یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی

معتقدم روزمرگی و عطش رسیدن به مقصد و عجول بودنمان سر قضیه وصال،

خسته مان میکند...

آدم ِخسته ، فقط  میخواهد برسد.فقط میخواهد این جریانی که مدام این طرف و آن طرف میبردش،

و کوفته و کوفته ترش میکند ، تمام شود...

گاهی حتی مهم هم نیست نتیجه چه شود ، فقط اوج دلخواسته مان ، رسیدن به نقطه ی پایان است...

و این اوج خواستن، و این بی مقدار عطش، ما را از همه ی مسیری که با سرعت طی اش میکنیم برای رسیدن غافل میکند...

از دست این همه روزمرگی غافل میشیم از همه ی چیز های کوچکی که سر منشا خوشبختی هاست...

یادمون میره که جهان از اولش هم گِرد بوده و تا آخرش هم گِرد میمونه و از صدقه سر این دنیای دوار ،

هیچ مقصدی وجود نداره برای رسیدن!

.

یادمون میره همین که بریم ، رسیدیم.

که رفتن ، رسیدن است...

حالا که غرق این دریای عادت هاییم و با چشمان باز نمیبینیم ،

نیازمند فلسفه ای هستیم که درنگاه ما پنجره هایی رو به آفتاب باز کند ، پنجره هایی که لبه شان پر از گلهای شمعدانی و یاس است،

برای قشنگ تر دیدن، برای داشتن اتاق ِنگاهِ روشن تر و آفتاب گیر تر...

میگن بچه ها فیلسوف ترینند...چون زیاد میپرسند چرا؟!

چرا اگه یه روز از خودمون بپرسیم : چرا بارون میاد؟!

نتونیم خودمونو از مرداب لجن زده ی ، استدلال ها و قانون ها و تعریف ها و عادت ها بیرون بکشیم و به خودمون جواب بدیم:

شاید ، چون زمین تشنه ش بوده و آسمون میخواسته خوشحالش کنه...!!

فلسفه ای که فقط فقط برای خودمون تعریف شده ست و زندگیمون رو خوشمزه تر میکنه...

نه اونقدر کمه که بدرد نخوره ، نه اونقدر زیاده که اعتقاد و ایمانمون رو نشونه بره...

فقطِ فقط یه قُـــلُپ!


الهام.