یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کوچه» ثبت شده است

۰۱ تیر ۹۹ ، ۲۰:۴۶

انشا

موضوع انشا: آخرین تغییر بزرگی که در زندگیتان اتفاق افتاد چه بود؟

قلم در دست میگیرم و انشای خود را مینویسم.

صبح دوشنبه ی چند ماه پیش بود که تغییر اتفاق افتاد. وقتی به مدرسه میرفتم پیرمردی روی سه پایه ی چوبی اش با لباسهای رسمی و قدیمی اش نشسته بود و به همه ی ما لبخند میزد. به او لبخند زدم. و در جواب، دست در جیب کرد و به من آبنباتی را که بابابزرگ خدابیامرز همیشه به من میداد، داد. وقتی که میخواست آبنبات را از جیبش در بیاورد چند تکه کاغذ به زمین افتاد. خواستم برشان گردانم که آنها را به من داد. اما نمیدانستم چی هستن. گفت نگهشان دار، بلیت بخت آزمایی ست. شاید این هفته را بردی. تاریخش مال سی سال قبل بود. اما به او چیزی نگفتم. بابابزرگ هم پرت و پلا زیاد میگفت. بزرگتر ها میگویند یک جور بیماریست. برای همین تصمیم گرفتم او را بابابزرگ صدایش کنم.

روزها گذشت و او هر روز بود و ما هر روز به هم لبخند میزدیم و گاهی از او آبنبات میگرفتم و گاهی تغذیه هایم را با او شریک میشدم. وقتی که سروکله ی بابابزرگ در کوچه ی ما پیدا شد، کوچه عوض شد. با همه مهربان بود. کوچه گرم شد. کوچه رنگی شد. کوچه مثل تبلیغات بازرگانی تلویزیون، پر از حس خوشبختی ظاهری شد! بابابزرگ میگفت اینجا کوچه ی ملی است. اما نبود. ولی شد. بابابزرگ در کوچه طرفدار زیادی داشت اهالی کاری کردن که کوچه ی کوچک ما اسمش عوض شود. از این به بعد کوچه ی ما، کوچه ی ملی بود. بابابزرگ میگفت دیدید اسم کوچه اشتباه بود.

اما همه ی اهالی هم دوستش نداشتند. هر دفعه که از کنارشان میگذشتم، تکه حرفهایشان را میشنیدم و دور میشدم. یک بار شنیدم بابابزرگ سی سال پیش به زندان رفته است و تازگی ها آزاد شده است . یک بار شنیدم بابابزرگ به تازگی از آسایشگاه مرخص شده. یک بار شنیدم بابابزرگ در خانه اش سی و پنج تا گربه دارد و شبها با اجنه شب نشینی میکند. اما من به چیزی که میدیدم ایمان داشتم. بابابزرگ رازهایش را به من میگفت. چیزهایی را هم که من نمیگفت من میفهمیدم. وقتی کسی را دوست داشته باشی، میتوانی ناگفته ها را هم بشنوی. من بابابزرگ را خیلی دوست دارم. او تا جایی که میتوانست به بقیه کمک میکرد، دلداری میداد، همدردی میکرد، یکی از بچه هایش از خارج برایش کمک خرج میفرستاد، تنها بود و چیزی که نگفت و فهمیدم؛ این است که او همیشه منتظر بود. هر روز. اما هیچ وقت نمیگفت منتظر کی. اما بود. مرا که میدید لبخند میزد. اما پشت سر مرا هم دید میزد.

من فکر میکنم بابابزرگ سی سال پیش سر کوچه ی ملی با کسی قرار گذاشته اش. شاید کسی که عاشقش بوده و چون نتوانسته برود سر قرار، حواسش را در سی سال پیش جا گذاشته و بی حواس سر کوچه ای که ملی نبوده و الان هست آمده است سر قرار با همان لباس ها. او از انتظار کشیدن لذت میبرد واقعا انتظاری که او میکشد زیباترین نقاشی است که من دیده ام. من فکر میکنم اگر از انتظار کشیدن لذت ببریم، این عشق خواهد بود.

من دوست ندارم بابابزرگ را سوال پیچ کنم. حتی درمورد چیزهای زیادی کنجکاو نیستم. فقط همین که من هم کنارش، ساعتی از روز را در کوچه به انتظار بنشینم، و به آدمها نگاه کنم، برایم آرامش بخش است. بابابزرگ باعث تغییر کوچه، خیلی از اهالی، و من شد. نمیدانم تا چقدر به این باور دارید که هرچیزی میتواند روح داشته باشد، بابابزرگ، روح کوچه ی ما بود. فکر کردن بهش ناراحتم میکند اما اگر بابابزرگ دیگر پیدایش نشود، چه میدانم یا با بابابزرگ خدا بیامرزم دیدار کند، بعید میدانم کوچه ی ما بتواند این چنین تغییر کند. کوچه ای که سی سالی میشود که کوچه ملی ست.

 

 

 

بخشی از اپیزود پادکست ابی نامه به نویسندگی خودم.

الهام اسماعیلی