یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱ مطلب با موضوع «تئاتر» ثبت شده است

۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۴

ماتریوشکا

ماتریوشکا در لغت به معنای عروسک های تودرتویی هستند که از دل عروسک بزرگتر، عروسکی کوچکتر درمی آید تا جایی که کوچکترین عروسک قابلیت تجزیه شدن نداشته باشد.

نمایش ماتریوشکا، هشت اپیزود دارد که بر اساس هشت داستان کوتاه از آنتون چخوف است که طراح و کارگردان و نویسنده و تنها بازیگرش، پارسا پیروزفر است. اگر شما به دنبال کیفیت، مفهوم و فضایی گسترده برای اندیشیدن باشید و از قدرت تصویرسازی ذهنی خوبی هم برخوردار باشید از نمایش های یک نفره ، به خصوص ماتریوشکا لذت خواهید برد. تصورش را بکنید.نزدیک به دوساعت در هشت داستان متصل به هم و تو در تو غرق شوید و یک و تنها یک بازیگر در چیزی حدود 25 نقش مختلف، قدرت این مغروق ساختن شما را داشته باشد.

پارسا پیروزفر روی بروشور نمایش ماتریوشکا یادداشتی زیبا نوشته:

ماتریوشکا، بگو این بار چه کسی از پوسته ات بیرون می آید؟

امروز کدام چهره ات را می نمایانی؟



اپیزود اول: مرگ کارمند دولت

اوه باید براش توضیح بدم که سهوا توی مراسم اپرا عطسه کردم و پشت کله ش رو تفی کردم...

اپیزود دوم: چطور دیمیتری کولدارف یک شبه معروف شد؟

این روزنامه رو خوندین مامان بابا؟ من معروف شدم. توی این روزنامه نوشته شخصی به اسم دیمیتری کولدارف(منو میگه هااا) بعد از مست کردن جلو دروشکه به زمین خرد و درشکه درست از وسطش رد شد.

اپیزود سوم: محاکمه

اون بهترین وکیل شهره. همه ی پرونده هاش موفق بوده. ببین داره چجوری دفاع میکنه. اشک تو چشمای همه جمع شده.عه خانم شما چرا غش کردین...عه چرا خانم های اون طرف هم غش کردن!


اپیزود چهارم: جنون ادواری

کی من؟ازدواج؟اصلن.امروز میرم با پدر دختره صحبت میکنم....ببینید من، تحت تعقیبم، مجرمم، اختلاس کردم...چی میگید که عیب نداره.آهان.من یه دیوونه ام.من جنون ادواری دارم.الان میرم گواهی ش رو از پزشک براتون میگیرم تا مطمئن بشید من لیاقت دخترتون رو ندارم.

اپیزود پنجم: تسویه حساب

همین.تازه تشکر هم میکنی. من رسمن سر تورو کلاه گذاشتم و پولهاتو بالا کشیدم. چرا ساکتی؟چرا اعتراض نمی کنی و از حق خودت دفاع نمیکنی. اینطوری هرکسی میتونه حقت رو بخوره.

اپیزود ششم: زن نجیبی که از میان ما رفت

پدر گریگوری، چرا میخندید. همسر من یکی از نجیب ترین زن های شهر بود. بخاطر اینکه من کلک زدم. من خودم توی کل شهر شایعه کردم که زنم معشوقه ی رییس پلیس شهره. اون وقت دیگه هیچ مردی جرئت نمیکرد به زن من نزدیک بشه. من همتون رو سرکار گذاشته بودم...

اپیزود هفتم: شاهکارهنری

اوه دکتر کشلکف.شاید باورتون نشه.ولی جفت این شمعدونی هنری رو به طرز معجزه آسایی پیدا کردم.چقدر خدا دوستتون داره. راستی اون یکی شمعدونی که قبلن بهتن دادم کجاست؟


اپیزود هشتم:بوقلمون صفت

به حضرت بگید ک مراقب سگ شون باشن.اگر من نبودم ممکن بود بکننش تو گونی و بلایی سرش بیارن!

الهام اسماعیلی