاطر داشت.پسر سعدالله وسایل جوشکاری آورده ده.

ماشین هایی که از گردنه می افتند، غلت میزنند و ازکوه می آیند

پایین و می روند ته دره ، می رویم کمک..."

خدارو شکر رحیم قصه سر جایش است و هنوز قصه ی " کارو بار عروسک ها" تمام نشده.

هوا کمی سرد شده.پنجره اتاق را میبندم.


الهام.

 

الهام اسماعیلی