یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۰۹

دور از دسترس اطفال نگه داری شود


من چهارراه ولیعصر بودم. در مرکز تبادل کتاب تهران. مامان میدون ولیعصر بود. برای خریدن چیزایی که ذوق زده‌ش میکرد. قرار شد منتظر مامان بشم تا بیاد و با هم برگردیم خونه. و من شروع کردم کتاب استاد نویسندگی‌م رو خوندم. فرشته فرشاد. کتابِ "دور از دسترس اطفال نگه داری شود". نمایشنامه ای کوتاه اما جذاب و ملموس و البته غم‌بار. تراژدی ای که شاید هر لحظه در ذهن ها کلید بخورد شاید برای اینکه ذهن پیوسته و ناخودآگاه در جستجوی راه گریزی برای دور شدن و دور ماندن از اتفاقاتی‌ست که خراشی بر تن لحظه های زندگی‎ست.

کودکی که سالم نیست. و جهانبینی پدر و مادرش. سختی ها. زاویه دید های مختلف و باز پرسی که از همین پنجره های مختلف، راهی به سمت حقیقت باز میکند. حقیقتی که جای خالی کودکی رنجیده را نشان میدهد، که دیگر نیست و نبودنش شعله میکشد بر تن وجدان و میسوزاندش.

کتاب، روان و سلیس و بی ابهام بود.مامان از راه رسید. کتاب تمام شده بود؛ اما داستان همچنان ادامه داشت...



دور از دسترس اطفال نگه داری شود

فرشته فرشاد

نمایش نامه

الهام اسماعیلی
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۳

یک روز من!

مردم دقیقن به چی میگن زباله؟ فقط به پسماند های تر یا خشک‌شون، اضافه ی غذاهاشون ، قوطی ها و بطری های خالی‌شون؟ به نظر من هرچیز نخواستنی‌یی ، زباله بودن رو توی تعریف خودش می گنجونه. حالا اون چیز نخواستنی، میتونه هرچیزی باشه. یه خاطره، یه مکان، یه دفترچه، یه وسیله، یه دوست داشتن، یه دنیا، یه زندگی، یه...

حالا فکرشو بکن، غذای من نخواستنی های مردمه. نخواستنی های آدما رو من میبلعم تا دور و برشون، ذهنشون، دنیاشون خلوت تر بشه. به من میگن، سطل زباله. من ظرفیت ندارم. نه که بی ظرفیت باشم، نه، منظورم اینه که ظرفیتم نا محدوده. یعنی قرار نیست هیچ وقت پر بشم و هیچ نخواستنی‌یی رو بالا بیارم!

تو دنیایی که من هستم، من لطف بزرگی برای آدمها محسوب میشم. فکرشو بکن. هرکسی توی کیف و جیبش یه سطل زباله همراهش داره تا در آن واحد چیزها و یا کسایی که خاطرشون روآزرده میکنه، از روزگار خودشون به دور ، به یه جای خیلی دورتر از اینجایی که نفس میکشن پرت کنه.

بذارید دیروزم رو براتون شرح بدم. من دیروز شب بدی رو گذرونده بودم و صبح حسابی گرسنه بودم. به عنوان صبحانه یک کابوس ترسناک به علاوه ی یه خرده خواب آلودگی و همچنین یک علاقه ی یک طرفه نصیبم شد. کابوس ترسناک مزه دلهره میداد و خواب آلودگی مزه ی رخوت و علاقه ی یک طرفه مزه ی یک عالمه نشدن و حسرت. خب بله. اینجا بود که فهمیدم امروز از اون روزای پر از امید و اتفاقای خوبه!!! میان وعده اما یه سری خاطره ها و دوستی های پر از لبخند رو به زور به خوردم دادن. خیلی تلخ بود بلعیدن صدای بلند خندیدن ها و دوستی ها. ناهار اما یکی انسانیت و وجدانش رو به دهانم گذاشت که غذای خیلی سنگینی بود.عصرونه یکی دلش رو که تیکه تیکه هم شده بود به دل من پرت کرد.قبل شام هم یه وعده نامردمی و دلخوری به همراه یه فنجون صدای مسخره کردن خوردم.  شام قاعدتا باید یه غذای سبک میخوردم. منتظر شدم. فکرش رو بکن. باید منتظر بشی تا برات غذایی که نمیدونی چیه و چه طعمی داره فرستاده بشه. غذایی که باید مثل یه راز توی دلت پنهونش کنی.

آها ، اینم از شام!یه پرس آرزوهای دور و دراز با لیوانی از خاطره های بچگی، به همراه سالاد دعواهای خونوادگی. روز پر خوراک‌ی رو گذروندم. شب از نیمه گذشته و آدمها همه خوابن. هیچ کس هیچ اتفاق خوب و بدی رو برای فراموشی دور نمی ندازه. چشمام که داشت گرم میشد صدای پایی ریتم صدای جیرجیرک رو به هم ریخت. کسی اومده بود سر وقت من. کسی با دستهای خالی. چیزی برای دور انداختن همراهش نداشت. دست کرد توی دهنم و دلم رو به هم زد و به هم زد. دنبال یه چیزی میگشت. بالاخره دستش دلخواسته ش رو لمس کرد. چشماش برق زد محکم توی مشتش گرفتتش و گذاشتش سر جاش. درست میونه ی قلبش.خب پیش میاد. آدما گاهی برمیگردن سراغ دور انداختنی هاشون و باهاشون آشتی میکنن. اون آدم از جلو شبیه اونی بود که صبح، دوست داشتنی یک طرفه رو به دور انداخته بود و از پشت شبیه یه دوره گردی بود که دیگه یه تیکه از پازل قلبش گم نشده بود، حالا هرچقدر هم قرار بر نرسیدن و نشدن می بود.

شاید باورتون نشه. ولی شما بعد از خوندن این شرح حال یک روزه ی من، گوشه کنارای ضمیر ناخودآگاهتون، حواستون هست میونه ی آشغال سبزی ها و تفاله چایی هاتون که میفرستید به سرزمین دور، یه وقت گنجی، خاطره ای ، دلخوشی ای، سُر نخوره و ناغافل سپرده بشه به دست فراموشی ، تا نشید شبیه دوره گردی که میونه تحریر های جیرجیرک ها ، وسطای دل شب،دنبال پازل های گمشده ش بگرده.

الهام اسماعیلی
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۲۵

ابن مشغله



گاهی یک اسم آن قدر اعتبار دارد و قابل اتکا هست که با خیال راحت میتوانی به آن تکیه کنی و دنبالش کنی. به نظر من نادر ابراهیمی، از آن اسم هاست. نویسنده ی کتاب روح انگیز یک عاشقانه ی آرام، این بار در کالبد ابن مشغله ، دنیایش را برای ما روایت میکند.

همانطور که از اسم کتاب پیداست، ابن مشغله شخصیتی است که درگیر و دار با شغل های مختلف است. از کودکی شغل های بسیار داشته است و در این بین اتفاقات عجیب و قابل تاملی برایش افتاده است. همه اورا سر اینکه نمیتواند در یک شغل ثابت قدم بماند و پابرجا مسخره میکنند اما او ایدئولوژی خاص خودش را دارد و خیالش به امید آغشته است. ابن مشغله، آرامش خاطرش را در میانه ی بی پولی ها و دریای متلاطم بلاتکلیفی ، مدیون همسرش می داند. همسری که اول کتاب برایش عاشقانه ای گفته است و کتاب را به او تقدیم کرده است:

ما، بدون زنانِ خوب، مردانِ کوچکیم...

الهام اسماعیلی
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۱

من دختری زشت رو بودم

چه خوب و خوشمزه است که دوستی داشته باشی، روزنامه نگار، کتابخون، با احساساتی ناب و قشنگ و خاص که قطعن با دندان های خوشگل موشی اش بی ارتباط نیست. دوستی که آنقدرها با هم حرف نمیزنید ونزدیک نیستید ولی آنقدر از دنبال کردنش خوبی و خوشحال که هر روز بغلش میکنی و حال بهار را از خاله سارایش میپرسی:)

دوستی که بی هوا دلت بخواهد بدانی خط فکری اش زیر خط های کدام کتاب ها خط میکشد و ازش بپرسی سارا من چه کتابی بخرم و اسم چند تا کتاب را بگوید و تو بروی تا همه شان را بخری و ببلعی و نگاهشان کنی و از سارای دست نیافتنی ممنون باشی بخاطر این هدیه های غیر مستقیمش:)

من دختری زشت رو بودم را نویسنده ی به‌نام رمان دزیره، یعنی آنماری سلینکو نوشته است و راجع به دغدغه های امروزه ی دختران در هرکجای جهان صحبت میکند. زیبایی این عنصری که مثل قاب عکسی بالاخره یک روزی خسته می شود و از دیوار به زمین می افتد تنها راهی نیست که میتواند کسی را به عشق ورزی دچار کند. اما قشنگ است و لازم. باید برایش هزینه کرد ، درد کشید و حتی آموزش دید اما عشق آنجا عشقی پابرجا و ماندگار است که اگر روزی جلای این قاب رفت و غبار روی آن نشست، باز هم باش و بماند و خیال کمرنگ شدن نداشته باشد.

من دختری زشت رو بودم، زمزمه ی همه دختران زیبایی ست که شاید روزی در گذشته، زشت رو بودند...

الهام اسماعیلی