یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

- هِی پسر، تو اهل کجایی؟

+ یادم نمیاد!

- آرزوت چیه؟

+ میخوام با یه نهنگ دوست بشم.

- اما نهنگ ها بعد از مدتی از زندگی خسته میشن. فکر میکنند اگه خودکشی کنن و دیگه نباشن همه چیز قشنگتر میشه.

+ شاید بخاطر همینه که میخوام با یه نهنگ دوست بشم. میخوام بفهمم چه احساسی دارند. اونا خیلی قوی اند. چرا باید از این همه قدرت خسته بشن.

= هِی بچه ها!اون ماهیه چرا اونجوریه. مدتیه تو نَخِشم. بریم از تنهایی درِش بیاریم؟

+ اون خُله. فکر میکنه که باید از قانون های معروف تبعیت کنه. اون میگه چون همه میگن ما حافظه‌مون سه ثانیه‌س پس باید همو یادمون نیاد. پس باید حافظه‌مون سه ثانیه باشه چون مردم اینطور فکر میکنن. اما خودش یادشه چجوری غذا بخوره و وقتی یه بچه میاد بالای سرمون و می‌خواد از بینمون انتخاب کنه، جست و خیز کنه و نشون بده از هممون بهتره. بحث کردن باهاش بی فایده‌س!

- نمیخوام پُز بدم رفقا. ولی اینو باید ممنون پسر عموم باشیم.اون زیر دست یه محقق بود که داشت راجع به ما ماهی‌ها تحقیق میکرد. پسر عموم تموم سعی‌شو کرد به طرف بفهمونه که ماهی‌ها خیلی باهوشن و موفق هم شد. گرچه آخرش زیر دست همون محققه عمرشو داد به شما!

= اوه متاسفم! کِی این اتفاق افتاد؟

- سه ماه پیش!

+ مردم همیشه درگیر شایعه بودن. یادتونه؟ یه بار تو نژاد نوه عمه‌م اینا تصمیم گرفتن بزنه به سرشون. بشن عینهو ماهی گلی های خل وچل.خودشونو لوس کنن تا مردم بخرنشون و بعدش از خریدشون پشیمونشون کنن. اینقدر خودشونو بزنن به در و دیوار و بپرن بالا پایین تا اونایی که خریدنشون رو بترسونن وسفره هفت سین‌شون رو به گند بکشن. البته آخرش هم همشون زیر کابینت افتادند و مردند. آمارشو دارم بعد از اون حرکت مردم شروع کردن به زدن کمپین‌های جور و واجور که آی ماهی نخرین و اگه بخرین شما میشین عینهو اونایی که پلنگ میکشن!

- عین نهنگ ها خودکشی کردند!

= یعنی تو باهاشون موافقی؟ اما من همون حوض بزرگ وسط اون میدون یا همون استخری که توش بدنیا اومدم رو ترجیح میدم. آدما دنیای مارو تنگ میکنن. یه بار بچه که بودم مادربزرگم اومد به خوابم و برام خاطره تعریف کرد!گفت واسه اولین بار که انداختنش تو تنگ ، با یه دنیای خیلی بزرگ مواجه شد. داشت از ذوق زدگی تموم باله هاشو میکند! اما خب به کندن چند فَلس رضایت داد! تصمیم گرفت بدوعه تو این دنیای درندشت و پادشاهی کنه. خیز گرفت و با سرعت...که آخ.دردناک بود.بعدش فهمید دنیای بزرگ درَندشت‌ش، یه وجب جاییه که با شیشه محصور شده! دنیای گرد کوچیکِ شیشه ای!

+ خب من عاشق ماجراجویی ام! میخوام ببینم چه خبره. میخوام ببینم آدما به چی فکر میکنن. گرچه زیاد ازشون خوشم نمیاد! گرچه مخشون به شیشه نمیخوره، اما دنیاشون کوچیکتر از اونیه که حسش میکنن!!

- راستش منم آرزوم اینه که با یه نهنگ رفیق شَم!




الهام.

الهام اسماعیلی
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۴۶

گنجشکی که کفر میگوید، آدم است!

گرگ و میش صبح بود.خورشید داشت لباس طلوعش رو برای یه جشن طلوع دیگه می‌پوشید .گنجشک ها یواشی و بی سرو صدا همدیگر رو بیدار کردند.قرار هر صبحشون همین بود.بی صدا پر بزنند و تو تاریکی برن روی شاخه های همه ی درخت ها بشینن ومنتظر باشن.منتظر باشن تا خورشید خرامون خرامون قدم بزنه تو آسمون تا اونا بتونن خدا رو غافلگیر کنن.

گنجشک ها فکر میکردن خدا هر روز صبح زود ساعتشو با طلوع خورشید کوک میکنه تا از اول صبح به امور بنده هاش رسیدگی کنه.دعا هارو دسته بندی کنه.شکایت ها رو دونه دونه بخونه.شکر گذاری ها رو با لبخند مرور کنه ، گلایی که قراره امروز شکوفا بشن رو بیدار کنه و یه عالمه برنامه ریزی مختلف که البته گنجشکا همه رو دسته بندی کرده بودن و نوشته بودن تا یادشون نره که خداشون، چقدر کار داره!

گنجشکا هر شب نقشه میکشیدن که هر روز صبح یه هدیه بزرگ برای خدا بفرستند.یه هدیه با صدای بلند.اونقدر بلند که ار هفت تا آسمون بگذره و بره پشت در اتاق خدا.بره و خودش بگه من از طرف گنجشکا اومدم.اومدم تا بگم چقدر دوستت دارم و چقدر بیادتم ای خدا.اون وقت هم خدا صدای گنجشکا رو بگیره و آویزون کنه دم در و دم پنجره اتاق کارش تا هر وقت باد اومد صدای گنجشکا بپیچه توی بهشت توی هفت اسمون توی کهکشون و برسه تا خود زمین و قل بخوره تا خودِ گوش ِ خودشون!

واسه همین هر روز آسه آسه و بی صدا می‌نشستن منتظر طلوع تا بزنن زیر آواز و یکصدا قربون صدقه ی خدا برن.بی برو برگرد و متحد تا خورشید چشمک هر روزشو میزد، جیک جیک مستونشون گوش زمین و آسمونو کر می‌کرد.

اما یه روز، یه گنجشگکی اومد میون گنجشکا که یخرده فرق داشت باهاشون.صبحا خوابش میومد.و هدیه فرستادن واسه خداشو دوست نداشت.جای هدیه ، غر میزد که چرا خونش کوچیکه و دونه‌ش کمه.چرا آب حوض کثیفه و چرا جوجه ها زیادی غذا میخوان.دوره میگشت و به بقیه گنجشکا میگفت خدا که سرش خیلی شلوغه. با بلندگوی آدما هم داد بزنی و بگی ممنونتم و چاکرتم نمیشنوه چون داره بهشتشو رنگ میکنه.

میگفت و میرفت و بغ میکرد لبه ی پنجره ها و زل میزد به آدما.یه بار میرفت آرایشگاه ، یه بار میرفت پیرایشگاه.یه بار میرفت تو خیابون یه بار میرفت تو بیابون.خیره میشد به آدمایی که سر صبح جیک جیک نمیکردند و لنگ ظهر به زور بیدار میشدن.خیره می‌شد و پلک هم نمیزد.همه ش پر از چرا بود و نمیدونست چجوری به جواب برسه.یه روز تصمیمشو گرفت و یه آرزو کرد.آرزو کرد که آدم بشه.شاید اگر آدم میشد خوشبخت تر می‌شد! واسه همین یه روز گذاشت و رفت.بقیه نمیدونن کجا.اما بعضیا دیدنش که هر روز می‌رفت تا با آدما چایی بخوره و سر میز بحث سیاسی کنه! اما اینکه چی شد و چطور شد رو هیچ گنجشکی خبر نداره.

گنجشکا هم کلا زیاد محل گنجشگک نمیدادن.اونا فکر میکردن اونی که بینشونه و مِثلشونه، از خودشون نیست و فقط شبیهشونه!هروقت میدیدنش یواشکی توی دلشون ،تو فکر خودشون یه جمله ،یهویی می‌گذشت و می‌ترسوندِشون. کم کم از ترس، رسیدن به اعتقاد. اونا بخوبی فهمیده بودن که: گنجشکی که کفر میگه، آدمه!


صدای جیک جیک مستون گنجشکا، اول صبح، عبادتشونه که شکوفه میبنده سرپنجه ی هر شاخه ی درخت.تا شاید ببینیمش و بگیم شکر.

اما آدمی که کفر میگه چیه؟



23 اسفند نود و چاهار

:)


الهام.



الهام اسماعیلی
۱۱ تیر ۹۴ ، ۱۵:۵۱

روایت های اتوبوسی

یه حلبیِ مستطیل شکل چهار پا ، شاید با یه عالمه دود و شایدم گاز سوز.

شاید وصل به اینتر نت وای فا و کولر یا بخاری دار ، شایدم درب داغون ، با صندلی های خط خطی .

قبلنا که صندلی هاش تشکی بود روش یه لایه پلاستیک سبز بود ، روش انواع خاطره و ناسزا و 

چرت و پرت دیده میشد! اما الان اون چیزا دیده نمیشه...

بعدشم یه سری کتاب هم شدن همسفر مسافر های اتوبوس ، که بعدش گویا از شلوغی اتوبوس خوششون

نیومدن و زود تر از اونچه که فکر میشد استعفا داد ، فرهنگ کتابخونیه اتوبوسی!

آره همه اینا مشخصات یه اتوبوسه...یه اتوبوسی که هر روزه یه عالمه آدم رو به چشم میبینه و هنوز که هنوزه

با اومدن رقیبی مثل مترو نفسش هنوز گرمه و به راه.

و من ، تو سفر و همراهی هر روزه ام با اتوبوس جان و مسافران کوتاه مدتش شنیده ها و دیده هایی اندوخته ام.

روایت هایی ، گرچه کوتاه ، حتی بی معنی و از هم گسیخته ، اما شنیدنش و خواندش خالی از لطف نیست.

ببین ، این غول آهنی ، تو ناله ها و غرو لند کردنای پشت ترافیک غروبها ، چی میگه؟

ببین تو سرعت بی آر تی بودنش چه حرفهای قایم شده و منتظره که پیداش کنی تا به هیجان سک سک کردن

برسه...!!!اینکه میگم هر روز بیا اینجا و یه قلوپ فلسفه نوش جان کن همینه...

میخوام نذارم همینجوری از کنار خیلی چیزایی که هر روز و هر روز و هر روز باهاشی و وقتتو باهاش میگذرونی،

راحت بگذری!!! فقط کافیه بهش جون بدی و نفسش که رنگ گرفت بشینی به سیم جیم کردنش و فضولی کنی

میونه ی درد دل هاش...همین.

و من میخوام همین کار رو کنم. روایت هایی کوتاه و هر دفعه با شخصیت هایی متفاوت . 

به قول یه بنده خدایی ، قول.

تو هم دنبال کن ، بخون و نظرتو بگو. قول؟






روایت های اتوبوسی  -   قسمت اول



الهام اسماعیلی
۲۳ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۵

داستان کوتاه

داشتم کتاب میخواندم.کتاب " تهِ خیار" نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی.

سی داستان کوتاه.داستان های کوتاه خیلی خواستنی و درگیر کننده اند.

آنجا که کاملا با تمام حس و حال داستان یکی میشوی ودرفضایش غرق میشوی و

گوش هایت ناشنوا و چشم هایت نابینا میشوند ، ذهن تشنه و بیش از اندازه کنجکاوت

را وادار به تصویر سازی میکند و داستان را میبینی ، خیسِ واژه ها میشوی و

پا به پاشان میرقصی ، داستان نابه هنگام تمام میشود.

و تو میمانی و احوالات فردا روز های شخصیت هایی که چند دقیقه ای باهاشان

زندگی کرده ای.و تمام وقت هایی که نه حرفی میزنی و نه چیزی میگویی و

با چشمان و گوش های باز چیزی نمیبینی و نمیشنوی ، داری به داستان هایی

فکر میکنی که ناگهانی تمام شدند!

کجا بودم؟ داستان ششم. "کارو بار عروسک ها".

آنجا که "رحیم رفته شهر وانتش را درست کرده.شده عینهو آمبولانس."

که ناگهان در حالی که چیزی نمیشنیدم.

صدایی مثل ترقه و دینامیت و... ایام چهارشنبه سوری شنیدم و یک فریاد مبهم.

کتاب هنوز باز بود و چشمهایم روی همان خط بودند.من داستان را نمیدیدم.و رحیم را.

من کلمات را میدیدم که دیگر آواز نمی خواندند.

با جوهر سیاه چسبیده بودند بر تن سفید کاغذ.که باز هم همان صدا را شنیدم.

از ابهام خارج شده بود و کسی بود که خیلی رسا و بلند فریاد میزد: " ایــــــــــــست"

و صدایی که صدای ترقه نبود و صدای گلوله بود.من هیچوقت نتوانستم صدای گلوله

را تشخیص دهم.اما مادرم خوب میشناسد.

نه اینکه خلاف باشد:) نه، برای اینکه هنوز هم با اینکه سن و سالی نداشت

صدای تیرهوایی ها و خمپاره های دوران جنگ را به یاد دارد.

قصه چه بود؟ قصه ی رحیم بود. شاید او رحیم بود.

که در راه شهر بوده تا وانتش را درست کند که آب و هوای شهر ،

هوایی اش کرده و رفته باشد در کار خلاف و دزدی کرده باشد و برای رد گم کردن ،

تصمیم گرفته باشد وانتش را شبیه آمبولانس کند و از قضا پلیس شناسایی اش کرده و

او هم پیاده شده و فرار کرده تا نزدیکی پنجره اتاق من.

اتاق من یک پنجره دارد، که اغلب باز است. و اغلب صدای تنهایی هایم را

به بیرون پرتاب میکند و صدای شب و صدای مستانه گنجشگ های صبح گاه را به داخل.

یک پنجره ی بزرگ که خیلی وقت است دیگر کبوتر ها پشتش نمیشنینند و آواز بغ بغو سر نمیدهند.

صدای آژیر ماشین ها در آمده بود .صدای مسجد هم می آمد.یک نوای امید بخش.

شاید رحیم در مسیر فرارش چون به مسجد رسیده بود تصمیم گرفت که تسلیم شود.

شهر شلوغ شده بود.اما نه آنقدر که فکرش را میکردم.صدایشان قطع شد.

شاید رحیم تیر خورده بود.شایدم نه،و فقط تسلیم شده بود.

بعد از مدتی صدای آژیر ماشین پلیس یا شاید هم آمبولانس اما فکر کنم آتش نشانی نبود!

تا نزدیکی پنجره اتاق من که رسیدند آژیرشان خاموش شد و تمام .

و براستی تمام.دیگر هیچ صدایی نمی آمد.

نه فرمان ایـــــستی در فضا پاشیده میشد نه صدای آژیری در هوا کش می آمد

و نه صدای گلوله ای رد خراش میگذاشت بر تن شب.

حتی صدای روحبخش مسجد هم نمی آمد.شهر ناگهان خوابش برد.

داستان ناگهان تمام شد. مثل همه ی داستان های کوتاه.

اما اگر شما در جایی از شهر یک وانت دیدید که شبیه آمبولانس بود،

شاید برای رحیم باشد.به قصه ی کتاب ته ِ خیار برش گردانید.

شاید این داستان هوشنگ مرادی کرمانی به این آمبولانس وابسته باشد!

کجا بودم ؟

آنجا که " رحیم رفته شهر وانتش را درست کرده.شده عینهو آمبولانس.

قبلا چند تا الاغ و قاطر داشت.پسر سعدالله وسایل جوشکاری آورده ده.

ماشین هایی که از گردنه می افتند، غلت میزنند و ازکوه می آیند

پایین و می روند ته دره ، می رویم کمک..."

خدارو شکر رحیم قصه سر جایش است و هنوز قصه ی " کارو بار عروسک ها" تمام نشده.

هوا کمی سرد شده.پنجره اتاق را میبندم.


الهام.

 

الهام اسماعیلی