یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

من و من...

کیستم؟!

یک سوال مبهم و شاید گیج کننده...

و آیا کسی هست که بیاید و ادعا کند که خودش را میشناسد؟!

من که میگویم نه...

این منِ ِ درون ، هر روز و دوار میگردد و میچرخد تا نیابم اش!


حالا اگر بگویم که الهامَم و از سال هفتاد و پنج ، بیست و سوم های اَمرداد را میشمارم تا ببینم چقدر نفس زده ام در این دنیا،

اگر بگویم عاشق همبازی شدن با واژه ها و نوشتن و غرق شدن درشان هستم،

اگر بگویم فیلم دیدن ، مخصوصا آن پر معناهایشان را دوست دارم ،

اگر بگویم اجرا ،این فن پر مخاطره برای دیده شدن و برقراری ارتباط را دوست دارم،

اگر بگویم دنیای عجیب و غریبی دارم برای شناختن و البته نشناختن،

اگر بگویم الهام کوچولوی درون من سه ساله است و موهایش را خرگوشی میبندد و در باغ دلم تاب بازی میکند،

اگر بگویم موسیقی ، چه نواختنش چه شنیدنش ، روح مرا به پرواز در می آورد،

اگر بگویم عاشق شنیدنم، حرف زدن، یاد گرفتن ، لبخند، دنبال یک نگاه نو، عشق،

و...

با همه ی این اگر ها، میتوانم بگویم خودم را شناخته ام ؟!


الهام.