یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
۰۵ تیر ۹۹ ، ۲۳:۱۶

پادکست من

پادکست آبی نامه رو از لینک زیر بشنوید...

روی عبارت قرمز رنگ کلیک کنید!

 

پادکست آبی نامه در گوگل پادکست

 

(این پست پین شده است)
الهام اسماعیلی
۱۸ مهر ۹۹ ، ۱۰:۰۷

سالی که گذشت

معمولا روایت یک سال رو دم‌دمای عید مینویسن. وقتی تو حال و هوای نوروزی و هوایی میشی که اوه یه سال از عمر من گذشت و بذار ببینم چطور گذشت و میشینی به مرور و ورق زدن برگ برگ از سالنامه ای که تو ذهنت ورق خورده. من اما دچار به سندروم این همون آخرین دفعه س، این آخرین باره و این همون آخرین لحظه س، هستم و شاید فرداهمون تحویل لحظه ی کهنه به نو باشه!

پارسال این موقع داشتیم برنامه ی سفر میچیدیم. بریم شمال. من کارای دانشگاه رو کرده بودم دیگه یه جورایی فارغ التحصیل شده بودم. رفتیم. من درگیر جزئیات شدم. لذت بردم. برگشتیم. به کمک ملیکا به عنوان کارآموز توی یه شرکت مشغول شدم. چهار نفر بودیم اونجا. علی پور و ملیکا و یزدیان. خاطرات آروم و خوبی بود. آبان که به آخر رسید رفتم کلاس ام سی اس ای. شاد و پر مغز و باحال. استادمون خیلی باحال بود و خیلی شاد میشدم سر کلاس. اون روزا روزای ناامیدی و بی انرژی من بود که هنوزم باهامه. البته الان به صورت احمقانه ای به رویاهام امید دارم! کلاس اون روزا واقعا شادی آخر هفته های من بود. کلاسم تا شش ماه طول کشید. یه زندگی بود. حس میکردم از پسش برمیام. حس میکردم دارم میفهمم. حس میکردم توش خوبم. و این چیز شگفت انگیزیه که حس کنی توی یه چیزی خوبی.

دیگه بقیه روزا مثل هم بود. آخرای سال زمزمه ی کرونا پیچید. اولش کتمان و پچ‌پچ و شایعه بود. اولش 10 نفر فقط تو بی آرتی و مترو ماسک میزدن. اولش یه هیجان و کنجنکاوی بود که پیچیده بود تو رگای شهر. بعدش یهو آخرای زمستون خبر از قم اومد که گرفتن. زیاد شد زیاد شد. 30 نفر ، 50 نفر ، رسید به تهران و الان روزی 3 هزار نفر میگیرن و روزی 200 نفر فوتی میکنن. دیگه این اعداد شده یه مشت عدد. اولاش درد داشت. الان دیگه به کمتر چیزی حس دارم. مراقبت میکنم. نگرانم. ولی زیاد بهش فکر نمیکنم. از همون موقع به موجودات ماسکیِ مجهز به پیس پیس های هر ده دقیقه یک بار شدیم.

اون اوایل باز بعضیامون جو گیر شدیم از بس شستیم و رفتیم، پوستای دستمون مریض شد و بیماری های پوستی گرفتیم. بعدش دیگه معمولی تر شدیم. بعدشم اونقدر معمولی شدیم و خسته شدیم که دیگه مراقبت های معمولی هم رها کردیم و خودمونو انداختیم تو بغل ویروس.

منتظر تابستون شدیم. میگفتن کرونا از گرما بدش میاد. ولی خب گربه هایی هم هستن که از حموم کردن خوششون بیاد! بدش هم میومد موند. نرفت. اول سال فر میکردیم تا شهریور میمونه پیش خودمون میگفتییییم اوووووووووووو چه دور. نه بابا!

اما شد. بیشتر از اونم طول کشید. نصف چهره هامون پنهان شد. وقتی آدما ماسکشونو میووردن پایین خیال پردازی هامون راجع به چهره هاشون که ادامه ی چهره ی پنهان شده شونو تو ذهنمون نقاشی میکشیدیم، به هممیخورد و یه جورایی شوکه میشدیم از حدس های اشتباهمون و از یه روی به بعد این بازی هم برامون عادی شد.

اوایل فروردین با حس قدرت از کارم اومدم بیرون. واقعا حس قدرت داشتم. حرفایی که هیچوقت فکرشو نمیکردم زدم. مسیری باحالی رو پشت سر گذاشتم و بعد از اون یه جوری پیش رفت که انگار آدم خاصی ام. انگار که یکی از یه جا اگه با دلخوری بذاره و بره و اونجا قراره دیواراش ترک برداره و این داستانا :))

صبر کردم کلاسم تموم شه. مرداد رفتم سر کار جدید. به مردم سراسر ایران درمورد مشکلات اینترنتی شون کمک میکنم و اوایلش خیلی گریه میکردم و حس ضعف داشتم. اما از همون اولش نمره کامل میگرفتم و فکر میکن اشتباهه. چون تماسای درستمو اتفاقی گوش کرده بودن. اما واقعا حس میکنم کارم درسته چون با دردشون درد  میکشم و تا جایی که زورم میرسه بهشون کمک میکنم و وقتی مشکلشون حل نمیشه انگار ککه اشتباه از من باشه وجودم پر از درد میشه.

این درد کشیدنا داره خسته م میکنه. فکر میکنم اینجا هم نتونم بمونم و برای خودم یه ددتایم گذاشتم. اجازه میدم اولین بار از یه جا عیدی بگیرم و بعد که این فرصت رو به خودم دادم یه فکری به حال دردهایی که بهم تحمیل شده میکنم و یه جایی جاشون میذارم و میذارم بهم کمک کنن تا آدم بهتری بشم.

اواسط تابستون تصمیم به فروختن خونه گرفته شد و خرید خونه. غریبه هایی که به عنوان خریدار میومدن تو خونه ی قشنگمون و براندازش میکردن. بعضیاشون وقیحانه بعضیاشون با خجالت. خیلی بدم میومد.پولمون کم بود. سر دنبال خونه گشتن واقعا داشتم ناامید میشدم. پولمون به خونه هایی میرسید که دوستشون نداشتم. محله هاشون، حسشون، نقشه شون. من تو کوچه ها پرسه میزدم خونه های نوساز رو پیدا میکردم ولی خب گرون بودن. یه روز با مامان که هیچ وقت امیدشو از دست نداد خونه ی الانمونو پیدا کردیم. طبق معمومل بابا استرسی شد. شرایطش یه ذره سخت بود. اول شهریور اسباب کشیدیم. شب اول دهشتناک بود. همه وسیله ها رو هم. به منم مرخصی نداده بودن. سخت بود. تا سه هفته همه چیز به هم ریخته بود. الان که وسطای مهره همه چیز آروم شده.

الان پر از غرم. شادیمو گم کردم. خستگی کار زیاده. کاش میشد همین پول رو از پادکست عزیزم دربیارم. چون موقع ساختنش واقعا شادم.

نوشتن خوشحالم میکنه. امیدوارم زبان هایی که میخونم رو به مقصد برسونم. ترجمه کنم کتاب بنویسم. و همچنان امیدهام رو احقانه بغل بگیرم.

 

الهام اسماعیلی
۰۱ تیر ۹۹ ، ۲۰:۴۶

انشا

موضوع انشا: آخرین تغییر بزرگی که در زندگیتان اتفاق افتاد چه بود؟

قلم در دست میگیرم و انشای خود را مینویسم.

صبح دوشنبه ی چند ماه پیش بود که تغییر اتفاق افتاد. وقتی به مدرسه میرفتم پیرمردی روی سه پایه ی چوبی اش با لباسهای رسمی و قدیمی اش نشسته بود و به همه ی ما لبخند میزد. به او لبخند زدم. و در جواب، دست در جیب کرد و به من آبنباتی را که بابابزرگ خدابیامرز همیشه به من میداد، داد. وقتی که میخواست آبنبات را از جیبش در بیاورد چند تکه کاغذ به زمین افتاد. خواستم برشان گردانم که آنها را به من داد. اما نمیدانستم چی هستن. گفت نگهشان دار، بلیت بخت آزمایی ست. شاید این هفته را بردی. تاریخش مال سی سال قبل بود. اما به او چیزی نگفتم. بابابزرگ هم پرت و پلا زیاد میگفت. بزرگتر ها میگویند یک جور بیماریست. برای همین تصمیم گرفتم او را بابابزرگ صدایش کنم.

روزها گذشت و او هر روز بود و ما هر روز به هم لبخند میزدیم و گاهی از او آبنبات میگرفتم و گاهی تغذیه هایم را با او شریک میشدم. وقتی که سروکله ی بابابزرگ در کوچه ی ما پیدا شد، کوچه عوض شد. با همه مهربان بود. کوچه گرم شد. کوچه رنگی شد. کوچه مثل تبلیغات بازرگانی تلویزیون، پر از حس خوشبختی ظاهری شد! بابابزرگ میگفت اینجا کوچه ی ملی است. اما نبود. ولی شد. بابابزرگ در کوچه طرفدار زیادی داشت اهالی کاری کردن که کوچه ی کوچک ما اسمش عوض شود. از این به بعد کوچه ی ما، کوچه ی ملی بود. بابابزرگ میگفت دیدید اسم کوچه اشتباه بود.

اما همه ی اهالی هم دوستش نداشتند. هر دفعه که از کنارشان میگذشتم، تکه حرفهایشان را میشنیدم و دور میشدم. یک بار شنیدم بابابزرگ سی سال پیش به زندان رفته است و تازگی ها آزاد شده است . یک بار شنیدم بابابزرگ به تازگی از آسایشگاه مرخص شده. یک بار شنیدم بابابزرگ در خانه اش سی و پنج تا گربه دارد و شبها با اجنه شب نشینی میکند. اما من به چیزی که میدیدم ایمان داشتم. بابابزرگ رازهایش را به من میگفت. چیزهایی را هم که من نمیگفت من میفهمیدم. وقتی کسی را دوست داشته باشی، میتوانی ناگفته ها را هم بشنوی. من بابابزرگ را خیلی دوست دارم. او تا جایی که میتوانست به بقیه کمک میکرد، دلداری میداد، همدردی میکرد، یکی از بچه هایش از خارج برایش کمک خرج میفرستاد، تنها بود و چیزی که نگفت و فهمیدم؛ این است که او همیشه منتظر بود. هر روز. اما هیچ وقت نمیگفت منتظر کی. اما بود. مرا که میدید لبخند میزد. اما پشت سر مرا هم دید میزد.

من فکر میکنم بابابزرگ سی سال پیش سر کوچه ی ملی با کسی قرار گذاشته اش. شاید کسی که عاشقش بوده و چون نتوانسته برود سر قرار، حواسش را در سی سال پیش جا گذاشته و بی حواس سر کوچه ای که ملی نبوده و الان هست آمده است سر قرار با همان لباس ها. او از انتظار کشیدن لذت میبرد واقعا انتظاری که او میکشد زیباترین نقاشی است که من دیده ام. من فکر میکنم اگر از انتظار کشیدن لذت ببریم، این عشق خواهد بود.

من دوست ندارم بابابزرگ را سوال پیچ کنم. حتی درمورد چیزهای زیادی کنجکاو نیستم. فقط همین که من هم کنارش، ساعتی از روز را در کوچه به انتظار بنشینم، و به آدمها نگاه کنم، برایم آرامش بخش است. بابابزرگ باعث تغییر کوچه، خیلی از اهالی، و من شد. نمیدانم تا چقدر به این باور دارید که هرچیزی میتواند روح داشته باشد، بابابزرگ، روح کوچه ی ما بود. فکر کردن بهش ناراحتم میکند اما اگر بابابزرگ دیگر پیدایش نشود، چه میدانم یا با بابابزرگ خدا بیامرزم دیدار کند، بعید میدانم کوچه ی ما بتواند این چنین تغییر کند. کوچه ای که سی سالی میشود که کوچه ملی ست.

 

 

 

بخشی از اپیزود پادکست ابی نامه به نویسندگی خودم.

الهام اسماعیلی
۱۲ فروردين ۹۹ ، ۲۰:۳۷

درد

چند روزه ساعت به ساعتمو برنامه نمیریزم. یک ماهه هیچ درسی نخوندم. حوصله ندارم. فقط میخوام تو قصه ی فیلم ها و سریال ها و کتاب ها غرق بشم. همیشه هم همینطوره، اونقدر که وقتی منو خطاب قرار میده و صدام میکنه شوکه میشم: مگه منم جزوی از این داستانم؟

چون که فکر میکردم مثل همیشه من یه گوشه نشستم به نظاره ی قصه و هیچکس منو نمیبینه، وقتی دارم به شخصیت بده بدوبیراه میگم حرفامو نمیشنوه و وقتی تو خیالم شخص دوست داشتنی قصه رو در آغوش میگیرم، آغوشمو حس نمیکنه.

این آرامش منه. اینکه توی این قصه ی پر رنج، یه نقش داشته باشی، زیادی درد داره!

الهام اسماعیلی
۲۷ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۳۱

تولستوی و مبل بنفش!

دنبال چاره بود که یک جای خالی بزرگی که مثل یه سیاه‌چاله‌ی بزرگ توی زندگیش بود رو پر نه ولی تسلی بده. به کتاب‌ها و قصه‌ها پناه برد و ماری رو دید که وسط اون داستان‌ها زنده‌س. تصمیم گرفت هر روز یک کتاب بخونه و براش یادداشت بنویسه و این تصمیم جهادی، لایف استایل زندگیشو متحول کرد و یک سال بعد، دیگه اون آدمی نبود که بود.

قصه‌ها، برای سیاه‌چاله لالایی گفته بودن و اون حالا آروم خاطرات قشنگش رو با ماری مرور میکرد چون که یاد گرفته بود تا وقتی که کسی رو فراموش نکنی و خاطراتش رو به یاد بیاری، قطعا نمرده!

 

 

کتاب تولستوی و مبل بنفش

نینا سنکویچ

ترجمه لیلا کرد

انتشارات کوله پشتی

الهام اسماعیلی
۱۹ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۳۹

برسد به دست شادی!

شادیِ عزیزم سلام.

امروز صد و شصت و چهارمین روزیه که ملاقاتت نکردم و امید دارم به زودی توی نگاهم بشینی. شادی جان راستش یک روزی دلم براش تنگ شد. ولی بعدش فهمیدم دلم برای خودم تنگ شده بود، خودِ آغشته به تو وقتی که میدیدمش. دلم برای تو تنگ شده بود. این روزها که نیستی و دنبال تو میگردم، چیزهای عجیبی رو کشف کردم. دیدم که تو عمقِ تاریک اقیانوس دلم یه کلبه‌ی بی‌نور داری. فهمیدم که بعضی وقت‌ها احساس آدم نسبت به بعضی چیزا اینقدر عمیق میشه که شادی داشتنشون، دیدنشون و نفس کشیدنشون تبدیل میشه به یه سکوت حجیم که انگاری از دور وایساده باشی به نظاره خوشحال کننده ترین منظره و ولی خلاف بقیه فقط از دور نگاه کنی و حس کنی اون کلبه‌ی بی‌نور هنوز بی نوره ولی دیگه سرد نیست.

شادی جان بیا این دفعه که قرار کردیم به دیدار دوباره، دوباره زرد بپوشیم و آبی جوری که نور چنان راه برگشتش را گم کنه که به همه جا پاشیده بشه. اصلا تو بیا بشو خورشید، موهات رو موج بده به هر روز ساعت شش و نیم صبح و آلارم گوشی من بشو تا که بگی همه‌ی امروز باتوام.

من که میدونم، پشت دیواری منو میپایی ببینی دلتنگ تو شدم یا نه و دیدی که غم اشکهاشو از چشمام میچکونه و تو هم فکر کردی که نمیخوام که باشی و شکستی و رفتی توی اون کلبه‌ی تنهایی و سعی کردی مثل رقیبت بشی. میخوام که باشی، خودِ خودت. اونقدر پیدا که بتونم به همه نشونت بدم، اونقدر پرنور که همه‌ی شادی های دلشکسته رو از اون عمق‌های تاریک، به سطح بیاره با چشمایی که لبهاش میخنده!

منتظرت میمونم و سخت تلاش میکنم تا لحظه‌ی دیدن دوباره‌ت، همه چی با شکوه باشه.

در جستجوی تو،

من

الهام اسماعیلی
۱۸ اسفند ۹۸ ، ۲۲:۰۳

آرام

اعجازِ قرص کامل درخشان ماه همیشه برایم تسلی خاطر بوده است. اینکه اگر خورشید رفته است، ماه را فرستاده است تا تو در تنهاییِ بی نور نمانی. اما خیلی وقت‌ها آنقدر با حسرت به غروب خورشید خیره میشویم که یادمان میرود که ماهی بالای سرماست که خورشید به مهر نورش را به صورتش پاشیده است.

من آرامش را در کمی دورتر ایستادن و از کمی دورتر نظاره کردن میبینم. وقتی دورتر می‌ایستم میبینم هیچ چیزی آنقدر ارزشش را نداشته که یادم برود زندگی کنم. آرامش خودِ خودِ بی وقفه تلاش کردن اما نتیجه‌گرا نبودن است. آرامش من این است که در دوست داشتن کارم خوب است. اینکه دوست بدارم بی آنکه قرار باشد قطره ای از مالکیت در ظرف من بچکد. دوست میدارم تا دوست داشتنی من، ابعاد این دوست داشتنی که آرام میکند را لمس کند.

صبوری برای من شعر آرامش است. بلند میخوانمش و در پس کوچه های نرسیدن، بی مقصد، پرسه میزنم. ایمان برایم لباس آرامش است. میپوشمش و آرام میخزم به باوری که من هم از پسش برمی‌آیم.

این بار اما از قرص ماه شب چهارده بپرس که آیا پیامی دارم؟ شاید چنان محوش شوی که یعنی کسی به ماه گفته است، تورا بسیار دوست میدارد، به امید اینکه همان لحظه محو ماه شده باشی... 

الهام اسماعیلی
۱۶ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۵۶

نفهمی مغز!

او یک روز آن صندلیِ شاهانه‌ای که در قلبم برایش تدارک دیده بودم را از دست داد. خیلی ناگهانی دیگر هر روز به او فکر نکردم و اتفاقی دلم برایش تنگ نشد. قلبم از همان روز دیگر برایش نتپید. اما مغزم دوستش داشت. بی‌آنکه بخواهم. بی آنکه حتی بدانم، هنوز دوستش دارد! ناگهانی خوابش را میبینم که به مهر بر من میخندد و گرم است خیلی گرم. و وقتی بیدار میشوم پر از سوالم که من مدت ها به این تصویر خیال نبستم پس چطور...؟

و اینطور بود که فهمیدم مغزم خارج از کنترل من دارد از چیزی دفاع میکند. از تنها خاطرات خوشحال کننده ای که توانسته تجربه کند و به تصویر او آغشته بوده است. از این روست که مغز من به لجبازی کودکانه نمی‌گذارد من یادم برود که چقدر خطوط چهره اش، چقدر چین کنار چشمهایش را وقتی میخندد و چقدر نگفته‌هایش را دوست میداشتم. 

سه صبح بود که خواب دیدم او مرده است. بیدار شدم و تا چهار صبح گریه کردم. در تاریکی، برای خودم دلم سوخت که کسی را سال ها دوست میداشته ام که نمیتوانم هیچ وقت در این طوروقت ها به او پیام دهم که : خوبی؟ بعد از یک ساعت سوگواری برای خودم خوابیدم. 

اما مغزم مجنون شده است. نمیفهمد. باید برایش چهارتا خاطره ی خیلی خیلی خوشحال کننده جور کنم تا به دستش دهم تا دست بردارد از قصه ای که به سر رسیده است...

باید سخت تلاش کنم.

الهام اسماعیلی
۱۵ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۳۱

چه بگویم، نگفته هم پیداست!

سخته.کجه. نابه‌جاست. این روزای از شکل افتاده، اولش یه گوله برف کوچیک بود، حالا ترسناک شده، بهمن شده، آوار شده. این روزا داره بهم سخت میگذره. یاد اون صحنه از سریال کره ای میوفتم که بعد از مدتها دست و پنجه نرم کردن بابت غمش، آروم قدم برداشت سمت دوستانش و آروم و اشک ریخت و خیلی آروم گفت: بچه ها، من، داره، بهم، سخت ، میگذره. چهارتا دوستش بغلش کردن و بابت اینکه به غمش اعتراف کرد احساس کردن حالش بهتر شده.

سرکار فشار بالایی رومه. نه که کار خاصی کنم، فقط به خاطر روحیه‌م. من آدم یک جا نشین کارمندی نبودم هیچوقت. حالا اینطوری شد که باشم. مسیر زندگیم به سمتی رفت که دیگه نشد اونی که انتخابش میکنم رو زندگی کنم، مسیر رفت به سمت قدم برداشتن تو تنها راه باقی مونده و اینو اون روز توی رستوران سر میز به بابا گفتم. ولی بابا فکر میکنه همیشه وقت هست. و این درد منو نادیده میگیره. سرکار دیده نمیشم. و گاهی بهم بی احترامی میشه. خبری از مزایا نیست. و با وجود کرونا هنوز هم هشت و نیم ساعت کار میکنیم. با یکی از رییسا درافتادم. بهشون گفتم من اصلا احساس نمیکنم اینجا بهمون احترام گذاشته میشه. شما فکر میکنید ما یه عده آدم نالایق از زیر کار درو ایم.کاش کرونا بگیرم بمیرم تا آخر عمر عذاب وجدانشو داشته باشید اگه قراره فقط به فکر خودتون باشید :)) و جالب اینه که همه ی اینارو به خنده گفتم. به قول یکی از بچه ها افتادیم تو رینگ و داریم فایت میکنیم. برام مهم نیست. این شرکت اینقدر حدش برام پایینه، که یه جاییه برای رفتن، نه موندن! بنابراین حداقل اینجا اون آدمی نخواهم بود که حرفای دلشو فروبخوره، و فقط آسیب ببینه. من برای این اولین شغل بی حقوق اشک ریختم چون نفسمو به شماره انداخته حالا رای مو عوض کردن به صبوری. به اینکه یه ذره بیشتر صبر کن اوضاع بهتر میشه و فلان. باشه.

ولی اون آدم اینقدر ناامنه که وقتی ازش انتقاد کردم افتاده سر لج. بد نیست. وقتی چیزی برات مهم نیست که از دستش بدی، بهت قدر میده که بجنگی. این کار برام مهم نیست گرچه چیزای زیادی یاد گرفتم ولی خب قرارم بر نموندنه پس با خیال راحت منتظر میشم ببینم قراره چی بشه. آسودگی جالبیه وقتی نترسی از دست دادن و راحت لجبازی کنی.

این روزا برنامه م اینه. کار و خواب و این لالوها زبان و گریه ی بسیار. دلم براش تنگ شده. کلاس خوبی میرم. فالم که نسبت به قبلنا چیزای بهتری توش نوشته میشه. مامان هنوز روم قرآن میخونه و فوت میکنه و بابا به شیوه ی خودش حمایت میکنه.

اونقدرام اوضاع بد نیست. پس چرا وقتی از رویا میام بیرون، فیلمی که دارم میبینم تموم میشه، آهنگی که دارم گوش میدم به سکوت تهش میرسه، هقی میزنم زیر گریه؟

الهام اسماعیلی
۲۰ دی ۹۸ ، ۲۰:۵۶

کوری

ناگهان او دیگر نتوانست ببیند. ترسیده بود. پزشک هم نتوانست چرایی ندیدن او را تشخیص دهد. وامانده بود در سیاهی مطلق. کم‌کم این سیاهی به خانه‌ی چشم خیلی‌ها رسوخ کرد و خیلی‌ها ناگهان نتوانستند ببینند. حکومت ترسید. همه‌ی نابیناها را در بین دیوارهایی قرنطینه کرد و نزدیکان بینای آن‌ها را هم بین دیوارهای دیگری حبس کرد؛ چون این کوریِ شایع شده در شهر، مشکوک بود به مسری بودن.

عده‌ای از نابیناها به جان هم افتادند، مردند. با نابیناها از طرف بیناها بدرفتاری می‌شد، مردند. از تعداد نابیناها کاسته می‌شد و و روز به روز تعداد بیشتری به صورت ناگهانی نابینا می‌شدند و به جمع نابیناهای زندانی شده می‌پیوستند. عده‌ای در زندان سیاهی دنیای آن‌ها شدند قلدر، عده‌ای شدند مظلوم‌ ، عده‌ای شدند فریادزن برای استحقاق حق، عده‌ای شدند دزد، عده‌ای احساس امنیت می‌کردند که دیگر بدی‌ها و گذشته‌شان در این تاریکی دیده نمی‌شود...

طولی نکشید که نابیناها علیه ظالمان بین‌شان پیروز شدند و ناگهان دیدند دیگر زندانی نیستند! بله، دیگر آدم بینایی وجود نداشت و شهر در خاموشی چشم ها فرو رفته بود. اما از ابتدا یک نفر، و فقط یک زن، بینا بود و تا آخر بینا ماند و در کنار دوستان نابینای خود راز مشاهده کردن، فهمیدن و رنج بردن‌های تنهایی خود را برملا نکرد؛ تا جایی که حلقه‌ی دوستان امنش کوچکتر شود. دید و دید و دید و دق کرد و نمرد. همه ی جان سپردن‌ها و کثافت‌ها را دید و به دوستانش کمک کرد و جنگید و جان به در برد. 

و امید، این پیچک بی‌خیال که می‌پیچد به جان هر تراژدی، بارانی شد بر چشمانی که روزی می‌دید و تاریکی ندیدن را شست و ناگهان نور به ظلمات دنیای جان‌شسته از زندگی برگشت و رنج دیدن و فهمیدن و دق کردن و نمردن، دوباره بین همگان، تقسیم شد...

 

 

یادداشتی بر کتاب کوری

نوشته ژوزه ساراماگو

 

 

الهام اسماعیلی
۲۷ آبان ۹۸ ، ۱۴:۵۸

اندر حکایت یه شروع

اولین حضور جدی من توی جامعه، امسال رقم خورد. اول آبان امسال، دوره کارآموزیم توی یه شرکت کامپیوتری شروع شد. قراره کلی چیز درمورد شبکه یادبپ بگیرم و به بقیه کمک کنم که مشکلشون توی این زمینه حل بشه. الان از پشت سیستم محل کارم دارم پست میذارم. اینترنت جهانی برای شلوغی های اعتراض آمیز شهر قطعه و کار و کاسبی خیلی ها از جمله ما خوابیده.

بگذریم.

یادمه بعد از اولین روز، وقتی کار تموم شد حس کردم خیلی خوش گذشته. و تا یک هفته تعجب میکردم که چرا داره بهم خوش میگذره. روز اول تقریبا توی مسیر برگشت می رقصیدم. قبل از اون خیلی نارحت بودم. صداش میکنن سگ سیاه افسردگی. تلوتلو خوران در جستجوی شادی و رسیدن به رویاهام بودم. نرسیدن، نرسیدن و نرسیدن. حتیهمین الانشم خیلی ها درک نمیکنن میگن نباید میذاشتی تا رویایی که سالها براش تلاش کردی، این طور بسوزه. ولی درک نمیکنن. و چه بی رحمانه درک نمیکنن. کلا جز کتی و پنبه، کسی این من رو درک نمیکنه.

الان یه رویای عجیب زیادی گنده ی نرسیدنی دارم و با فکر کردن به اونه که میتونم دووم بیارم. فقط همون. حتی اگه غیرقابل قبول باشه، تو ذهن من که جا شده، پس کسی نمیتونه این تنها راه دووم اووردن منو ازم بگیره و بگه الهام معقولتر باش.

واقعا دلم میخواست کتی رو هر روز میدیدم. دلم براش تنگ شده. حتی اگه بقیه هم باشن همون یه نفری که درکت میکنه نباشه، حس دلتنگی تو رو تنها میکنه.

 

اینجا با تلفنا خیلی درگیرم. و حقیقتش، ازشون میترسم. میترسم اینکه من یه بی دست و پای دیر وارد جامعه شده ی هیچی بلد نیست رو بکوبه توی صورتم. برای همین سر وصل کردنا اغلب سوتی میدم. جواب دادن ها به مشتری ها که هیچی چون تازه دارم یاد میگیریم اصول شبکه رو و باید درس بخونم.

 

اینجا کسی روی من حساب نمیکنه وتقریبا اونقدر ها کسی متوجهم نیست. مثل همیشه ی خودم که فکر میکنم یه جایی حضور خارجی ندارم و این فقط یه قصه س که دارم میخونمش و اینجوری شخصیت هاشو جلوی چشمهام میبینم.

 

دلم براش تنگ شده. من توی دوست نداشتنش مدام شکست میخورم. سالهاست ندیدمش و رویاش از سرم بیرون نرفته و هنوزم فکر میکنم صورتش برای چلونده شدن توسط دست هام باید خیلی نرم باشه. این تعریف من از دوست داشتن زیاده که نصیب هر کسی نمیشه.

 

آدمایی که توی محل کارم هستن رو خیلی دوست دارم. مخصوصا رییس هام و بچه هایی که باهم توی یه اتاقیم. به خاطرشون خدارو خیلی شکر کردم. جو راحت امن و دوست داشتنی یه نعمت بزرگه.

 

من ترسیدم. نه فقط به خاطر بلد نبودن هام و اشتباه کردن هام. یعنی میتونه اون الهامی که توی فکرم ساختمش و یه روح ساختگیه، بره تو این کالبد واقعی من؟ 

همه چیز بستگی به خودم داره.

این روزا اغلب خسته ام. وقت نمیکنم زبان هامو بخونم. هوا خیلی سرده. دوروز پیش برف سنگینی اومد. مدت هاست متن خوب ننوشتم و این پست هم صرفا یه برگی از خاطرات این روزهامه و ارزش ادبی نداره. پادکست آبی نامه م تو حالت تعلیقه چون همش خسته م. و هنوز نتونستم بهش غلبه کنم. این کیبرده هم اصلا راحت و خوب نیست.

 

اون آدم خوبیه ولی من نمیتونم به عنوان کسی که قرار باشه مدام باهاش معاشرت داشته باشم و در قلبمو به روش باز کنم، قبولش کنم. اون خیلی توی ذوقم میزنه و با معیارهای رها بودن و شادی من کنار نمیاد. یه آدم نمیتونه توی همه زمینه ها خفن باشه...

الهام اسماعیلی

برام مهم نیست چطور به نظر می‌رسم! 

چون وقتی که برام مهم باشه، رفته‌رفته، اونی میشم که نیستم و سعی میکنم بهتر از چیزی که هستم نشون داده باشم، بدون اینکه روندش روبفهمم. همه اگه اینطوری باشن، میشن جمع اشباع شده‌ای از صورتک های قابل پیش بینی و از قبل طراحی شده و همه چیز طعم طبیعی بودن خودش رو از دست میده و همه چی تبدیل میشه به دنیای مرده‌ها. واکنش هایی که طبق قوانین صفرو یکها تعیین شدن. برای همین وقتی میدونم کاری اشتباه، آسیب‌زننده، و آزاردهنده نیست و دلم می‌خواد انجامش بدم، انجامش میدم.

تو می‌گی پیش اون شخص مهم کوچیک میشم؟ درموردم فکرای بد می‌کنه؟ فکر می‌کنه سبک و جلفم؟ 

برام مهم نیست. چرا باید معیارهای سنجش دیگرون، برای من تعیین کنه تو چه مسیری نفس بکشم، و زندگی کنم. اگر کسی فکر میکنه من آدم مناسبی نیستم، این معیار سنجش اونه برای سبک زندگی خودش. بالاخره یکی پیدا میشه که از نظرش یه دختر ذاتا غمگینِ در ظاهر خوشحال و کلا دیوونه آدم باحالی باشه. نباشه هم باکی نیست. این منم. و من از خودم خوشم میاد.

مهمترین چیز برای من اینه که برای انجام دادن کاری که ذوق زده‌م کرده نقشه کشیدم و حین انجام دادنش، خوشحال بودم.

الهام اسماعیلی
۱۶ مرداد ۹۸ ، ۰۱:۱۴

سه پیرمرد

 

ببین اسکندر، من زیادی ناامیدم از زندگی‌ای که داشتم. هفتاد سال، تو خودت اصلا مگه چقدر عمر میکنی؟ من زیادی خستم واسه یه همچین شروعی. اصلا فکرشو که میکنم، میبینم حتی ترسناکه. ترسناک نیست ؟ متولد شدن خیلی ترسناکه. بی خبر از همه جا، چشم وا میکنی تو یه دنیای ناشناخته بین یه عالمه آدمای گنده که قیافه‌های مسخره برات درمیارن و برای اینکه ساکتشون کنی مجبوری بخندی و با قیافه‌ت بگی آره خوشم اومد تا ولت کنن تا با جغجغه‌ت تنها باشی و برن پی بحث های آدم بزرگونه ی خودشون.

حالا که از اون روز من، نزدیک هفتاد سال گذشته، تصور اینکه باعث بشم یکی دیگه بیاد و عین این هفتاد سال رو تجربه کنه، به وحشتم میندازه، دردم میاد. اونطور نگاه میکنی که یعنی توعه فیلسوف و چه به زن جوون گرفتن؟ میخواستی زن نگیری؟

تو خب مگه درد تنهایی سرت میشه که اینطوریم نگانگا میکنی؟ سوز داره تنهایی. میره تا مغز استخونت. باعث میشه شب از خواب بپری و به خودت میایی و میبینی تا صبح خیره بودی به رقصیدن پرده‌ی پنجره‌ی باز. هعی اسکندر، فکر میکنی آدم بده‌ی این قصه، منم؟ مهرانگیز، تو چهل و هشت سالگیشه و هنوز یائسه نشده. زن من. فکر میکنی زن بیست سال جوون گرفتن خیلی گناهه؟ نه اسکندر، اگه من چهل ساله بودم و بیست ساله میگرفتم توفیر داشت. تو آدم نیستی، روزات از مال ما بلندتره و به نظر خسته‌تر میایی. ولی آدما از یه سنی به بعد پیرن. خسته‌ن. چه پنجاه ساله باشن، چه هشتاد ساله. ما دوتا روحمون، جسممون، مغزمون خسته بود. حالا؟

فکر کردیم یائسه شده، ولی دیدیم علائم به وجود اومدن یه فرد جدیده. آه اسکندر، آه.اون میتونست نتیجه‌ی من باشه و اما حالا بچه‌ی منه و احتمالا به ده سال هم نرسیده یتیم میشه و به بیست نرسیده، بی کس و کار! نه اسکندر نه! 

پنج تا بچه‌ی من، اگه با معرفت بودن، توی این سه سال به پیام و تلفن بسنده نمیکردن و میومدن پی‌م. دستی آغوشی گپی. انتظار داشتی ازشون اجازه میگرفتم؟ من فقط برای ازدواج با مهرانگیز، از یه نفر اجازه گرفتم اونم مادرشون بود. این قضیه که پیش اومد، من فقط بهشون خبر دادم. اونم نه حضوری یا با تلفن. مثل خودشون، با این تلفن دستی‌ها، دادم عباس آقا بنویسه و اون دکمه سبزه رو زدم. عباس آقا دهنش قرصه گرچه نباشه هم توفیری به حال من نمیکنه.زندگی رخ باخته تو نظرم دیگه. همه چی یه معنی دیگه میدن انگار. اسکندر به سیبیلت قسم، پسره الدنگ زنگ زد و هرچی بود و نبود بارم کرد. که تو پدری؟ این چه کاری بود و از این حرفای تکراری که زنگوله ی پای تابوتت چی بود و فلان. من اصلا ناراحت نشدم. همه‌ی این حرفارو با مهری جان از تو تیلیویزون دیدیم. من فقط داشتم توی اون لحظات، به کلمه هایی که میشنیدم فکر میکردم، که چطور شد معنیشون شد این. چطور شد شناسنامه‌شون شد این. چطور شد که اینطور جون گرفتن و در حالی که چند تا حرف بی معنی چسبیدن به هم و به این جاذبه روح دادن. این شد نفهمیدم که اصلا پسره چی برای خودش بلغور کرد.

با همه ی این تفاسیر، باوجود وحشتی که عین یه مشت تیله توی دلم قل میخوره و دلمو به هم میزنه، من و مهری جان، منتظرشیم. و خب، هه هه، ذوق زده ش. ما نفهمیدیم حکمتشو، ولی شایستی یه روزیم شد، خدا نشست روی یه تخت چوبی توی یه بالکن با صفا توی عرش ملکوتش و اجازه داد باهاش یه چایی بخورم و ازش بپرسم چی شد که اینطور شد. چی شد که فکر کردی این طوری برای ما و فلانی و فلانی ها بهتره؟ بعدم اون بشینه چیزایی که واسمون نقشه کشیده رو بگه.

اسکندر حتی اگه بقیه بگن این کفره، بازم میخوام اینو به تو بگم. به نظرم من و خدا حرف همو خوب میفهمیم. هر چی باشه اونم از کلی سال اون ور تر نشسته به نظاره ی چیزی که خلق کرده و لابد الان اونم مثل من خسته س. شاید روزای خدا، و روزای من و روزای گربه‌ایِ تو با هم فرق داره. یه جا خوندم درسته که گربه ها از آدما کمتر عمر میکنن، اما روزهاشون خیلی طولانی تر از آدمها براشون میگذره بنابراین اسکندر جان حتی اگه تو یه گربه‌ی 20 ساله باشی، ما میتونیم هم سن باشیم. بنابراین منم میتونم برای خدا یه گربه ای باشم که روزای کمتری از خدا گدروندم ولی چون همه چی بیشتر و بیشتر کش میومد واسه من، بتونم بگم خدا هم هم‌سن منه!

آه اسکندر، چه حس خوبیه نه؟ ما سه تا پیرمرد هفتاد ساله‌ایم که وقتمونو با هم میگذرونیم و هر اتفاقیم که بیوفته بازم همو داریم. بیا اینجا پسر...

 

الهام اسماعیلی
۱۵ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۱۱

می‌رسم

قبل‌تر توی قسمت عمیق استخر، وقت کرال رفتن، اونجا که هی کله‌تو میچرخونی و نفس میگیری و می‌چرخونی و یه منحنی میزنی توی آب و خودتو توی آب جلو می‌کشی، یاد نشدن‌ها می‌افتادم. اینکه ردخور نداره، همونطور که تا الان نشده و منو تبدیل به یه آدم خشمگین و ضعیف کرده، از این به بعدم...

اما آخرین بار، جای اینکه سرمو کنم زیر آب و گریه کنم، بدنمو با زور توی آب جلو میکشیدم، و هر بار میگفتم، من به رویام میرسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. و آبو پس میزدم. حالا اون وسط هم پیش میومد یهو دست و پای یکی بخوره بهم و من تمکرزم و از دست بدم و چپه شم توی آب و زنجیر میرسم میرسم هام پاره شه، اما بازم میومدم بالا، نفس میگرفتم و زنجیر رو وصل میکردم و ادامه میدادم، عینکمم بخار گرفته بود و تو کل عرض درست کردن زنجیر، یه نفس درست و حسابی هم نکشیدم، اما گذاشتم این دفعه، آبی که همه ی سروصدا ها و هیاهوها رو توی خودش خفه میکنه، صدای منو  به دل بگیره و برسونه دست اونی که باید.

اونی که باید، بشنوه، میرسم میرسم های این منی رو که هر روز سعی میکنه تو سقف هایی که هر روز کوتاهتر میشن، قشنگی پیدا کنه و به این فکر کنه، اوه، این چیزی رو که من الان دیدم رو کمتر کسی دیده و خواهد دید...

الهام اسماعیلی
۱۱ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۱۱

کتابی که دارم میخونم

کتابی که دارم می‌خونم مثل خودمه. داستان یه خطی داره: مرده به نامزدش که دوسش داشته نامه مینویسه اما رفته رفته به خاطر محیطی که درش هست و فاصله احساسش عوض میشه و دردی که به جونش نشسته باعث میشه علاقه ای وجود نداشته باشه و نامه هاش از عاشقانه بودن در میاد و به یه متن سنگین و فلسفی در باب معنای زندگی تبدیل میشه. ولی یه جوری شاخ و برگش داده که نمیفهمم. یه داستان دیگه ی کتاب یه جوری شخضیت ها رو میپیچونه به هم که من نمیفهمم این آدمه یا اون حیوونه‌س که ازش گفته و چند بار میخونمش. چند بار میخونمش. چند بار میخونمش تا حداقل یه ذره بفهممش.

کتابی که دارم میخونم، مثل خودمه.

الهام اسماعیلی
۳۱ تیر ۹۸ ، ۲۲:۱۶

من درون1

حس میکنم زمان داره ازم انتقام میگیره. میدونه میخوام چه کارایی انجام بدم و نمیذاره. میخواد خسته م کنه. زود میگذره. منو تنهاتر میکنه و کاری میکنه من بی عرضه به نظر بیام. روزا از پی هم میگذرن بدون اینکه کاری انجام داده باشم. و بسیار خسته ام. دارم میدوام. با همه ی توان. اما این مسیر ته نداره. یه مسیر دایره ایه واسه تماشا کردن دیگرون. حتی دور هامم کسی نمیشمره و شمارش معکوسی در کار نیست که امید داشته باشم تموم شه. قرار نیست به جایی برسم، ولی وظیفه مه که تا جایی که جون دارم بدوام.


و کسی نیست. لااقل اونی که توی ردیف تماشاچی ها باشه. که اگه برام هورا نکشه. با نهایتش تشویقم کنه. که مسابقه ی دوندگی من بی هیچ تماشاچی ایه. هیچ کس بلیت منو نخریده. آفتاب داغیه. تشنمه. و میترسم. حتی نمیدونم از چی. من هیچ وقت دونده ی خوبی نبودم. وقتی میدوام انگار قلبم میخواد از جاش کنده شه. دیوارا خیلی بلندن. هیچ راه خروجی نیست. و هر روز دارم از خدا نامید تر میشم. ولی در حالی که میترسم و خسته و بی نفسم، بازم تو ذهنم آهنگ میخونم. میرقصم. و کسی رو که دوسش دارم در آغوش میگیرم و بهش میگم از همهچی منزجرم و اونم ضربه میزنه به پشتم که یعنی همه چیز درست میشه.



الهام اسماعیلی
۰۳ تیر ۹۸ ، ۰۲:۳۱

پادکست آبی‌نامه

با جستجوی آبی‌نامه تقریبا در هر اپلیکیشن پادگیری، میتونید آبی نامه روبشنوید :)



:)

الهام اسماعیلی
۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۲۲

خیابان چرینگ کراس شماره 84

اینکه گاهی دریافت عجیب و بزرگی از یک کتاب نداشته باشی و باز هم حس دوست داشتنت نسبت به آن روان باشد، چیز عجیبی نیست. من عاشق تکه های پازلم. عاشق کنجکاوی کردن و تصویرسازیِ ذهنی. مجموعه نامه هایی که راه طولانی رو طی میکنند و دوستی رو برقرار میکنند با بوی صفحات کتاب. کتابی که جمله هایی که بخواهی زیرشان خط بکشی و برای دیگران نقل قول کنی نداشت اما حس داشت.
محض رضای خدا، من باید با یک کتاب فروشی شروع کنم به مکاتبه ی کاغذی. تمبر، پاکت نامه، صندوق پستی، پستچی. کتاب فروشی ای در آن سر دنیا. با زبانی متفاوت از من. کتابهای محبوبم را سفارش دهم. آنان دنبالش بگردند و نسخه ی دست دوم قابل قبول را برای بفرستند. کم کم دوستی برقرار شود. هدیه بفرستیم و از روزگارمان تعریف کنیم. بدون اینکه همدیگر را دیده باشیم. بدون اینکه کلام به ابتذال کشیده شود. کتاب ها ما را به سفر ببرند و از پهنه ی اقیانوس ردمان کند!
خیابان چرینگ کراس شماره 84، مجموعه نامه نگاری های هلین هانف با کتاب فروشی محبوبش، مارکس و شرکا، در لندن است که در طول سالهای 1949 تا 1969 نگاشته شده است. 
الهام اسماعیلی
۲۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۲۸

مردی به نام اُوِه

من آن‌جا بودم. می‌توانستم از دیوارها رد شوم. میتوانستم از ساب آقای اوه هم تند تر حرکت کنم. می‌توانستم کله بکشم وسط داستان به گربه‌ی مظلوم کنار گاراژ خانه ی پیرمرد لبخند بزنم و به سگ بی ادب چکمه‌ی زمستانی، زبان درازی کنم. من آنجا بودم. درست میان صفحات کتابی که اسمش مردی به نام اوه بود و فردریک بکمن آن را نوشته بود. کتابی که در شناسنامه اش آمده از ادبیات سوئدی است و در مقدمه اش آورده شده که فردریک بکمن همسری ایرانی، به نام ندا ازدواج کرده است و برای همین است که اینقدر خوب میشناسد ما را و پروانه ی داستانش را. پروانه زن ایرانی بود که به تازگی با خانواده اش به همسایگی اوه نقل مکان کرده بودند.

من آن جا بودم و بین زمان گذشته و حال داستان غوطه میخوردم. بغض میکردم و میخندیدم. عصبانی میشدم و بی حوصله میشدم. اوه پیرمردی بود که قواعد خودش را داشت. اوه ی جوان، شاید از دور یک مرد بی حوصله ی خشکِ ی احساس. اما سونیا همسرش این را فهمید که اوه گنجی از احساس و شرافت در وجود دارد و اوه ی جوان این را فهمید که سخت عاشق اوست. حالا که هزار اتفاق افتاده است و او تنهاست و میخواهد نباشد و هزار اتفاق می افتد تا که بماند و باشد و سر وقتش دیدار تازه کند با محبوبش.

من آنجا بودم. شما هم اگر کتاب را در دست بگیرید، آنجا خواهید بود. اگر به آنجا رفتید آن موقع که گربه از سر دعا با سگ همسایه زخمی و خسته ست و اوه هم طردش میکند، به گربه بگویید به زودی، رفاقتی را تجربه خواهد کرد؛ به گرمی روزهای تابستان.


.

.

.

دوستش داشتم...

گواهم؟ آن یک ربع بعد از تمام شدن کتاب، که بغل گرفته بودمش با چشم های بسته.

الهام اسماعیلی
۲۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۲۸

کتاب سپید


گاهی وقت‌ها بر اساس تجربه، به پیش‌بینیِ خوش‌بینانه، مبتلا می‌شوی. ابتلا به اتفاقی که ممکن است توی ذوقت بزند، اما آن اولین تجربه‌ی خوب، آنقدر قوی هست که دلسردت نکند. پیرو علاقه‌ی ناگهانی و عمیقم به دیار شرق دور و مخصوصا کره‌ی جنوبی، دلم خواست سرم را از پنجره‎ی ادبیاتشان بیرون کنم و نفسی بکشم، ببینم فصل، فصلِ چه شکوفه‌ای ست! این شد که اولین نفسم از آن پنجره، سالمونی که جسارت ورزید و بالاتر پرید شد. بی‌نظیر بود. بی اندازه فراموش نشدنی.

مشتاق عمیق تر نفس کشیدن شدم. و کشیدم. درختان از پشت آن پنجره هنوز هم سبز بودند، اما شکوفه ها را باد برده بود. کتاب سپید از هان کانگ دومین تجربه ی من شد. کتابی که نمیتوانم به آن بگویم کتاب. نه که مشتی چرندیات باشد، نه، البته که نه، ولی شاید بشود به آن گفت؛ مجموعه یادداشت.

چیزی بود شبیه کپشن های عمیق صفحه های مجازی مان، که زیبا هستند و خواندنی، قابل تامل و متوقف کننده ی زمان اما کوتاه، فانی و با ماندگاری کم. این شد که خورد توی ذوقم. و دلم گرفت برای جای خالی زیاد صفحات که انگار در سکوت می‌گریستند. اما باز هم از هان گانگ کتاب خریدم. این یکی را خوب چک کردم. رمان است و جایزه گرفته. 


من علاقه ام را خوب میشناسم، دوستش دارم، و میدانم گاهی قرار است در مسیرش متعجب و دل‌زده شوم، اما این من از جلو رفتن نباید بایستد. و نمی ایستد.

الهام اسماعیلی
۱۰ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۳۶

شبح اپرا

در طبقه بندی کتاب های ترسناک قرار گرفته اما اصلا ترسناک نبود. کتاب رو گاستون لورو نوشته و از نشر علمی فرهنگی، مرتضی آجودانی ترجمه و ساده نویسیش کرده. داستان پررمز و رازی که دلت میخواد باور کنی که همه‌ش زیر سر یه شبح ترسناکه! اما در حقیقت داستان مردی‌ه که چهره‌ی عادی نداره و همین باعث میشه که با پوشوندنش توسط ماسک معروف بشه به شبح و چون تو اپرا بوده شبح اپرا صداش کنن.

اما اینم بگم اون یه فرد عادی نبود، آشنا به فنون جادوگری و این حرف ها بود و کارهای عجیب غریب زیادی کرد. اتفاق جالب دیگه ای هم که در کتاب رخ داد حضور کاراکتری به اسم مرد ایرانی و برده شدن اسم ایران و شهر مازندران در کتاب بود.

این وسط یه مثلث عشقی هم پیش میاد که داستان رو پرکشش تر میکنه.

کتاب محشری نبود طبق سلیقه‌م اما نگاهم به کتاب ها اینطوره که هر کتاب ارزش حداقل یک بار تجربه شدن رو داره و از خوندنش پشیمون نمیشم.



پی‌نوشت:

الان که این متن رو نوشتم 24ام اسفنده نود و هفته. اما این پست قراره ده فروردین نود و هشت پست بشه. حس غریبیه. حتی وقتی میخواستم شروع کنم به نوشتن، کمی اشک ریختم. یاد این افتادم که اینطور پست گذاشتن ها چه بی محابا نامطمئنه. نامطمئنم از زنده بودنم در ده فروردین نود و هشت که احتمالا تو سفرم.

الهام اسماعیلی
۲۹ اسفند ۹۷ ، ۲۱:۲۸

صدای یک انزجار

اول دبیرستان بودم. نه سال پیش! معلم از نوروز و عید و دید و بازدید گفت. نظر خواست. بچه ها از بی‌حوصلگی و تکراری بودن و از این که کاش آدمها در تعطیلات برای خودشان بودند، نه در اسارت تعارف و عرف کلیشه‌ای، گفتن. حرفشون خیلی برام عجیب بود. پر از ذوق و اشتیاق بودم برای بهار. اون موقع ها آرزویی داشتم که الان به نظرم آرزوی سوخته س و الان آرزوهایی دارم که اون موقع ها بهشون میخندیدم.

نظر من الان، نظر همون بچه هاست که من فکر میکردم افسردگی گرفتن. که سعی میکردم با قشنگی های بهار و نوروز روبه روشون کنم.

من تازگی ها بالغ شدم! و همه ی این مدت داشتم سعی میکردم که آدمهارو قشنگ ببینم. ولی نتونستم. حالا تنهایی رو ترجیح میدم و همش به این فکر میکنم کاش آدمو به زور درگیر این دید و بازدید های پرحاشیه و مسخره و خالی از عاطفه و محبت نکنن.

الهام اسماعیلی
۲۷ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۱۳

سخنی با خودم

باید یه رازی پشت روزهای آخر هر سال باشه که این همه سنگین و بی رحم و سخته. دو هفته‌س دلم سنگینه. یهو یاد بدترین تجربه‌هام میوفتم و تنها چیزی که تو ذهنم نقش می‌بنده اینه که آره، تا تهش قراره همین باشه. همین که تا چشمه بری و تشنه برگردی، سرنوشت محتوم توعه. حالا من وسط قسمت عمیق استخرم و تو سر آب میزنم جای همه‌ی عاملین نرسیدن هام و ضعیف بودن‌هام و گریه میکنم و میشه یه چیزی تو مایه های اون شعرا که تو بارون گریه میکنم چون هیشکی نمیفهمه که گریه کردم و فلان.

همه از شروع دوباره حرف میزنن، حس و حال غالب میشه حس و حال برنامه های رادیوی اول صبح ولی این منم که میخوام فقط آهنگ گوش بدم و هیچ صدایی از دنیای واقعی نشنوم. من مدتهاست دارم تو دنیایی زندگی میکنم که خیلی از دنیای واقعی که جسمم هست دوره. این یکی از راز های خوشحالیم تو دنیای واقعیه! آره خوشحالم وقتی هرچی میخوام رو تو دنیای رویایی‌م دارم و باورشون دارم. به خیلی هاشونم رسیدم تو دنیای واقعی و این امید هنوز زنده س که ممکنه...


اما خب الهام بیا فعلا شکرگزار باشیم. بیا تو بغل خودم دختر جون!

الهام اسماعیلی

شب، اوقات عجیبی‌ه برای خونه. وقت خواب، که خونه به خواب می‌ره، همه اهالی خونه به خواب می‌رن و تو بیداری! سیاهی شب، میدوعه تو خونه، فرششو پهن می‌کنه رو اثاث‌ها، و صداشو زمزمه می‌کنه تو گوشت و از رازهاش می‌گه. به خودت می‌آیی می‌بینی وسط اون تاریکی‌ها داری یه چیزایی می‌بینی، گاهی خوب، بیشتر ترسناک!

انگاری تو این حال، خونه میره رو مود ماورایی‌ش، میتونه جزیی از کل دنیای ناشناخته‌ی دیگه باشه و تو، توی این دنیا تنهایی.

اما وقتی یکی بیدار باشه و تو پذیراییِ خاموش، کانال‌های تلویزیونی رو که صداش بسته‌س، بالاوپایین کنه،

یا همسایه‌ی طبقه‌ی چهارم ساختمون پشتی چراغ بالکنش که روبه روی پنجره‌ی اتاق توعه رو روشن گذاشته باشه،

یا جیرجیرک باغچه‌ی پرقصه‌ی همسایه از آخرین روز زندگی کوتاهش به آواز استفاده کنه،

باعث میشه خونه نره توی یه دنیای دیگه و همین‌جا رو همین زمین بچسبه به حوادث قابل پیش‌بینی و روزمره‌ی زندگی.

اما اگه بخواد بره به اون دنیا، تورو که بیداری و داری تاریکی‌ای رو که نور ماه مرموزترش کرده رو ورق میزنی، میبره به تونل سیاهی که تهش هیچ نوری نیست که بزرگ و بزرگتر بشه. جایی که آدم با خودش و فکراش تنها میمونه. شاید برای همینه که آدما از بچگی تا بی‌نهایت از تاریکی میترسیدن. چون تاریکی اونارو به دنیایی غیرقابل پیش‌بینی می‌بره و باعث میشه خواب‌های ناخوشایندی رو ببینن که هرچی تلاش میکنن، نمیتونن ازش پاشن!

شاید برای همینه که آدما از مرگ میترسن. چون مرگ همین تاریکی‌ایه که یه روزی باهاش تنهاترین میشیم، تو دنیایی که اگه حتی صدا هم توش وجود داشته باشه، برای شنیده نشدنه!

الهام اسماعیلی

- من...نمیدونستم. منو... ببخش!

+ این اتفاق حتما میوفته. ولی نه الان! تو عزیز دل منی. و این اولین باره. و این اولین باره که در هم شکسته میشم. میبخشم اما، فقط یه خرده دیرتر. و این حق رو دارم. تو باختی پسر! این بازی رو باختی. این بازی کوچیک رو. اما این آخرش نیست. بخشیده میشی. برمیگردیم به دوتایی بودن پر عشقمون، انگار که اتفاقی نیوفتاده. انگار که چیزی نشکسته! اما بی‌انصافیه اگر پیش خودت فکر کنی که من همیشه اون آدم بخشنده‌ام. عاشقی آدم رو احمق جلوه میده. اما آدما تا یه جایی اون آدم احمق باقی میمونن. از یه روزی به بعد فرصت‌ها تموم میشن. و تو دیگه یه بازی کوچیک رو نمی‌بازی. زندگی پر از بازی‌ه. بازی‌های کوچیک، بازی‌ بزرگ رو تشکیل می‌دن. بازی‌های بزرگ، بازی بزرگتر رو تشکیل میدن و این قصه ادامه داره...فرصت‌ها که تموم بشن، این دختر کوچولوی عاشق، دیگه احمق نباشه، تو بازی بزرگ رو میبازی! نگفتم که بترسی. نگفتم واسه شاخ و شونه کشیدن. گفتم که باید تو دوتایی بودن‌های آروممون، دوتایی و دوتایی، مراقبت کنیم از احساس و عشق جاری این زندگی. گفتم که مواظبت کنیم تا فرصت‌ها بمونن، فرصت‌های از دست‌رفته هم تعمیر بشن. گفتم برای اینکه همه‌ی این زندگی برای من با ارزشه. این همون نگاهه. نگاه گرم تو. ترسیدم وقتی چند لحظه‌ی پیش که عصبانی بودی و این چشم‌ها خالی از این نگاه بود...




بی‌ربط:

مبارکی بهمون همیشه‌باهار ^_^

الهام اسماعیلی

از خیلی خیلی خیلی وقت پیش، بیشتر از پونزده سال که وبلاگ مینوشتم، دلم میخواست یه وبلاگ بی نام و نشون داشته باشم. برای گفتن از هرآنچه که هست. حس خوب نوشتن. اون وبلاگ رو ایجاد کردم. وبلاگی که حتی یه دونه خواننده‌ای که اینجا داره و هزار بار ممنونشتم:) رو نداشت و نداره. بعد کم‌کم نوشته‌هام نامه شد به کسی که عزیزمه، دوستش دارم، دوستم داره و همیشه حسش کردم و باهاش حرف زدم و سرش از زندگی غر زدم. اما اون نیست تو این بُعد از زمان و مکان. میگن آدمایی مثل اون، میرن بهشت. بایدم رفته باشه، چون لایقشه.

امروز سال روز رفتنشه. اما بعضی از رفتن‌ها عطر همیشه موندن دارن. مومنم به این حرف! من امروز رو بهش تبریک میگم همیشه و هر سال که داداش بزرگه‌ی بابا، تولدت مبارک! اون بابالنگ‌دراز نامه های جروشا ابوتیِ منه تو اون وبلاگ که با خیال راحت از دلتنگیام و دوست داشتن‌های یواشکی‌م بهش گفتم. یه سال بود که نام و نشون اون وبلاگ رو گم کرده بودم. مستاصل بودم. یهو یه جرقه باعث شد پیداش کنم. فکر کنم از هوش من ناامید شد و خودش درگوشم گفت آدرسشو که بازم بنویسم براش. این منِ خنگ، مرد نازنین :))))

به یاد پارسال، که تولدت رو با صدای قشنگ همیشه‌بهار بهت تبریک گفتم. وقتی که اون روز کلی نقشه کشیدم تا از طرف دیگران هم بهت هدیه بدم. دستام عرق کردن، قلبم تندتر زد، زانوهام لرزید و شد آنچه شد...

الهام اسماعیلی
۲۰ بهمن ۹۷ ، ۲۳:۴۹

اتحادیه‌ی ابلهان

بالاخره بعد از چند ماه دست به یقه شدن با دنیای عجیب این کتاب، امروز، شنبه، بیستم بهمن، ساعت هفت‌وچهل دقیقه‌ی عصر، به صفحه‌ی چهارصدوشصت‌وهفتش رسیدم و تمومش کردم. عین دکترها وقتی که میخوان تاریخ مرگ متوفی رو اعلام کنن، گفتم! اما دنیاش برام تموم نشده. نمیشه. اون دنیای عجیب با اون آدمای اعصاب خرد کن عجیب ادامه پیدا میکنه. حتی ممکنه خوابشم ببینم!

غمگین‌کننده نیست؟ من وحشت مازاد دارم از دیر دیده شدن. به چه دردم میخوره وقتی یکی بیاد بالای قبرم و تحسینم کنه و بهم عشق هدیه کنه! نویسنده‌ی کتاب؛ جان کندی تول، کتابشو پیش هر ناشری میبرده، نخونده ردش میکردن. کتابی که خیلی براش زحمت کشید. دست آخر هم تو جوونی، یعنی سی سالگیش خودکشی میکنه. مادرش، یازده‌سال، کارای کتابش رو پیگیری میکنه و بالاخره چاپ میشه و کلی تحسین میشه و کلی عشق هدیه میگیره و جایزه میبره!

این از اون کتاب‌ها بود که مقدمه‌ش قصه‌ی تامل‌برانگیزتری از متن کتاب داشت. تاملی که سایه میندازه رو تن زندگی آدم تو لایه‌لایه‌های روزمره و آدم رو از دیر دیده‌شدن به وحشت می‌ندازه و آدم رو از دیر دیدن متاسف می‌کنه!

خیلی طول کشید تا این کتاب رو بخونم. و دلیلش بخاطر اعصاب خردکن بودن شخصیت اول مرد قصه، ایگنیشس بود. از اون آدما بود که کلمات قصار رو پشت هم ردیف میکرد و تا گیجت کنه و نفهمی که داره پشت کلمات پنهان میشه تا تورو به جایی برسونه که میخواد؛ جواب اشتباه، تبرئه کردن خودش و حتی جنون! از اون آدما که قدیس بزرگن و این اونان که باید تعیین کنن چرخ روزگار حول چه محوری بچرخه. دریچه‌ی اون هم نقش مهمی توی قصه داشت، معلوم نبود دقیقا چیه؛ دریچه‌ی قلبش، جهان‌بینی‌ش یا دریچه‌ای که یه آدم مرده از توی قبر به دنیای زنده‌ها پیدا می‌کنه!

قصه‌های مختلفی گفته میشه. تنهایی های اعصاب‌خرد کنی که آدمهایی که با هم زندگی می‌کنن رو تبدیل به شخصیت‌هایی میکنن که بهتره برای آرامش و رهایی زمین از آلودگی صوتی، دیگه با هم زندگی نکنن!!! خب وقتی با همیم و تنهاییم و زخم زننده‌ایم، هیولا خواهیم شد و هیولازاده! اوه چه فلسفی!

عکس روی جلد کتاب پاپ‌کورنه. بیایید سعی کنیم ربطش بدیم به قصه. مثل یه فیلم بود؟ مثل یه بازی بود. دیر دیده شدی، و داستان پیچیده شد، چرخ گردون به افتخار بازنده‌ها چرخید و بعضی‌ها گریختن به گذشته! تیتراژ پایان.



اتحادیه ابلهان

جان کندی تول

ترجمه پیمان خاکسار

نشر چشمه

برنده جایزه پولیتزر 1981


الهام اسماعیلی
۰۷ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۰۶

جنون لحظه‌ای


دارم کتاب می‌خونم. صفحه‌ی 326 از اتحادیه‌ی ابلهان، اونجا که رسیده به یادداشت‌های ایگنیشس، پسری که با حرف زدنش شما یقین می‌کنید، اون یه دیوونه‌س در حالی‌ که نمی‌تونید این ادعا رو ثابت کنید و دیوونه بودن خودتون، ثابت می‌شه! دارم کتاب می‌خونم:
"پس از چند دقیقه که طیِ آن به سادگیِ تمام برتری اخلاقی‌ام را بر این منحط به اثبات رساندم، دیدم که دوباره مشغول به اندیشیدن به بحران‌های عصرمان شده‌ام. ذهنِ همچون همیشه رام‌نشدنی وسرکشم کنار گوشم نقشه‌ای چنان شکوهمند و جسورانه زمزمه کرد که در وهله‌ی اول از فکر آن‌چه می‌شنیدم به خود لرزیدم. ملتمسانه بر سر ذهنم فریاد کشیدم: بس کن! این دیوانگی‌ست."...برای رسیدن بهش باید سخت تلاش کنم. ولی چطور میتونم؟! این باور من باور درستی‌ه؟! کاش می‌شد دورتر رفت. مثلا اگه تهران نشد، اصفهان. می‌شد نه؟! آدم بزرگ می‌شه اون وقت‌ها که از مامن امنش دور می‌شه و با تنها بودنش و دنیای دور از پناهگاهش رو‌به‌رو می‌شه. این هدف منه. که منو یه قدم به اون نزدیک می‌کنه. نمی‌خوام ناامید شم...
همچنان دارم کتاب می‌خونم ولی متوجه شدم بعد از خوندن یه صفحه، هیچی ازش متوجه نشدم. من داشتم کتاب فکرهامو ورق میزدم، جای کتاب توی دستم! برگشتم عقب تا بفهمم یادداشت ایگنیشس به کجا رسید؛ " ولی هنوز گوشم به ندای مغزم بود. فرصتی پیش آمده بود که دنیا را به واسطه‌ی انحطاط نجات دهیم."...اوه پسر! این کتاب رو پیمان خاکسار ترجمه کرده. یعنی منم می‌تونم یه روز اینهمه با‌سواد بشم؟! منی که از حد متوسط هم زبانم پایین‌تره. ترسناک نیست که مدام رویاهام عوض می‌شن. ترسناک نیست که رویاهای بیست‌وسه سالگی‌م کودکانه به نظر میاد؟ همه‌ی این حرفها وقتی به ذهنم رسید که آهنگ how do I stop loving you از humperdinck پخش می‌شد و منو برد به این فضا. پست آخر اینستامم که درمورد دریم‌کچر نوشتم یه موسیقی بدون کلام بود که بهم گفت چی بنویسمش. بهش می‌گم جنون لحظه‌ای. تو نمی‌دونی چطور، و فقط می‌خوایی انجامش بدی. مثل الان که کتاب رو بستم و اومدم اینجا تا بنویسم!

الهام اسماعیلی
۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۲

پلاک 97

تشویش گاهی اونقدر به تخت پادشاهی روزگار آدم سفت و سخت مینشینه که یه لشگر عظیم شادی و آرامش میخواد تا که اونو از عرش به فرش برسونه. این درست همون حالت نابسامانی‌ه که اینقدر همه چیز و هیچ چیز سرجای خودش نیست و تو و زندگیت و مغزت پره از کارهای تلنبار شده‌ی نکرده و استرس رسوندنشون به سرانجامی که باید و ترسیدن از شروع کردنشون که ای بابا من آدم این کار نیستم و فقط ترسیدن و ترسیدن و ترسیدن و خشک شدن پای چراغ سبز عابر پیاده، فقط به دلیل اینکه به سیاه و سفیدای رو تن خیابون مشکوکی!
من مشوش و ترسو و مشکوکم و در این حالت، منتظر یه تلنگر کوچیکم تا از همه چیزایی که اشباع شدم، خالی و ته نشین بشم.

باید یه جوری غم و تشویشم رو جایی جا بذارم و از تن روح خودم بکنمش تا بتونم سبک بار تر به جلو برم. این باید، منو یاد پلاک 97 میندازه. پیرمرد با عرق گیر مشمایی و شلوار کردی دم در ایستاده بود و نگرانی در نگاهش موج بر می‌داشت. دستش را تکان داد و صدایم کرد. پاکت نامه را با دقت و جدیت گرفت جلویم که این را درست و دقیق برایم بخوان. گفتمش این پاکت نامه ست آدرس فرستنده و گیرنده را برایش خواندم.گفتم برم؟ ترسید از تنها شدنش با نامه. گفت نه کجا بری؟ چه کنم؟ گفتم باید بازش کنید ببینید داخلش چیه! طفلک پاک ترسیده بود. با هم پاکت را باز کردیم. از پشت برگه خط خطی های کودکانه را تشخیص دادم. پشت برگه تاریخ زده بود و نوشته بود روز پست. پرسیدم شما نوه دارید. شیرین خندید و گفت آره. کاغذ را باز کردم و گفتم اینو نوه تون براتون فرستاده. چون روز پست‌ه براتون پست کرده. خندید و خندید. شانه‌هایش سبک شد. صورتش بهار شد چشمهاش شکوفه! و گفتم خداحافظتون باشه. و رفتم

صدایش میکنم نیازمندی‌ِ پلاک 97. همه‌ی وقتهای ابری بودن و مشوش بودنم صدایش میکنم. باید کسی، یک جایی منتظرم باشد تا به همین راحتی او را به بهار برسانم. اینجور وقت‌ها تنها راه حل به خود آمدن و ضعیف کردن شاه تشویش، تنها گذاشتن آدمها با شادی عظیمشان است که تو در آن نقشکی داشته ای!
الهام اسماعیلی
۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۴:۲۷

آبیِ بلند

تا حالا سر جملات کتابی که میخونم، اشک نریختم. اما برای اولین بار این اتفاق افتاد. جمله ای بود درمورد ستاره ها؛ میگفت این ستاره هایی که ما الان داریم میبینیمشون، هزاران سال پیش مردن! به‌نظرم غم‌انگیزترین اتفاق جهان بود. دیر دیده شدن. دیر مورد توجه قرار گرفتن. حالا دیگه اسم تورو رو هیچ ستاره‌ای نمیذارم. اما با دیدن هر ستاره یاد تو میوفتم. و به این فکر میکنم که من یک ستاره ام تو آسمون شب‌های تو. به این که چقدر دور افتادم از ناز انگشتای تو، تا که بچینی منو، مثل گیلاس‌های باغ همسایه، تو بچگی‌هات.

و چقدر تموم شدم از تنهایی؛ اون وقتی که یاد من بیوفتی و حس کنی دلت برام تنگ شده و بهم نگاه کنی و فکر کنی که من پر از لبخند و انرژی و شادی ام و به نگاهت چشمک می‌زنم و چقدر بیشتر از غصه‌های ناپیدای دلت می‌درخشم.

توی بالکن خلوتِ تنهایی‌ت تکیه بزنی به دیواری که فقط میتونه حجم شونه‌های تورو دووم بیاره و نفس عمیق بکشی و بازدمت ابر شه؛ ابری که سنگین و باروره از هزارهزار سال نوری، دوری؛ بیاد و بخواد که تا به منِ دور از دسترس برسه و جونش رو نداشته باشه و میون راه به حال خودش، بباره.

بباره و از خاکی که خیسش کرده یه گل دربیاد تو باغچه‌ی دلت، به رنگ آبی و اسمشو بذاری آبیِ بلند. آبیِ بلندی که هیچ وقت نشد صدام کنی...

الهام اسماعیلی
۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۰

بی‌قراریِ آونگ

دیدی که؟

همش می‌ره و میاد. دینگ دینگ دینگ. این سرش و اون سرش ناپیدا. تهشم طبق قانون فیزیک جونش تموم میشه و آروم میگیره از تشویش. وایمیسته یه جا و نفسش بالا میاد. بعد از یه مدت دوباره حوصله‌ش سر میره و منتطر و چشم به راه کسی میشه تا دوباره به چالش بکشه آرامشش رو. این سرشو و بگیره و رهاش کنه تو حرکت و ناآرومی همیشگیش که جزو طبیعتشه.

بقیه رو نمیدونم اما من خیلی آونگم. خیلی خیلی. الانم در جایگاهی هستم که نمیدونم چی میخوام. فقط میدونم که چی رو نمیخوام. اینجایی که الان هستم رو نمیخوام. اما نمیدونم کجا رو بخوام واسم بهتره. مدام نظرم عوض میشه. حالا در مورد فوق لیسانس یه چیز بهتری رو یافتم. نمیدونستمش. چیزی که از سیزده سالگی درمورد خواستنش مطمئن بودم. نویسندگی.

الهام اسماعیلی