یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با موضوع «روایت های اتوبوسی» ثبت شده است

۰۴ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۴۹

فراموشی

در مرحله ای از زندگی هستم که دارم اولین ها رو تجربه میکنم.اولین تنها بودن ها در میانه ی خیابان های شهر،

در ایستگاهِ انتظار اتوبوس نشسته بودم،و داشتم تنهایی ملموس و زیبایی را تجربه میکردم.نگاه میکردم.

به مردم و رفتارهاشان.به حالتشان.

و حال دلشان را حدس میزدم.به ماشین ها و اهالیشان.چطور گرفتن فرمان ماشین.چطور دنده عوض کردن .

یا چطور خیره شدنشان به جلو و یا طرز برقراری ارتباط با بقیه .

در حس و حال لمس همین تجربه ها بودم که پیرمردی آرام آرام آمد و کنارم نشست.

کمی موذب شدم.ایستگاه خالیه خالی بود.مثل نگاهش.انتظار داشتم برود و آنطرف تر بنشیند.یا لااقل هرچند ثانیه یکبار مرا نگاه نکند.

من در اولین تجربه های تنهایی ام به سر میبرم.بنابراین هنوز نتوانسته ام نگاه ها را بشناسم.

و امنیت ، این ماهی لیز و لزج در دست های من، مدام میجهد و من باید مراقبش باشم تا نگاهش دارم.

نگاهش نمیکردم.تجربه کرده ام که گاهی اگر به بعضی از آقایان نگاه کنی بدتر میشود.

اما بعد از گدشت زمان کمی، همه چیز خوب شد.پیرمرد برایم حکم پدربزرگ را گرفت و امنیت ، ماهی گلی کوچکی شد در تنگ دلم :)

توانستم باز تمرکز کنم و باز به آدمها نگاه کنم و باز درگیر قصه هایشان شوم.

خطِ اتوبوسِ  رسیدن به خانه ، همیشه دیر میکند.شاید فکر میکند اگر سر موعد نیاید و مرا معطل کند

و ذهن مرا به چالش های مختلف دعوت کند، با کلاسی پیشه کرده ...

هیچوقت نتوانستم قانعش کنم تا دقیقه ای زودتر بیاید.به خودش هم نمیرسد که بگویم بهانه ای داشته.

همونطور سیاه و دودی با فس و فس میاید و سلانه سلانه راه پیش میگیرد.

من و پیرمرد هم مسیر بودیم.با هم سوار شدیم.من قسمت زنانه و او هم قسمت مردانه.

و اتوبوس و مسیر نسبتا طولانی و مسافران رنگاوارنگ.

و من باز درگیر قصه ها شدم.که این چراغانی های شبانه ی خیابان آیا میتواند قصه های این آدمها را رنگی تر و روشن تر کند؟!

مقصد.

پیاده شدم.کارت را زدم تا از زحمتِ اتوبوس تشکر کنم.داشتم برمیگشتم تا کوچه ای مرا به خانه برساند، که پیرمرد را دیدم که پیاده شد.

نگاهش همچنان خالی بود.زنی نگران،منتظرش بود و داشت سرش غر میزد، که چرا رفتی و چرا دیر کردی...

و من گذشتم و رد شدم و دیگر پیرمرد را ندیدم.

قصه ی پیرمرد اینگونه در ذهنم شکل گرفت:

پیرمردی تنها، با نگاهی خالی و دلی خسته.در خیابان های شهر پرسه میزند تا آن چیزهایی را که فراموش کرده است، بیابد ...

و نمیداند گاهی قرار است جاهای خالی، خالی بمانند!

.

روایت های اتوبوسی  -  قسمت سوم



الهام اسماعیلی
۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۲:۰۹

ایستگاه انتظار

این نه آن داستان دنباله دار است...

داستان گسسته ایست با پلان های کوتاه.کوتاه تر از یه فیلم کوتاه ِ بی سر و ته!

فیلم های کوتاهی که مثل یه خواب هر روزه ، من و تو میبینیم و مثل همان خواب فراموشش میکنیم...

ولی وقتی جایی میخوانیمشان قدر یه رمان پرفروش شاید جذاب به نظر برسد!

میدانی چرا؟ چون ملموس اند. چون طعم ناب زندگی را میدهند.چون میدانیم ، 

نویسنده ننشسته تا برای درآمدش،یک مشت داستان سرهم کند و به خورد ما دهد...

احساس نمیکنیم داریم دروغ میخوریم و دلمان درد نمیگیرد!

واسه همین است ، فیلم ها و برنامه ها یی که ساده اند و حرف پیچیده ای برای گفتن ندارند این همه

طرفدار دارند...مخصوصا در داخل خارج!!!مخصوصا در جایی پر از هیاهو...

جایی پر از هیاهو خبر از زندگی دارد...جریان زندگی در شلوغی است که خودنمایی میکند و دست تکان میدهد

و میگوید هااای من اینجام!!!

جایی پر هیاهو مثل ، اتوبوس!!!

و مثل مترو، ولی اسم رقیبش را نیاور، بگذار در نفس نفس زدن هایش و گرما و سردی اش و منظره های گذران

پشت شیشه هایش غرق شویم....

ایستگاه اتوبوس یکی از مراحلی ست که باید طی میکردم. مرحله ای که کمی تلخ و حرص در آر به نظر می رسد

به خصوص وقتی سرخیابان باشی و و اتوبوسی خرامان به طوری که فکر کنی از قصد میخواهد حرص تو را

در بیاور از جلویت بگذرد و زبان درازی کند و برود و برود و برود....

و تو در لحظه ای احساس تنهایی کنی...اما شاید زیر پوستی شانه هایت را بالا بیندازی و

 بگویی بعدی در راه است.....امیـــــد......اولین پیام زندگی کوتاه مدت هر روزه ام با اتوبوس بود که یاد گرفتم.

آدم خوبست در تعامل با هر کس و هر چیزی حتی سعی کند یه چیزی بیاموزد.

اتوبوس که جای خود دارد گنده بک!!! میخندی؟ خب مگر چیست؟ ما با هم شوخی داریم!!!

و چه چیزی با حال تر از آنکه بنشینی در ایستگاه اتوبوس و از روی کنجکاوی چشم به دوزی به ماشین ها و 

اهالیشان با حرکاتشان و عمل ها و عکس العمل ها!

چشمهایت را ببندی و صدای بوق های شهر را میشنوی و رانندگانی صبور و بی اعصاب!

و با تمام وجود احساس میکنی و شَهرت و مردمش را دوست میداری!

با نیم نگاهی به کسانی که در ایستگاه منتظرند ، آنهارا میسنجی و اگر اتوبوس دیر بیاید حتی پیش خودت 

اسم هایشان را حدس میزنی و حتی شغلشان را...

اما چشم نمیدوزی به آنها ، درست کردن هیچ فضای سنگینی کار تو نیست که دختر!

مسیر اتوبوس هایی را که می آیند و میروند را چک میکنی و چقدددر دلت اتوبوس خودت را میخواهد و بیشتر

مقصد را!!!!

و چقدر دل بسته ی آن صندلی جلو ی دم در !!!و دوست داری وقتی اتوبوس می آید ...

 زنبیلی نامرئی آنجا باشد و جا را برای تو خالی نگه داشه باشد!!!

به این میگن وقت های مرده. وقت هایی که به اصطلاح نفسشان خاموش میشود در تلف شدنشان!

وقت هایی که زندگی بیشتر میبخشند به روزگار کودکانه ی دوست داشتنی من.

روزگار زیبایی که حس خوب دوست داشتن را میبخشند.

بلند میشوم. کسی جایم را در ایستگاه انتظار میگیرد . لبخند میزنم. به آن دور دور ها نگاه میکنم.

و در گرد و خاک مهمان شده ی این روزهای تهران...

سایه ای بزرگ و آهنی میبینم...که حدس میزنم اتوبوس است.

ناخواسته مانتویم را صاف میکنم و صدایم را!

آماده ام.هم مسیریم.سوار میشوم برای دیدن یک روایت اتوبوسی!


روایت های اتوبوسی  -   قسمت دوم



الهام اسماعیلی
۱۱ تیر ۹۴ ، ۱۵:۵۱

روایت های اتوبوسی

یه حلبیِ مستطیل شکل چهار پا ، شاید با یه عالمه دود و شایدم گاز سوز.

شاید وصل به اینتر نت وای فا و کولر یا بخاری دار ، شایدم درب داغون ، با صندلی های خط خطی .

قبلنا که صندلی هاش تشکی بود روش یه لایه پلاستیک سبز بود ، روش انواع خاطره و ناسزا و 

چرت و پرت دیده میشد! اما الان اون چیزا دیده نمیشه...

بعدشم یه سری کتاب هم شدن همسفر مسافر های اتوبوس ، که بعدش گویا از شلوغی اتوبوس خوششون

نیومدن و زود تر از اونچه که فکر میشد استعفا داد ، فرهنگ کتابخونیه اتوبوسی!

آره همه اینا مشخصات یه اتوبوسه...یه اتوبوسی که هر روزه یه عالمه آدم رو به چشم میبینه و هنوز که هنوزه

با اومدن رقیبی مثل مترو نفسش هنوز گرمه و به راه.

و من ، تو سفر و همراهی هر روزه ام با اتوبوس جان و مسافران کوتاه مدتش شنیده ها و دیده هایی اندوخته ام.

روایت هایی ، گرچه کوتاه ، حتی بی معنی و از هم گسیخته ، اما شنیدنش و خواندش خالی از لطف نیست.

ببین ، این غول آهنی ، تو ناله ها و غرو لند کردنای پشت ترافیک غروبها ، چی میگه؟

ببین تو سرعت بی آر تی بودنش چه حرفهای قایم شده و منتظره که پیداش کنی تا به هیجان سک سک کردن

برسه...!!!اینکه میگم هر روز بیا اینجا و یه قلوپ فلسفه نوش جان کن همینه...

میخوام نذارم همینجوری از کنار خیلی چیزایی که هر روز و هر روز و هر روز باهاشی و وقتتو باهاش میگذرونی،

راحت بگذری!!! فقط کافیه بهش جون بدی و نفسش که رنگ گرفت بشینی به سیم جیم کردنش و فضولی کنی

میونه ی درد دل هاش...همین.

و من میخوام همین کار رو کنم. روایت هایی کوتاه و هر دفعه با شخصیت هایی متفاوت . 

به قول یه بنده خدایی ، قول.

تو هم دنبال کن ، بخون و نظرتو بگو. قول؟






روایت های اتوبوسی  -   قسمت اول



الهام اسماعیلی