یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۲۰ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است

۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۱۲

من پیش از تو و من پس از تو

تو یهو می‌شی لوئیزای قصه. گرچه تاحدودی هم بودی. اونقدر که "پیش از تو" همونقدر روحت گل‌گلی و رنگی رنگی بود و هست. اونقدر که گاهی اصلن برات مهم نیست چیو با چی می‌پوشی و چقدر به هم میان. چقدر به هم اومدن فقط یکجا جواب میده. اونی که باید باشه، باشه:)

 لوئیزا کلارک باید کار پیدا میکرد و رسید به خونه ای که شبیه یه قلعه بود و مردی که فلج بود. اینجا مثلا سروکله ی تو کم کم پیدا میشه. اما هنوز تو اپیزود" من پیش از تو " هستیم. مردی که معلوله و نمیتونه زیاد تکون بخوره. منم اگه جای لوئیزا بودم عاشقش میشدم. اما هرکاری میکردم نذاره بره. شایدم خودخواهی رو میذاشتم کنار و مثل لو بدرقه‌ش می‌کردم. جای لوئیزا بودن خیلی سخته. تو میری. و من تنها میمونم. ویل مرد و لوئیزا تنها موند. اما پایان دلچسبی داشت با همه ی غمش. با وجود اینکه ویل مرده اما همیشه هست و خوشحالی لو رو از روزگارش انتظار داره. "من پیش از تو" اینجا تموم میشه. درحالی که من با تویی وجود نداشت:( همه چیز برمیگرده به قبل و بعد تو بدون اینکه تو صبر کنی تو لحظه ی بودنت!


"پس از تو" سخت تره. وقتی بخوایی نباشی همه چیز سخت تره. لو همه چیز واسش سخت گذشت .کارش و دهن به دهن گذاشتنش با رییسش. تصادفی که براش پیش اومد و قضاوت ها و ذهنیت هایی که مغزشو مچاله می‌کرد. اون دیگه دختر گل‌گلی و رنگی رنگی ای نبود اون تبدیل شده بود به یه روزمرگی نچسب که شکل یه پیرهن سفید بود با یه شلوار لی دمده.

اما لی‌لی همه چیز رو ریخت به هم و پشت بندش همه چیز رو ساخت. لی‌لی دختر ویل. دختری که خود ویل هم خبر نداشت قراره این قصه رو از نو بنویسه. حالا گلها رنگ گرفتن و لو لباسای قدیمیش رو میپوشه. اون فکر میکنه که باید به اون مرد آمبولانسی بیشتر فکر کنه. اما قراره دور شه از این قصه و سفر بره. و هنوز فرصت برای تجربه های زیادی هست.


"پس از تو" تلخه و کل شیرینی‌ش اینه که حواست بهم باشه. و از روزگارم لبخند و آرامش انتظار داشته باشی در حالی که خودتم آروم میونه‌ی نبودنت، لبخند می‌زنی...:)


#الهام_اسماعیلی


پی نوشت: فیلم رمان من پیش از تو هم ساخته شده:)


#من_پیش_از_تو #من_پس_ازتو
#جوجومویز #مریم_مفتاحی #نشرآموت

الهام اسماعیلی
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۴

کیمیاگر

تو رویا داری؟ خب همه دارن. پس قطعن از خوندن این کتاب لذت میبری. سانتیاگو پسری چوپانه که چون به سفر علاقه مند بوده و گریزون از یکجا نشینی چوپانی رو انتخاب کرده. دنبال گنجش میگرده و مسیر خیلی طولانی ای رو طی میکنه و با یه عالمه اتفاق مواجه میشه. اتفاقاتی که اونو ناامید نمیکنه از رسید به رویاش. هرچقدرم که بقیه مسخره کنن یا سرزنش. اما در مسیر رفتن به سوی رویاش، حواسش هم به جهان پیرامونش هست و روح جهان را درک میکنه. در نهایت با یک کیمیاگر آشنا میشه که این آشنایی باعث میشه که شخصیت اول داستان، یک کیمیا گر بشه و در آخر به رویاش برسه. جالب اینجاست که پائولو کوئیلو ، نویسنده ی کتاب، در این کتاب اشاره های فراوانی به خدا، دین اسلام و عقاید مسلمانان کرده.

من سعی میکنم کتاب هایی رو که میخونم بهتون معرفی کنم تا خودتون تصمیم بگیرید. اما این کتاب رو نه تنها معرفی میکنم بلکه خوندنش رو پیشنهاد اکید هم میکنم.عالی بود. چرا نشه که به رویاهامون برسیم. فقط باید خوب نگاه کنیم و دنبال نشونه ها باشیم. هیچ چیز اتفاقی نیست!


#کیمیاگر

#پائولو_کوئیلو

الهام اسماعیلی
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۲

سه شنبه ها با موری

هیچ وقت خبر نمیکند. هیچ کس از زمان فرارسیدنش خبر ندارد. هیچ فرمولی هم برای تخمین زدن آمدنش وجود ندارد. میچ البوم، در کتابش، از موری مینویسد. استادی معروف و کاربلد که به بیماری ای-ال-اس مبتلا میشود که به تدریج تمام بدنش را فرا میگرد و لا علاج است. و او انتخاب میکند. مردن و ناامیدی و بدبینی و نگاهی چرک آلود به زندگی را به روزگارش بپذیرد، یا اینکه از باقی مانده ی عمر به نحو احسن و با تمام قوا و شادی بهره مند شود: موری، استادانه راه دوم را انتخاب میکند.

میچ از شاگردان موری است. شاگردی که پس از سال ها ، توسط رسانه ها از استاد دیرینه ی خود با خبر می شود و سه شنبه ها روزی است در هفته که این دو با هم قرار گپ و گفت دارند. از هر دری سخنی. سخنانی که جان کلام اند. جان زندگانی اند. پر از نکته و درس. آنان مردمان سه شنبه بودند و روزی که کالبد موری را برای همیشه آرام گرفتن، در آغوش خود محو کرد. موری، در روز سه شنبه، با شادی و با تمام قوا با زندگی خداحافظی کرد.


#سه_شنبه_ها_با_موری

#میچ_البوم

الهام اسماعیلی
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۲

میرا

کتاب را به پیشنهاد استاد نویسندگی‌م خریدم و به پیشنهاد یکی از دوستای ناب فرهیخته‌م نوبت خوندنشو جلو انداختم و در یک روز شروع و تمومش کردم. فضای کتاب تا حد خیلی زیاذی نزدیک به فضای کتاب 1984 جورج اورول بود. نویسنده، برای داستانش یک فضای تحت حکومتی مستبد رو تصویر کرده که دیوار خونه ها از شیشه ش و همه همدیگه روتحت نظر دارن. تنهایی جرم محسوب میشه و بهترین بودن در کاری هم جرم محسوب میشه و اگر دانش آموزی به طور مداوم شاگرد اول کلاس بشه، مجازات میشه!(خیلی این خوبه نه؟؟!). کسی که علاقه مند به فردیت و برای دوست داشتن دلیلی داشته باشه و تابع قوانین شخصی باشه بیمار شناخته شده و از طرف ناظرین سفید پوش مداوا میشه. فرد مداوا شده مثل عروسکی خواهد بود که نقابی را روی صورتش دوخته اند و احساسات و تفکرات و خاطراهایش را کم رنگ رو به نابودی کشانده ن. اما در آخر بعضی از این بیماران گرچه مداوا شده اند اما باز هم به بیماری خود، که بیداری ست مبتلا می شوند و نقاب هایشان در هم میشکند.

اما اگر تصمیم به خوندن این کتاب گرفتید باید بگم نثر کتاب، به شدت بی پرواست و شاید متعجبتون کنه.

#الهام

#میرا #کریستوفر_فرانک

#ترجمه #لیلی_گلستان

الهام اسماعیلی
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۴۲

استخوان خوک و دست های جذامی

مجتمع خاوران. اسم یه ساختمونه با طبقه های زیاد. مجتمعی که قصه های اهالی شو محکم و سفت بغل کرده. مصطفی مستور خالق این قصه هاست. و "استخوان خوک و دست های جذامی" اسم این رمانه که 82 صفحه ست و ناشرش، نشر چشمه س.

ساختار رمان ساختار جالبیه. قصه های محصور در چهار دیواری های این مجتمع، بطور موازی پیش میره. به نظر من جذاب ترین شخصیت این رمان، دانیال‌ه. پسری که اگر بخوایی سطحی بهش نگاه کنی، انگار معلول ذهنیه اما در بطن ماجرا از همه بیشتر میفهمه و دغدغه های عمیقی داره. دغدغه هایی که وقتی سرشو از پنجره بیرون میکنه ، فریادشون میزنه.

اونجا که ملول و عباس با هم گلاویز بودن و ملول سعی داشت عباس رو به دستور بندر به قتل برسونه، بندر توی ماشین نشسته بود و رادیویی که روشن بود می گفت:

و در صفت دنیا فرمود: به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر استاز استخوانِ خوکی در دستِ جذامی.(امام علی ع)



#الهام

الهام اسماعیلی
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۰

چهل نامه ی کوتاه به همسرم

همسرت نویسنده یا شاعر که باشد، قطعن روزگار متفاوت تری خواهی داشت. داغی دلخوری هایش را زیر سایبان واژگان خنکا میبخشد. برایت می نویسد. می سراید. متنش، شعرش، نامه اش، جاویدان میشود. در زمان . مکان. و مهمتر، در قلبت.

نادرابراهیمی، یک مرد همیشه عاشق است که نوشته هایش فواره ای از جنس عشق است که فقط فراز دارد. فرازی بی فرود. عاشقانه های ابراهیمی یک سیر صعودیِ بی بازگشتِ خواستنی ست. مسیری که نه فقط عاشقانه ست، بل تعالی روح و دستورات اکید زندگی ست.

فکرش را بکن، دفتری داشته باشد، و هرازچندگاهی، وقتی دلش تنگ است، یا دلت تنگ است، خطاب به تو، و فقط تو، در شرح احوال تو، و فقط تو، بنویسد.


#الهام


متن مقدمه کتاب:

همسرم میگوید: بنویس که رسم نوشتن و از طریق نامه حدیث دل گفتن و به مسائل و مشکلات جاری پرداختن را تو از آغاز جوانی داشتی، تا گمان نرود که تنها بوی تلخ مرَکب و صدای سنتی قلم به نوشتن وادارت کرده است.

و نوشتم.

الهام اسماعیلی
۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۷

باشگاه مشت زنی

کتاب باشگاه مشت زنی نوشته ی چاک پالانیک با ترجمه ی پیمان خاکسار را نشر چشمه منتشر کرده است. فکرش را کنید شاگرد مکانیکی باشید و تراوشات ناگهانی ذهنتان را روی کاغذ بیاورید و بعد از آن در قالب یک کتاب چاپ شود ، برنده ی جایزه ی کتاب اُرِگون 1997 شود و از کارگردانان معروف یعنی دیوید فینچر شیفته ی کتاب شما شود و فیلمی از روی کتابتان بسازد.

خانه ای که قدم به قدم تکمیلش کرده بود در لحظه ای منفجر شده بود و او حالا خانه ای نداشت. بی خوابی به روزگارش فشار می آورد و وقتی نخوابی، یعنی در شرایطی خواهی بود که نه بیداری نه خواب. یک گیجی مزمن ِ بی مصرف! او وقتی به انجمن سرطانی ها می رفت و آنهارا در آغوش میکشید و پا به پای ناامیدی هایشان می گریست آرام میگرفت و میتوانست بخوابد. اما حالا او جایی نداشت که بخوابد. یاد سفرش افتاد و آشنایی اش با کسی که صابون میساخت. تایلر دردن. باشگاه را با هم بنا کردن. باشگاهی با قوانینی خاص و مکرر.او نمی دانست، نمی فهمید که تایلر دارد خودش را در روزگارش حل میکند. او مشت میزد. دعوا میکرد. نه با کسی که در مقابلش بود. با همه چیزهایی که در زندگی اش با آن سرجنگ داشته و نمیتوانسته با آن بجنگد و اینگونه بود که این عطش جنگیدن باعث شد که باشگاه مشت زنی شعب مختلف پیدا کند. تایلر فکر های بزرگتری در سر داشت. پروژه ای خرابکارانه. هرج و مرج و بی نظمی. اما از یک جایی به بعد او متوجه جدایی ناپذیری تایلر از خودش میشود.

از یک جایی به بعد همه اورا تایلر خطاب میکنند. حتی کسی که او گمان می برد که دوستش دارد. مارلا. همان کسی که در انجمن سرطانی ها مثل خودش دروغ میگفت و تمکزش را برای گریستن به هم میزد و بی خوابش می کرد و شلوار های جین داخل خشک شویی را می دزدید و میفروخت. او وقتی میخوابید تایلر در کالبد او شروع به فعالیت میکرد. تایلر درونش بود که خانه اش را منفجر کرده بود. اما همه او را دیده بودند. همه او را میشناختند و هیچ کس حرفهای خود واقعی اش را باور نمی کرد.

اما "مبارزه تا وقتی که لازم باشد ادامه پیدا می کند..."


#الهام_اسماعیلی

الهام اسماعیلی
۰۵ دی ۹۵ ، ۰۹:۰۰

اتوبوسی به نام هوس

اتوبوسی به نام هوس، نمایشنامه ای است که شاهکار تنسی ویلیامز است که جوایز متعدد ادبی هم گرفته است. این نمایشنامه ، داستان دو خواهر را روایت میکند . استلا دارای زندگی مشترک و بلانش مجرد است و به تازگی با اتوبوس سفر کرده و به خانواده ی کوچک استلا پیوسته است. استانلی، همسر استلا ، به رفتار ها و چرایی آمدن بلانش مشکوک است و مدام با استلا درهمین مورد بحث میکند و در آخر خودش هم سوار اتوبوسی می شود که بلانش با آن به نزد خواهرش آمده بود.

نمایشنامه، مثل سیل سیال زندگی ، با نقش های خود، تخیل و اندیشه را بازی می دهد برای رسیدن به مقصد دریافت حقیقت. حقیقتی که در زیر سایه های پوشالی رفتارهای مصلحت اندیشانه پنهان شده اما پنهان نخواهد ماند.

آدمها برای زندگی، محتاج مرکبی هستند تا سوار بر آن ، جریان زندگی را بپیمایند و عده ای هم مسافر اتوبوسی هستند که نامش هوس است!



#الهام




اتوبوسی به نام هوس نمایشنامه معروفی است از تنسی ویلیامز، نمایشنامه نویس بزرگ آمریکایی که در سال ۱۹۴۷ نوشته شد. نمایشنامه‌ای که ویلیامز به خاطر آن، جایزه پولیتزر سال ۱۹۴۸ را دریافت کرد. از روی این نمایشنامه چندین فیلم سینمایی و تلویزیونی ساخته شده است. مشهورترین آن فیلمی به همین نام به کارگردانی “الیا کازان” است که “ویویان لی” بخاطر بازی در این فیلم جایزه اسکار گرفت. موضوع نمایشنامه و شخصیت‌های آن در دهه پنجاه در جامعه آمریکا، غیر‌متعارف و سنت‌شکنانه بود و کازان به کمک تنسی ویلیامز که خود فیلمنامه آن را نوشته بود، تلاش زیادی کرد تا آن را تا حد ممکن تعدیل کرده و با معیارهای اخلاقی سینمای هالیوود تطبیق دهد. از جمله موضوع همجنس‌گرایی یکی از کاراکترها که به کلی از فیلمنامه حذف شد.
تنسی ویلیامز زاده می‌سی‌سی‌پی است و فضای می‌سی‌سی‌پی و جنوب آمریکا که آکنده از الکل، رابطه جنسی و شهوت است بر آثار او سایه انداخته‌ است. او همانند بسیاری از کاراکترهایش، در مصرف الکل زیاده روی می‌کرد و سرانجام نیز به خاطر افراط در آن در سال ۱۹۸۳ درگذشت.

“اتوبوسی به نام هوس”، بر محور سه شخصیت اصلی استلا، استنلی و بلانش بنا شده. بلانش، زن تنها و درمانده‌ای است که برای دیدار خواهرش استلا به نیواورلئان می‌رود. استلا که در آستانه بچه‌دار شدن است، شوهری دارد که قلدر، لات‌منش و بی‌بند و بار است. او هر شب دوستانش را در خانه جمع کرده و آنجا را به قمارخانه تبدیل کرده‌ است. زمانی که استلا برای زایمان به بیمارستان می‌رود، استنلی از فرصت استفاده کرده و به بلانش که تنها در خانه مانده، تجاوز می‌کند.

الهام اسماعیلی
۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۲

1984

کتاب ۱۹۸۴ به قلم جورج اوروِل نگاشته شده است. این کتاب درون مایه‌ی سیاسی داشته و به تعبیر نویسنده آینده را پیش بینی کرده است؛ آنطور که در مقدمه ی مترجم آمده است این کتاب چند ده سال قبل از سالی که عنوان کتاب است نوشته شده و بیانگر جامعه ی چند ده سال بعد است. کتاب ، کتاب خاصی است. آنطور که ذهن کاووش گر انسان سعی میکند بین جملات و واقعیت شباهت هایی پیدا کند!1984 بیانگر داستان زندگی شخصی به نام "سمیت" است که در دستگاه حکومتی که حزب نام دارد کار می کند. اما با قوانین مستبدانه ی این حکومت مخالف است و در ذهن منتطر فرصتی است که مخالفتش را اعلام دارد.  حال آنکه حکومت از وزارت خانه های مختلفی تشکیل شده و به شدت مردم را حتی در خصوصی ترین لحظه هایشان زیر نظر دارند و حکم اغتشاش گران مرگی ابدی ست.وزارت خانه های حزب ، وزارت صلح است که امور جنگ را بر عهده دارد، وزارت خانه ی عشق است یعنی مرکز فرماندهی پلیس افکار و مفتشین عقاید و دور نگه داشتن مردم از هم و کنترل روابط انسانی و عاطفی،  وزارت فراوانی است که بر امور جیره بندی و کم کردن محصول کشاورزی ناطر است و چهارم وزارت حقیقت است که به نشر تبلیغات و از بین بردن اسناد ودست بردن در تاریخ و تحریف آن و شست و شوی مغز ها می پردازد.

سمیت با دختری به اسم ژولیا آشنا میشود و به او عشق می ورزد؛ در حکومتی که عاشق شدن جرم است. و همین را اولین قدم جهت ابراز اعتراض می انگارد. او و ژولیا به گروه برادری که علیه حزب و حکومت استبدادی برادر ارشد است می پیوندد و موطف می شود قبل از هرچیز کتاب رییس گروه برادری که گلدشتین نام دارد را بخواند. اما در این کتاب مطالب جالب توجهی نوشته شده بود؛شعار های حزب شعار های عجیبی بودند که برای مثال جنگ صلح است یکی از آن ها بود. و توضیح آن هم این است که برای تطمیع  قشر کارگر و زمان کافی نداشتن آنها برای تفکر لازم آن است که ایشان دائما به کار سخت مشغول باشند. اما حکومت به این حجم از کارگر احتیاج ندارد بنابراین با جنگ های ساختگی و غیر واقعی همه ی آن چیز هایی که ساخته شده بود را از بین میبرند تا دوباره ساخته شوند و این به معنای صلح است! حزب ممعتقد بود که مردم باید زبان جدیدی بیاموزند که مشمول کلمات کمتری است با این هدف که اگر دایره واژگان مردم را محدود کنیم، قدرت فکر کردن را از آنان میگیریم. 

و در آخر سمیت و ژولیا به سرانجامی که خود به خوبی می دانستند گرفتار شدند. تلویزیون اتاق رفتار آنها را ضبط کرد و آنها دستگیر شدند. سمیت زیر شکنجه های سخت به تعبیر اوبراین که شخص شکنجه گر و همان کس که او را در گروه برادری پذیرفت ، روحش و مغزش را خالی از هر فکر و احساسی کردند و از حرفها و استدلال های خود کالبد سمیت را پر کردند. تا آنجا که دو به علاوه ی دو را پنج می دانست! در نهایت سمیت هنوز به شخص مورد نظر آنها تبدیل نشده بود چراکه او هنوز ژولیا را دوست داشت و در خواب صدایش میکرد.آنان سمیت را با بزرگ ترین ترسش مواجه ساختند در اتاقی که وحشتناک ترین اتاقی بود که همه از آن یاد می کردند. اتاق 101. بزرگترین ترس سمیت موش بود.و در حالی که موش های گوشت خوار و گرسنه را به صورت او نزدیک میکردند و او فقط به راه گریز فکر کرد و ناخواسته و بدون تصمیم فریاد زد من نه، با ژولیا این کار را کنید.

سمیت آزاد شد و شغل بهتری به او دادند.او حتی دوباره ژولیا را دید اما آن دو از دید حزب به دو انسان تابع تبدیل شده بودند و هیچ خطری نداشتند.آنها هردو به هم خیانت کرده بودند و هردو تغییر کرده بودند. سمیت میپنداشت در صفحه شطرنج همیشه سفید سیاه را مات میکند اما این بار سیاه او را مات کرد.آخرین جمله ی کتاب:سرانجام او بر خویش پیروز شده بود. او برادر ارشد را می ستود.




الهام اسماعیلی
۱۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۳

پنجره های تشنه

پنجره های تشنه، نوشته ی مهدی قزلی، سفرنامه ای به بهشت است. ضریح شش گوشه ی حضرت حسین (ع) بعد از ساخته شدن توسط مردم، سفری طی کرد تا زیر قبه ی حضرت، سایه بان مزار حضرت باشد. روایت این سفر از قم تا کربلاست و همه معجزاتش، همه داستان هایش، همه وقایع ش، دل می برد، جان میبرد. که این عشق حسین است که عالم را دیوانه میکند...


#الهام_اسماعیلی

#پنجرههای_تشنه

#مهدی_قزلی

الهام اسماعیلی