یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی
۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۲

جزیره‌ی تنهایی

صداش می‌کنم: باید.

اونم برمی‌گرده. می‌دونه که بایده.

دیروز یه سر رفته‌ بودم تو خودم. دیروزش هم همینطور. خود عجیبی‌ه این من. صداش می‌کنن گوشه‌گیری، انزواطلبی، بی‌حوصلگی. همینجوری تنها پاشدم رفتم یه کافه. با کافه‌چی‌ها دوست بودم و دوست‌تر شدم. رفتم روی یه میز که کتاب‌ها دورش رو گرفته‌ بودند و از آدما جداش کرده‌ بودن نشستم و پرچم خودم رو تو خاک جزیره‌م نصب کردم. و پارو زدم و خودمو گشتم. تنهایی. هنوزمم تو خودمم. هنوزم همونی‌ه که بوده. از قفسه‌های کتاب، یه کتاب برداشتم و یهو یه سری مطالبش رو توییت کردم. کتاب خودمو خوندم. پاشدم رفتم قفسه‌های کتاب رو جوریدم و اشکی می‌شد چشمام از دیدن بعضیاشون. ذوقه دیگه! از این ذوق بی‌حساب‌کتاب‌ها.


حوصله آدما رو نداشتم پناه بردم به موسیقی وقتی که داشتم پارو میزدم دریاچه‌ی کلمات رو. این من بودم. تک‌وتنها تو جزیره‌ای که بی‌باید بود. بعدشم ظرفامو بردم دادم کافه‌چی که هر دفعه گوشزد می‌کنه شما نباید اینارو بیاری بدی و من می‌گم اون دختره که می‌درخشه، دوستمه. می‌خوام کمتر خسته شه و شایستی منم یه روزی کافه‌چی شدم. اگر شدم به هرکی که ظرفشو میوورد میگفتم وظیفه‌ی من بود اما دم شما گرم. دلگرم شدیم به محبت دستاتون. هزینه‌ی خلوت گرم و دلچسب و مارشمالوییم رو می‌پردازم و می‌زنم بیرون. 


حالا وقته راه رفتن رو خط استوای جزیره‌س وقتی که صدای دنیای بیرون حل شده تو دنیای خیال و موسیقیِ قصه‌گویی که تو گوشمه.

آره جونم، صداش می‌کنم باید.

اونم بر‌میگرده. البته اگه هدفون رو از رو گوشم برنداشته بازم هنوز. اگر پرچم من رو تن جزیره هنوز افراشته باشه. اگه هنوز یه چیزی منو پرت نکرده باشه تو دنیای واقعیت. اگه هنوز مسافرِ سفرِ خودم باشه تو شهر خیالم. 

فقط همین وقتاست صداش که می‌کنم باید، برمی‌گرده.

واسه همین این صدای منه که همش داره به من میگه: همیشه به سفر و می‌خنده. از اون خنده‌ها که هیشکی نمی‌فهمه پشت رنگ سرخابی‌ش پر از قصه‌های آروم و غمگینه...


#الهام_اسماعیلی 

.

.

پی‌نوشت:

شما می‌رید تو خودتون؟ تنها موندن با خود خیلی لذت بخشه. خیلی تنهایی رو دوست دارم.هرازگاهی به خودتون سفر کنید و آبادش کنید جزیره‌ی تنهایی‌تون رو برای وقت‌هایی که باید‌ی وجود نداره!

.

پی‌نوشت:

شایدم یه روزی از بس فکری‌ام، رو کله‌م یه گیاه کوچولو کوچولو، جوونه بزنه. تو دنیای موازی که این شکلی‌ام. دیدید بیایید سلام کنیم باهم:))

الهام اسماعیلی

من عاشق کتاب خوندنم. دارم کتاب می‎خونم. به خودم میام می‌بینم هیچی از ده صفحه‌ای رو که خوندم نفهمیدم و یادم نمیاد! برمی‌گردم و دوباره می‌خونمشون و سعی می‌کنم تمرکز کنم. اما واژه‌ها یهو پژمرده می‌شن. چرخ می‌زنن دور خودشون و تو هاله‌ی چرخیدنشون محو می‌شن تو ابهامی که شبیه تموم سوالای بی‌جوابه!

حالا کتاب نمی‌خونم. فقط دارم به نوشته‌ها بدون اینکه به معنی‌شون فکر کنم، نگاه می‌کنم. نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم. سفر میکنم توی مغزم. اوه، پر از سروصداست. همه‌ی پرونده‌ها روی زمین ریخته و یه سریاش هم به حالت آهسته روی هواست و داره با جاذبه‌ی دنیای افکار دست و پنجه نرم می‌کنه. اون طرف ذهنم که یه دریاچه بود، گرداب شده و به خودش می‌پیچه. شاید به همین دلیل‌ه که اکثر مردم کتاب نمی‌خونن. اونا توی هیاهوی روزمرگی‌شون و سروصدای ذهنشون گم شدن. اونا توی خستگی مفرط حل شدن و نمی‌تونن تمرکز کنن تا واژه‌ها رو دنبال کنن و ازشون به جمله‌ها برسن و از جمله‌های آدرس مفهوم و پیام و راز پنهون پشت در کلمات رو پیدا کنن برای لحظه‌ای آسودگی. ما گیج هیاهوی گردابی هستیم که توی ذهنمون همه چیزو توی خودش فرو ‌می‌کشه.  بخش عمده ای از منطق من تا اینجا حق رو به مردمی می‌ده که کتاب نمی‌خونن و ترجیح میدن به جاش فیلم ببینن، چیزی که تمرکز کمتری می‌خواد و قدرت بیشتری داره تا حواس تورو پرت کنه از واقعیت، با جادوی صدا و تصویرش.


اما این اجازه رو بدید به بخش کوچیکی از منطق من که اون مردم رو سرزنش کنه که چرا سعی نمیکنن پرونده های به هم ریخته رو دوباره سرجاشون بذارن و برای گرداب آواز بخونن تا که آروم بگیره. آواز خوندن واسه گرداب توی ذهن و مرتب کردن پرونده های اونجا چجوریه؟!


باید نوشت. از هرچه که هست. از بدیهی‌ترین بدیهیات که اتفاقا از قشنگ ترین نوشته ها هم هست. اینطوری ذهن آروم می‌گیره برای ماجراجویی در دنیای رازآلود واژه ها. یه جورایی می‌شه گفت باید به واژه‌ها ضمانت بدی تا بهت اعتماد کنن. وقتی بهت اعتماد کردن تو میفهمی‌شون! به واژه‌ها، با واژه‌ها ضمانت بده!


نمیدونم به چی فکر می‌کرد یا توی ذهنش چه خبر بود اما خوب یادمه که بعد از خوندن نوشتش گرداب ذهن من شدش همون دریاچه‌ی آرومی که قوها روی جریان آرومش، عشق‌بازی می‌کردن.


نوشته بود:


"...از در واحد که بزنم بیرون باید دوازده تا پله رو پایین بیام که برسم به در خروجی، این‌جا خیابون دهم امیرآباد. تا زیر پل گیشا یا به قول نقشه «پل نصر»! معمولآ ده دقیقه‌ای راهه، یه روزایی یه هوا بیش‌تر یا دو نفس کم‌تر... باید برم روی پل عابر و توی ایستگاه بی‌.آر.تی وسط اتوبان چمران وایسم و چشم بدوزم به شمال تا یه اتوبوس دراز قرمز که وسط‌شُ با یه چیزی شبیه ته آکاردئون چسبوندن به بقیه‌ش بیاد. باید سوارش بشم و تو ایستگاه‌های باقرخان و توحید و نواب و جمهوری و امام خمینی پیاده نشم تا برسم به کمیل... تابستون گرمی‌ه..."

الهام اسماعیلی
۱۶ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۲

مستعدِ سقوط

کافیه رازت رو بفهمه. ممکنه خودشم متوجه نباشه اما به تو به چشم تحقیر نگاه میکنه و فکر میکنه چون مثل تو نیست پس لابد بهتر وبالاتره و چون بالاتره تورو که ازش پنج سال بزرگتری بچه تر میبینه به جرم اینکه تو فقط همیشه خودت بودی و نقش بازی نکردی و خواستی باهاش روراست باشی!
اعتماد به سقف کور کننده ش باعث میشه فکر کنه در حدیه که درمورد هر خیالی بتونه تصمیمات بچگانه ش رو عملی کنه و نتیجه هم بگیره.
هر چند وقت یه بار به خوبی میتونه با مهارت عجیبی منو عصبی کنه و به تازگی طبق عادت همیشگیم که آدم هایی که بهم آسیب میزنن به راحتی از چشمم می افتن، تصمیم گرفتم کم رنگش کنم توی روزگارم.

این یه آسیب جدیه که تو مواجه بشی با نپذیرفتن اسم و عکس و حرفها و حضور کسی که یه روزی به قلب پذیرفته بودی. این یه آسیبه که حتی به شیوه ی نزدیک شدن آدما به خودت شک کنی چون اونارو شاهدی که وقتی به آدما نزدیک میشن تا دنبال چیزی، جواب سوالی چیزی باشن...
تو با چشمای خودت اونارو دیدی که بزرگترین رفتارشون مارپل بودنشونه و چیدن پازل های زندگی دیگران کنار همه برای رسیدن به تصویری که به کس جز همون دیگران مربوط نیست.
آفرین به تو. تو دختر بدی نیستی. فقط از این به بعد آدم معمولی ای هستی برام که استعداد خوبی داره تا عصبیم کنه. آدمی که درکش نمیکنم و برای همین لزومی نمیبینم تو حصار حریمم راهش بدم. تو سقوط کردی از جایی به اسم چشم دلم. به جرئت میتونم الان باهات خداحافظی کنم دخترک. برات آرزوی موفقیت میکنم.
الهام اسماعیلی
۱۶ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۹

گوبلین*

مردی بود که نزدیک به هزار سال عمر داشت. در حال و اکنون ما زندگی می‌کرد و در حال و اکنون زندگی نسل های ثبل ما زندگی کرده است و در حال و اکنون نسل های بعد ما هم زندگی خواهد کرد. هزار سال پیش که به دنیا آمد، انسان بود. یک انسان عادی با وظایف و مسئولیت های خودش. شغل خودش را داشت. وابستگانش را داشت. دغدغه‌هایش را داشت. اما بعد از کشته شدنش توسط یک شمشیر در قلبش، در سی و دو سالگی، تبدیل به موجودی شد که نه انسان بود، نه شیطان و نه خدا.

قدرت هایی را پیدا کرد که ماورای قدرت یک انسان بود. کسی دیگر نمی‌توانست به او آسیب بزند. میتوانست روح ببخشد، زندگی ببخشد، آسیب بزند، آینده را ببیندو... اما او خوب بود و البته خسته. شمشیر هنوز در قلبش جان داشت با این که نامریی بود. گاهی به شدت در می‌کشید، او نمیتوانست شمشیر را خارج کند و می‌دانست تنها کسی که می‌تواند عروسش است، عروسی که روزی به او علاقه مند خواهد شد.

دختری بود که که وقتی که در شکم مادر بود، مادرش تصادف می‌کند و در حالت سختی که قرار داشت با تمام وجود از خدا درخواست معجزه میکند تا فرزندش را نجات بدهد.گوبلین به او زندگی میبخشد. و از آن پس دخترک تبدیل به روح گمشده می‌شود. روحی که قرار بود به عالم دیگر برود اما در هستی گم شده است و فرشته ی مرگی به دنبال اوست. دخترک میتواند روح هارا ببیند. او در نه سالگی مادرش را از دست میدهد و تنها میشود. و تا هجده سالگی آرزو نمیکند و شمع تولدش را فوت نمیکندو با تلاش اما غصه ی فراوان روزگار میگذراند. در تولد هجده سالگی اش شمع تولدش را در اوج تنهایی فوت میکند و گوبلین ظاهر میشود. بله این رمز بین او و گوبلین بود. با خاموش کردن هر شمعی گوبلین نزدش ظاهر میشد. بله، او عروس گوبلین بود.

گوبلینی که هزار سال منتظر او بود. مردی که وقتی غمگین بود باران میبارید. هزار سال انتظار تا شمشیر از سینه خارج شود و ناپدید شود و آرام بگیرد. اما این تازه آغاز ماجرا بود.گوبلین و فرشته ی مرگ و دخترک کم کم با هم دوست میشوند. به هم کمک میکنند. سختی میکشند. صبوری میکنند. فرشته های مرگ رازی دارند. آنان انسان هایی هستند که در زندگی قبلی شان حق زندگی کردن را از خودشان گرفته اند و در این زندگی در نقش فرشته مرگ به انسان ها کمک میکنند تا به عالم دیگری بروند با این هدف که قدر زندگی کردن را متوجه بشنود.


گوبلین و دختر عاشق هم شدند و تصمیم گرفتند در کنار هم باشند. اما دست تقدیر اینطور برای آن ها نمیخواست. اما آنها در نهایت همه ی جدایی ها و نشدن ها دست آخر تقدیرشان را نوشتند و بعد از صبوری، به هم بازگشتند. 

که اگر متعلق باشی به شهر عشق کسی، هیچ کس نمیتواند قلمرو تو را از تو بگیرد حتی مرگ!

و من مدام به مردی فکر میکنم که وقتی که غمگین بود، بر سر شهر، باران می‌بارید. چقدر شبیه تو. چقدر عجیب که گاهی بی دلیل اشک میریزم و عمیقا فکر میکنم این تو هستی که دور از من در تنهایی ات غمگینی و غمت مرا می باراند....



* برگرفته از یک سریال کره ای به اسم گوبلین.

گوبلین در زبان انگلیسی به معنای جن.

goblin

الهام اسماعیلی
۱۶ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۷

تجویز

کتی من میگه: من خیلی مغزم پره. دیگه جای اطلاعات و داده های جدید رو نداره. برای همینم فقط روزگار میگذرونم. خسته ام. بی انرژی ام و در پایین ترین سطح انرژی ام. میگه باید خالیش کنم. باید بریزم بیرون اطلاعات اضافی رو. باید باهاش حرف بزنم. و زیاد بنویسم. ابراز احساسات. بیان روزمرگی ها. و دوستی با واژه هارو برام تجویز کرد.

گفتمش: خیلی وقته ننوشتم. منی که عاشق نوشتنم. دارم غرق میشم تو جدا افتادن ازش. و داره منو میبره به دیاری که بهش میگن مرگ تدریجی. وقتی لحظه هاتو فقط با این امید بگذرونی که کاش زودتر تموم شن تا به لحظه ی بعدی برسی، حتی اگه تو ناامید نباشی، حتی اگه آدم خوشحالی هم باشی، بازم داری کم کم میمیری. ننوشتن، منو کم کم میکشه. مغزمو باید بیشتر خالی کنم. این منم!

الهام اسماعیلی
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۷

سوار بر موج

تا چند وقت پیش فکر میکردم اگر بخوام اوضاع کنونی رو به چیزی تشبیه کنم، اون دریا باشه. 
گاهی آروم. گاهی خروشان و مواج.
بعدش فکر کردم خب اگر روزگارمون دریا باشه، و امواجش اتفاقات روزمره مون، ما وسط این دریا چه نقشی داریم؟
ماهی اگه باشیم، نباید بذاریم موج ها جهت و مسیر زندگیمون رو مشخص کنن و مارو از اهداف و رویاهامون دور کنن باید از سطح به عمق زندگی بریم و مسیرمون رو همه ی توان ادامه بدیم چون اگه خودمون رو بسپریم دست امواج خروشان، ممکنه دچار شوک بشیم، دردمون بیاد، یا حتی دریا مارو به ساحل پرت کنه جایی که دیگه نفسمون بالا نیاد!
ساحل اگه باشیم، موج ها محکم خودشون رو به ما میرسونن. بلند میخندن. و از اینکه ما نمیتونیم جلوشون رو بگیریم و دل گرمیم به شن های گرممون، احساس قدرت میکنن! اما خب اینو میدونیم که یه ساحله و موج هاش. یه دریا و امواجش. یه زندگیه و غم ها و شادیهاش. موج ها اگر نبودن، ساحل خیس و مطبوع نمیشد، اگه موج ها نبودن، ردپاهای برجا مونده هیچ وقت پاک نمیشدن تا جای خودشون رو به ردپای جدید بدن. این روزها اما انگار موج به موج هم نیست درد دل ساحلی ما. ما ترسیده خاطر از اومدن یه سونامی بزرگیم. موجهایی که به هم میپیوندن و یه موج بزرگ به ارتفاع چند ده متری ایجاد میکنن چه بلایی میتونه سر یه ساحل و درخت هاش و ماسه هاش بیاره؟! اما خب فکرشو بکن، موج دریارو بگیری از ساحل. ساحل اون وقت ساحل نمیشه. میشه کناره ی مردابی، برکه ای تالابی چیزی. هویتش رو از دست میده بی صدا و ضربه ی امواج. که هیچ کسی جز ساحل نمیدونه موجها با همه ی جوش و خروش و نامهربونیشون، صدای آرامش بطن رحم مادر رو دارن برای جنین، انگاری که مشکلات با خروشیدنشون بر سر روزگارمون زیر لب زمزمه کنن: خدایی هست ، خدایی هست و خدایی که در این نزدیکی ست!

اما ، میشه جای تشبیهاتمون رو هم عوض کنیم. کی گفنه قانونه که ناملایمات لزوما موج باشن؟! شاید بشه گفت که مشکلات امروزِ روز ما مثل صخره هان. بزرگ. سخت. پرغضب. غیرمنعطف. خشن. بُرنده. حالا بیایید ما موج باشیم. هرکدوممون یه موج. موجهایی که هر کدوم با یه قدرت و توان و شدتی، مدام و خالی از ناامیدی، به جنگ با صخره ها میرن و به آغوش دریا بر میگردند و نفس تازه میکنن برای دور بعد. که ما اگر موج باشیم و با هم باشیم میتونیم صخره هارو شکل بدیم. این چیزیه که طبیعت ثابت کرده.
الهام اسماعیلی

آخرین پست من تقریبا یک سال پیش بود. امروز ده خرداد سال نود و هفته و اعتراف میکنم همیشه یه گوشه ذهنم دلم برای اینجا می‌تپیده. الان ساعت دو دقیقه مونده به چهار عصره و پانزدهمین روز از ماه رمضانه. هوا بارونی و رعد و برقیه همونجور که من عاشقشم. وبلاگگی رو که داخلش برای عموم که بهش میگم بابالنگ دراز نامهه مینوشتم رو گم کردم و هرچی هم اسم سردرش رو میزنم اصلا گوگل بالا نمیاد معلوم نیست چه کردن با نت عزیز ما.

هنوزم دوستش دارم قریب به شش ساله. و هر چند وقت یه بار اتفاقی میوفته که حس میکنم از دستش دادم. دیشب هم این اتفاق افتاد ولی  حسی که داشتم مثل دفعه های قبل نبود. من فرو نریختم و فقط شونه بالا انداختم و آهنگ گروه خواننده ی کره ای که اسمش اکسو هستش رو پلی کردم. بعد سحر و وقت نماز صبح و درست وسط قنوت اسمشو اووردم و سراغشو گرفتم و تکلیف خواستم ! بعدشم خواب دیدم که به چشم دنبالش میگردم و یهو میاد و رو زمین دایره میکشه که این من و اونم تویی من دنبال توام و تو دنبال منی واسه همینه که نمیرسیم هی.

که منم زدم زیر گریه و گفتمش خب پس وایمیستم به صبوری تا که برسی و بعدشم تنگ درآغوشش گرفتم چشمام وا شد رو واقعیت! حالا تعبیرش چیه و ربطش به غرش الان آسمون چیه و اینکه بازم دو ساعت پیش براش دکلمه شمس لنگرودی فرستادم و بازم هیچی نگفت رو نمیدونم! فقط میدونم حالم خوبه و انرژی اینو دارم که کارای خوب و خفنی انجام بدم و یواشکی بازم حواسم پرتش باشه!!

میخواستم برم تو اینستاگرام و کانال تلگرامم چهار تا متن بیارم اینجا که یعنی آره ماهم بله که نشد همه چی فیلتره و تو نمیتونی آدمی رو که دو دقیقه پیش یه جا دیگه بودی کپی پیست کنی اینجا و پس شد آنچه شد.

الانم دلم میخواد برم زیر این بارون خیس شم. دلم نمیخواد رنگ گرفته و تاریک از پر ابر بودن آسمون باز بشه و فقط چتر اون باشه که یهو بیاد بالای سرم چتری که همیشه زیرش که وایسادم بر من باریده و بگمش که هنوز باران های بسیاری رو بر من چتر نگرفته ای و نذارم که باز مثل همیشه خیال رفتن کنه!

بعدِ از الان هم میخوام برم بشینم سر پروژه و داکیومنت درس دانشگام که دوروز سرش وقت دارم و اینطور که پیداست حجم اضافی اینترنت این ماه هم سوخت میشه چون که سایت دانلود سریال باز میشه و لینک دانلودش باز نمیشه. 

الان اون یه جاییه که داره برای بقیه یه حرفایی میزنه و بقیه از اینکه نشستن پای حرفاش خوشحالن و ذوق دارن و شاید اصلا صدای رعد و برق رو نشنوه و هیچ وقتم نفهمه یخرده دور تر از اونجایی که اونه یه من هست که داره به این فکر میکنه که خدا کنه که جای موتور با ماشین رفته باشه.

تهش اگر هیچی باشه که خب یه روزایی بوده که پر از یه چیزایی بودن. واسه همون روزا و اون چیزا ممنونم.

مینا میگفت دوست داشتن هر سرانجامی داشته باشه خیره تو زندگی هر کس.

و من همیشه میگم دوست داشتن اتفاقی نیستش که همه آدما بتونن تجربه ش کنن.

الهام اسماعیلی
۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۱۲

من پیش از تو و من پس از تو

تو یهو می‌شی لوئیزای قصه. گرچه تاحدودی هم بودی. اونقدر که "پیش از تو" همونقدر روحت گل‌گلی و رنگی رنگی بود و هست. اونقدر که گاهی اصلن برات مهم نیست چیو با چی می‌پوشی و چقدر به هم میان. چقدر به هم اومدن فقط یکجا جواب میده. اونی که باید باشه، باشه:)

 لوئیزا کلارک باید کار پیدا میکرد و رسید به خونه ای که شبیه یه قلعه بود و مردی که فلج بود. اینجا مثلا سروکله ی تو کم کم پیدا میشه. اما هنوز تو اپیزود" من پیش از تو " هستیم. مردی که معلوله و نمیتونه زیاد تکون بخوره. منم اگه جای لوئیزا بودم عاشقش میشدم. اما هرکاری میکردم نذاره بره. شایدم خودخواهی رو میذاشتم کنار و مثل لو بدرقه‌ش می‌کردم. جای لوئیزا بودن خیلی سخته. تو میری. و من تنها میمونم. ویل مرد و لوئیزا تنها موند. اما پایان دلچسبی داشت با همه ی غمش. با وجود اینکه ویل مرده اما همیشه هست و خوشحالی لو رو از روزگارش انتظار داره. "من پیش از تو" اینجا تموم میشه. درحالی که من با تویی وجود نداشت:( همه چیز برمیگرده به قبل و بعد تو بدون اینکه تو صبر کنی تو لحظه ی بودنت!


"پس از تو" سخت تره. وقتی بخوایی نباشی همه چیز سخت تره. لو همه چیز واسش سخت گذشت .کارش و دهن به دهن گذاشتنش با رییسش. تصادفی که براش پیش اومد و قضاوت ها و ذهنیت هایی که مغزشو مچاله می‌کرد. اون دیگه دختر گل‌گلی و رنگی رنگی ای نبود اون تبدیل شده بود به یه روزمرگی نچسب که شکل یه پیرهن سفید بود با یه شلوار لی دمده.

اما لی‌لی همه چیز رو ریخت به هم و پشت بندش همه چیز رو ساخت. لی‌لی دختر ویل. دختری که خود ویل هم خبر نداشت قراره این قصه رو از نو بنویسه. حالا گلها رنگ گرفتن و لو لباسای قدیمیش رو میپوشه. اون فکر میکنه که باید به اون مرد آمبولانسی بیشتر فکر کنه. اما قراره دور شه از این قصه و سفر بره. و هنوز فرصت برای تجربه های زیادی هست.


"پس از تو" تلخه و کل شیرینی‌ش اینه که حواست بهم باشه. و از روزگارم لبخند و آرامش انتظار داشته باشی در حالی که خودتم آروم میونه‌ی نبودنت، لبخند می‌زنی...:)


#الهام_اسماعیلی


پی نوشت: فیلم رمان من پیش از تو هم ساخته شده:)


#من_پیش_از_تو #من_پس_ازتو
#جوجومویز #مریم_مفتاحی #نشرآموت

الهام اسماعیلی
۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۹

سودای یک خاطره مرموز

دبستان بودم که به این خانه آمدیم. خانه ما چند خانه آنورتر از اولین چهار راهِ کوچه بود. نرسیده به چهار راه، خانه ای بود با یک در سبز با یک عالمه برچسب تبلیغاتی تخلیه چاه! صاحب این خانه یک پیرمرد تنها بود که همیشه با عرق گیر و زیرشلواری صبح ها ، عصر ها و شب ها، روی یک صندلی دم همان در سبز، داخل پیاده رو می نشست. پیرمرد موهایی بسیار کم پشت داشت با محاسنی سفید به قد متوسط و یک عینک کائوچوی قهوه ای قاب بزرگ هم داشت که بندش را دور گردنش می انداخت. من اسمش را گذاشته بودم پیرمرد مرموز.

دبستان که بودیم داستان اجنه زیاد برای هم تعریف می کردیم و به طبع زیاد هم می ترسیدیم. و از صدقه سر همان داستان ها هم کابوس زیاد می دیدم. پیرمرد گربه زیاد داشت، تنها بود، عجیب بود و همین باعث می شد که با ذهن کودکانه ام اورا وصل کنم به همه ی ترس هایم. اهالی کوچه اورا تکریم و احترام می کردند و جواب سلام و احوالپرسی اش را می دادند، اما من قدم هایم را تند می کردم، این آخری ها که دیگر ترس کودکی هایم را فراموش کرده ام، دوست داشتم به او سلام کنم اما باز هم نمیشد. عادت شده بود. عادتی که دیگر به آن باور نداشتم فقط انجام دادنش آرامم می کرد.

 هیچ بچه ای نداشت، خانه اش هیچ رفت و آمدی به خودش ندید.تا دست آخر همین یک ماه پیش، پیرمرد بی سرو صدا عینهو پیرمردهای قصه ها، غیب شد. درب خانه اش باز نشد تا اینکه خانه اش را خراب کردند تا از نو بسازند، شاید یک ساختمان شش طبقه ی دو واحدی با بالکنی فراخ!

دیگر در سبزی با یک عالمه برچسب تخلیه چاه وجود ندارد، دیگر جمیع گربه ها با یک جست روی دیوار خانه اش نمی پرند، دیگر قدم هایم از جلوی در خانه اش سرعت نمیگیرد، دیگر شب ها دنباله یک نقطه ی گریز از پنجره ی خانه اش به داخل نمی گردم، و دیگر هیچ پیرمردی از فاصله ی بیست متری توی کوچه با صدای بلند به من سلام نمی کند. این ها خاطره ای ست که با خاک یکسان شده است. خاکی که نرسیده به اولین چهار راهِ کوچه مان هنوز بلند است و برای اینکه سودایش را بخوابانند رویش آب می گیرند.

الهام اسماعیلی
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۴

کیمیاگر

تو رویا داری؟ خب همه دارن. پس قطعن از خوندن این کتاب لذت میبری. سانتیاگو پسری چوپانه که چون به سفر علاقه مند بوده و گریزون از یکجا نشینی چوپانی رو انتخاب کرده. دنبال گنجش میگرده و مسیر خیلی طولانی ای رو طی میکنه و با یه عالمه اتفاق مواجه میشه. اتفاقاتی که اونو ناامید نمیکنه از رسید به رویاش. هرچقدرم که بقیه مسخره کنن یا سرزنش. اما در مسیر رفتن به سوی رویاش، حواسش هم به جهان پیرامونش هست و روح جهان را درک میکنه. در نهایت با یک کیمیاگر آشنا میشه که این آشنایی باعث میشه که شخصیت اول داستان، یک کیمیا گر بشه و در آخر به رویاش برسه. جالب اینجاست که پائولو کوئیلو ، نویسنده ی کتاب، در این کتاب اشاره های فراوانی به خدا، دین اسلام و عقاید مسلمانان کرده.

من سعی میکنم کتاب هایی رو که میخونم بهتون معرفی کنم تا خودتون تصمیم بگیرید. اما این کتاب رو نه تنها معرفی میکنم بلکه خوندنش رو پیشنهاد اکید هم میکنم.عالی بود. چرا نشه که به رویاهامون برسیم. فقط باید خوب نگاه کنیم و دنبال نشونه ها باشیم. هیچ چیز اتفاقی نیست!


#کیمیاگر

#پائولو_کوئیلو

الهام اسماعیلی
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۲

سه شنبه ها با موری

هیچ وقت خبر نمیکند. هیچ کس از زمان فرارسیدنش خبر ندارد. هیچ فرمولی هم برای تخمین زدن آمدنش وجود ندارد. میچ البوم، در کتابش، از موری مینویسد. استادی معروف و کاربلد که به بیماری ای-ال-اس مبتلا میشود که به تدریج تمام بدنش را فرا میگرد و لا علاج است. و او انتخاب میکند. مردن و ناامیدی و بدبینی و نگاهی چرک آلود به زندگی را به روزگارش بپذیرد، یا اینکه از باقی مانده ی عمر به نحو احسن و با تمام قوا و شادی بهره مند شود: موری، استادانه راه دوم را انتخاب میکند.

میچ از شاگردان موری است. شاگردی که پس از سال ها ، توسط رسانه ها از استاد دیرینه ی خود با خبر می شود و سه شنبه ها روزی است در هفته که این دو با هم قرار گپ و گفت دارند. از هر دری سخنی. سخنانی که جان کلام اند. جان زندگانی اند. پر از نکته و درس. آنان مردمان سه شنبه بودند و روزی که کالبد موری را برای همیشه آرام گرفتن، در آغوش خود محو کرد. موری، در روز سه شنبه، با شادی و با تمام قوا با زندگی خداحافظی کرد.


#سه_شنبه_ها_با_موری

#میچ_البوم

الهام اسماعیلی
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۲

میرا

کتاب را به پیشنهاد استاد نویسندگی‌م خریدم و به پیشنهاد یکی از دوستای ناب فرهیخته‌م نوبت خوندنشو جلو انداختم و در یک روز شروع و تمومش کردم. فضای کتاب تا حد خیلی زیاذی نزدیک به فضای کتاب 1984 جورج اورول بود. نویسنده، برای داستانش یک فضای تحت حکومتی مستبد رو تصویر کرده که دیوار خونه ها از شیشه ش و همه همدیگه روتحت نظر دارن. تنهایی جرم محسوب میشه و بهترین بودن در کاری هم جرم محسوب میشه و اگر دانش آموزی به طور مداوم شاگرد اول کلاس بشه، مجازات میشه!(خیلی این خوبه نه؟؟!). کسی که علاقه مند به فردیت و برای دوست داشتن دلیلی داشته باشه و تابع قوانین شخصی باشه بیمار شناخته شده و از طرف ناظرین سفید پوش مداوا میشه. فرد مداوا شده مثل عروسکی خواهد بود که نقابی را روی صورتش دوخته اند و احساسات و تفکرات و خاطراهایش را کم رنگ رو به نابودی کشانده ن. اما در آخر بعضی از این بیماران گرچه مداوا شده اند اما باز هم به بیماری خود، که بیداری ست مبتلا می شوند و نقاب هایشان در هم میشکند.

اما اگر تصمیم به خوندن این کتاب گرفتید باید بگم نثر کتاب، به شدت بی پرواست و شاید متعجبتون کنه.

#الهام

#میرا #کریستوفر_فرانک

#ترجمه #لیلی_گلستان

الهام اسماعیلی
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۴۲

استخوان خوک و دست های جذامی

مجتمع خاوران. اسم یه ساختمونه با طبقه های زیاد. مجتمعی که قصه های اهالی شو محکم و سفت بغل کرده. مصطفی مستور خالق این قصه هاست. و "استخوان خوک و دست های جذامی" اسم این رمانه که 82 صفحه ست و ناشرش، نشر چشمه س.

ساختار رمان ساختار جالبیه. قصه های محصور در چهار دیواری های این مجتمع، بطور موازی پیش میره. به نظر من جذاب ترین شخصیت این رمان، دانیال‌ه. پسری که اگر بخوایی سطحی بهش نگاه کنی، انگار معلول ذهنیه اما در بطن ماجرا از همه بیشتر میفهمه و دغدغه های عمیقی داره. دغدغه هایی که وقتی سرشو از پنجره بیرون میکنه ، فریادشون میزنه.

اونجا که ملول و عباس با هم گلاویز بودن و ملول سعی داشت عباس رو به دستور بندر به قتل برسونه، بندر توی ماشین نشسته بود و رادیویی که روشن بود می گفت:

و در صفت دنیا فرمود: به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر استاز استخوانِ خوکی در دستِ جذامی.(امام علی ع)



#الهام

الهام اسماعیلی
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۰

چهل نامه ی کوتاه به همسرم

همسرت نویسنده یا شاعر که باشد، قطعن روزگار متفاوت تری خواهی داشت. داغی دلخوری هایش را زیر سایبان واژگان خنکا میبخشد. برایت می نویسد. می سراید. متنش، شعرش، نامه اش، جاویدان میشود. در زمان . مکان. و مهمتر، در قلبت.

نادرابراهیمی، یک مرد همیشه عاشق است که نوشته هایش فواره ای از جنس عشق است که فقط فراز دارد. فرازی بی فرود. عاشقانه های ابراهیمی یک سیر صعودیِ بی بازگشتِ خواستنی ست. مسیری که نه فقط عاشقانه ست، بل تعالی روح و دستورات اکید زندگی ست.

فکرش را بکن، دفتری داشته باشد، و هرازچندگاهی، وقتی دلش تنگ است، یا دلت تنگ است، خطاب به تو، و فقط تو، در شرح احوال تو، و فقط تو، بنویسد.


#الهام


متن مقدمه کتاب:

همسرم میگوید: بنویس که رسم نوشتن و از طریق نامه حدیث دل گفتن و به مسائل و مشکلات جاری پرداختن را تو از آغاز جوانی داشتی، تا گمان نرود که تنها بوی تلخ مرَکب و صدای سنتی قلم به نوشتن وادارت کرده است.

و نوشتم.

الهام اسماعیلی
۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۷

باشگاه مشت زنی

کتاب باشگاه مشت زنی نوشته ی چاک پالانیک با ترجمه ی پیمان خاکسار را نشر چشمه منتشر کرده است. فکرش را کنید شاگرد مکانیکی باشید و تراوشات ناگهانی ذهنتان را روی کاغذ بیاورید و بعد از آن در قالب یک کتاب چاپ شود ، برنده ی جایزه ی کتاب اُرِگون 1997 شود و از کارگردانان معروف یعنی دیوید فینچر شیفته ی کتاب شما شود و فیلمی از روی کتابتان بسازد.

خانه ای که قدم به قدم تکمیلش کرده بود در لحظه ای منفجر شده بود و او حالا خانه ای نداشت. بی خوابی به روزگارش فشار می آورد و وقتی نخوابی، یعنی در شرایطی خواهی بود که نه بیداری نه خواب. یک گیجی مزمن ِ بی مصرف! او وقتی به انجمن سرطانی ها می رفت و آنهارا در آغوش میکشید و پا به پای ناامیدی هایشان می گریست آرام میگرفت و میتوانست بخوابد. اما حالا او جایی نداشت که بخوابد. یاد سفرش افتاد و آشنایی اش با کسی که صابون میساخت. تایلر دردن. باشگاه را با هم بنا کردن. باشگاهی با قوانینی خاص و مکرر.او نمی دانست، نمی فهمید که تایلر دارد خودش را در روزگارش حل میکند. او مشت میزد. دعوا میکرد. نه با کسی که در مقابلش بود. با همه چیزهایی که در زندگی اش با آن سرجنگ داشته و نمیتوانسته با آن بجنگد و اینگونه بود که این عطش جنگیدن باعث شد که باشگاه مشت زنی شعب مختلف پیدا کند. تایلر فکر های بزرگتری در سر داشت. پروژه ای خرابکارانه. هرج و مرج و بی نظمی. اما از یک جایی به بعد او متوجه جدایی ناپذیری تایلر از خودش میشود.

از یک جایی به بعد همه اورا تایلر خطاب میکنند. حتی کسی که او گمان می برد که دوستش دارد. مارلا. همان کسی که در انجمن سرطانی ها مثل خودش دروغ میگفت و تمکزش را برای گریستن به هم میزد و بی خوابش می کرد و شلوار های جین داخل خشک شویی را می دزدید و میفروخت. او وقتی میخوابید تایلر در کالبد او شروع به فعالیت میکرد. تایلر درونش بود که خانه اش را منفجر کرده بود. اما همه او را دیده بودند. همه او را میشناختند و هیچ کس حرفهای خود واقعی اش را باور نمی کرد.

اما "مبارزه تا وقتی که لازم باشد ادامه پیدا می کند..."


#الهام_اسماعیلی

الهام اسماعیلی
۰۵ دی ۹۵ ، ۰۹:۰۰

اتوبوسی به نام هوس

اتوبوسی به نام هوس، نمایشنامه ای است که شاهکار تنسی ویلیامز است که جوایز متعدد ادبی هم گرفته است. این نمایشنامه ، داستان دو خواهر را روایت میکند . استلا دارای زندگی مشترک و بلانش مجرد است و به تازگی با اتوبوس سفر کرده و به خانواده ی کوچک استلا پیوسته است. استانلی، همسر استلا ، به رفتار ها و چرایی آمدن بلانش مشکوک است و مدام با استلا درهمین مورد بحث میکند و در آخر خودش هم سوار اتوبوسی می شود که بلانش با آن به نزد خواهرش آمده بود.

نمایشنامه، مثل سیل سیال زندگی ، با نقش های خود، تخیل و اندیشه را بازی می دهد برای رسیدن به مقصد دریافت حقیقت. حقیقتی که در زیر سایه های پوشالی رفتارهای مصلحت اندیشانه پنهان شده اما پنهان نخواهد ماند.

آدمها برای زندگی، محتاج مرکبی هستند تا سوار بر آن ، جریان زندگی را بپیمایند و عده ای هم مسافر اتوبوسی هستند که نامش هوس است!



#الهام




اتوبوسی به نام هوس نمایشنامه معروفی است از تنسی ویلیامز، نمایشنامه نویس بزرگ آمریکایی که در سال ۱۹۴۷ نوشته شد. نمایشنامه‌ای که ویلیامز به خاطر آن، جایزه پولیتزر سال ۱۹۴۸ را دریافت کرد. از روی این نمایشنامه چندین فیلم سینمایی و تلویزیونی ساخته شده است. مشهورترین آن فیلمی به همین نام به کارگردانی “الیا کازان” است که “ویویان لی” بخاطر بازی در این فیلم جایزه اسکار گرفت. موضوع نمایشنامه و شخصیت‌های آن در دهه پنجاه در جامعه آمریکا، غیر‌متعارف و سنت‌شکنانه بود و کازان به کمک تنسی ویلیامز که خود فیلمنامه آن را نوشته بود، تلاش زیادی کرد تا آن را تا حد ممکن تعدیل کرده و با معیارهای اخلاقی سینمای هالیوود تطبیق دهد. از جمله موضوع همجنس‌گرایی یکی از کاراکترها که به کلی از فیلمنامه حذف شد.
تنسی ویلیامز زاده می‌سی‌سی‌پی است و فضای می‌سی‌سی‌پی و جنوب آمریکا که آکنده از الکل، رابطه جنسی و شهوت است بر آثار او سایه انداخته‌ است. او همانند بسیاری از کاراکترهایش، در مصرف الکل زیاده روی می‌کرد و سرانجام نیز به خاطر افراط در آن در سال ۱۹۸۳ درگذشت.

“اتوبوسی به نام هوس”، بر محور سه شخصیت اصلی استلا، استنلی و بلانش بنا شده. بلانش، زن تنها و درمانده‌ای است که برای دیدار خواهرش استلا به نیواورلئان می‌رود. استلا که در آستانه بچه‌دار شدن است، شوهری دارد که قلدر، لات‌منش و بی‌بند و بار است. او هر شب دوستانش را در خانه جمع کرده و آنجا را به قمارخانه تبدیل کرده‌ است. زمانی که استلا برای زایمان به بیمارستان می‌رود، استنلی از فرصت استفاده کرده و به بلانش که تنها در خانه مانده، تجاوز می‌کند.

الهام اسماعیلی
۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۶

عقد یلدا

قصه ی این یک دقیقه ی اضافه تر از هرشب چیه که تورو کرده محبوب دل همه و یلدایی که توی سال یکبار اتفاق میوفته و بین انار و هندونه و آجیل و شکلات و شکرخند آدمای خونه رقابت انداخته؟ چی شد یهو به فکرت رسید گل انار سنجاق کنی به گیسوی بلندت و لباس برف بپوشی و عروس خجالتی زمستون بشی؟ نشستی دونه دونه تو خونه ی پدری، ورق به ورق برگارو رنگ کردی و فرش راه زمستون کردی که دلشو ببری و چه خوب هم بردی. میبینی؟ انارهای درخت حیاط خونه مون دل ترکوندن از دلتنگی. کی بود اون که میگفت کاش دانه های دلمان مثل انار پیدا بود؟ ترکیدن دل درد داره. قیمت داره پیدا بودن. حالا تو قیمتی ترین اتفاق امشبی. چی شد یهو تصمیم گرفتی فقط یک دقیقه بیشتر زمستون رو معطل خودت کنی؟ فقط یک دقیقه. چطوری دل بستی به زمستون؟ همه میدونن اون سرده.خیلی. چطوری یه کوه یخ عاشق شده؟ چطوری میتونی از رنگای نارنجی و زرد و آب و هوای خل و چل و حساب نشده ی خونه ی پدری دل بکنی و اسیر یه عالمه سفیدی سرد بشی...؟رازت رو بگو. شاید تو دل ما هم یکی باشه که یادش،سوز داشته باشه!! اعتراف میکنم.دختر قشنگی هستی و من حسودیم شد. اما خب،خوبه که هستی. ببین، همه خوشحالن واسه عروس شدنت، یلدا. همه شادن و تو خونه هاشون واست سفره ی عقدی چیدن که با همه سفره های عقد بقیه دخترها فرق داره. انار و هندونه و آجیل و شکلات وحافظ و قرآن و گل و شمع هایی که هرم گرماشون یه قلقلکِ نرمه واسه زمستونت:) میشنوی صدای خنده هاشونو؟ همه دارن همین یک دقیقه بودنت رو جشن میگیرن و حواسشون به چمدون بسته شده ت نیست. و من؟ ومن... یه دقیقه بیشتر از قبل، مثل قبل ام و البته مثل همه ی شمع های بی پروانه، دلتنگ!

مبارک باشه یلدا جان، با آرزوی خوشبختی...


#الهام

الهام اسماعیلی
۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۴

ماتریوشکا

ماتریوشکا در لغت به معنای عروسک های تودرتویی هستند که از دل عروسک بزرگتر، عروسکی کوچکتر درمی آید تا جایی که کوچکترین عروسک قابلیت تجزیه شدن نداشته باشد.

نمایش ماتریوشکا، هشت اپیزود دارد که بر اساس هشت داستان کوتاه از آنتون چخوف است که طراح و کارگردان و نویسنده و تنها بازیگرش، پارسا پیروزفر است. اگر شما به دنبال کیفیت، مفهوم و فضایی گسترده برای اندیشیدن باشید و از قدرت تصویرسازی ذهنی خوبی هم برخوردار باشید از نمایش های یک نفره ، به خصوص ماتریوشکا لذت خواهید برد. تصورش را بکنید.نزدیک به دوساعت در هشت داستان متصل به هم و تو در تو غرق شوید و یک و تنها یک بازیگر در چیزی حدود 25 نقش مختلف، قدرت این مغروق ساختن شما را داشته باشد.

پارسا پیروزفر روی بروشور نمایش ماتریوشکا یادداشتی زیبا نوشته:

ماتریوشکا، بگو این بار چه کسی از پوسته ات بیرون می آید؟

امروز کدام چهره ات را می نمایانی؟



اپیزود اول: مرگ کارمند دولت

اوه باید براش توضیح بدم که سهوا توی مراسم اپرا عطسه کردم و پشت کله ش رو تفی کردم...

اپیزود دوم: چطور دیمیتری کولدارف یک شبه معروف شد؟

این روزنامه رو خوندین مامان بابا؟ من معروف شدم. توی این روزنامه نوشته شخصی به اسم دیمیتری کولدارف(منو میگه هااا) بعد از مست کردن جلو دروشکه به زمین خرد و درشکه درست از وسطش رد شد.

اپیزود سوم: محاکمه

اون بهترین وکیل شهره. همه ی پرونده هاش موفق بوده. ببین داره چجوری دفاع میکنه. اشک تو چشمای همه جمع شده.عه خانم شما چرا غش کردین...عه چرا خانم های اون طرف هم غش کردن!


اپیزود چهارم: جنون ادواری

کی من؟ازدواج؟اصلن.امروز میرم با پدر دختره صحبت میکنم....ببینید من، تحت تعقیبم، مجرمم، اختلاس کردم...چی میگید که عیب نداره.آهان.من یه دیوونه ام.من جنون ادواری دارم.الان میرم گواهی ش رو از پزشک براتون میگیرم تا مطمئن بشید من لیاقت دخترتون رو ندارم.

اپیزود پنجم: تسویه حساب

همین.تازه تشکر هم میکنی. من رسمن سر تورو کلاه گذاشتم و پولهاتو بالا کشیدم. چرا ساکتی؟چرا اعتراض نمی کنی و از حق خودت دفاع نمیکنی. اینطوری هرکسی میتونه حقت رو بخوره.

اپیزود ششم: زن نجیبی که از میان ما رفت

پدر گریگوری، چرا میخندید. همسر من یکی از نجیب ترین زن های شهر بود. بخاطر اینکه من کلک زدم. من خودم توی کل شهر شایعه کردم که زنم معشوقه ی رییس پلیس شهره. اون وقت دیگه هیچ مردی جرئت نمیکرد به زن من نزدیک بشه. من همتون رو سرکار گذاشته بودم...

اپیزود هفتم: شاهکارهنری

اوه دکتر کشلکف.شاید باورتون نشه.ولی جفت این شمعدونی هنری رو به طرز معجزه آسایی پیدا کردم.چقدر خدا دوستتون داره. راستی اون یکی شمعدونی که قبلن بهتن دادم کجاست؟


اپیزود هشتم:بوقلمون صفت

به حضرت بگید ک مراقب سگ شون باشن.اگر من نبودم ممکن بود بکننش تو گونی و بلایی سرش بیارن!

الهام اسماعیلی
۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۲

1984

کتاب ۱۹۸۴ به قلم جورج اوروِل نگاشته شده است. این کتاب درون مایه‌ی سیاسی داشته و به تعبیر نویسنده آینده را پیش بینی کرده است؛ آنطور که در مقدمه ی مترجم آمده است این کتاب چند ده سال قبل از سالی که عنوان کتاب است نوشته شده و بیانگر جامعه ی چند ده سال بعد است. کتاب ، کتاب خاصی است. آنطور که ذهن کاووش گر انسان سعی میکند بین جملات و واقعیت شباهت هایی پیدا کند!1984 بیانگر داستان زندگی شخصی به نام "سمیت" است که در دستگاه حکومتی که حزب نام دارد کار می کند. اما با قوانین مستبدانه ی این حکومت مخالف است و در ذهن منتطر فرصتی است که مخالفتش را اعلام دارد.  حال آنکه حکومت از وزارت خانه های مختلفی تشکیل شده و به شدت مردم را حتی در خصوصی ترین لحظه هایشان زیر نظر دارند و حکم اغتشاش گران مرگی ابدی ست.وزارت خانه های حزب ، وزارت صلح است که امور جنگ را بر عهده دارد، وزارت خانه ی عشق است یعنی مرکز فرماندهی پلیس افکار و مفتشین عقاید و دور نگه داشتن مردم از هم و کنترل روابط انسانی و عاطفی،  وزارت فراوانی است که بر امور جیره بندی و کم کردن محصول کشاورزی ناطر است و چهارم وزارت حقیقت است که به نشر تبلیغات و از بین بردن اسناد ودست بردن در تاریخ و تحریف آن و شست و شوی مغز ها می پردازد.

سمیت با دختری به اسم ژولیا آشنا میشود و به او عشق می ورزد؛ در حکومتی که عاشق شدن جرم است. و همین را اولین قدم جهت ابراز اعتراض می انگارد. او و ژولیا به گروه برادری که علیه حزب و حکومت استبدادی برادر ارشد است می پیوندد و موطف می شود قبل از هرچیز کتاب رییس گروه برادری که گلدشتین نام دارد را بخواند. اما در این کتاب مطالب جالب توجهی نوشته شده بود؛شعار های حزب شعار های عجیبی بودند که برای مثال جنگ صلح است یکی از آن ها بود. و توضیح آن هم این است که برای تطمیع  قشر کارگر و زمان کافی نداشتن آنها برای تفکر لازم آن است که ایشان دائما به کار سخت مشغول باشند. اما حکومت به این حجم از کارگر احتیاج ندارد بنابراین با جنگ های ساختگی و غیر واقعی همه ی آن چیز هایی که ساخته شده بود را از بین میبرند تا دوباره ساخته شوند و این به معنای صلح است! حزب ممعتقد بود که مردم باید زبان جدیدی بیاموزند که مشمول کلمات کمتری است با این هدف که اگر دایره واژگان مردم را محدود کنیم، قدرت فکر کردن را از آنان میگیریم. 

و در آخر سمیت و ژولیا به سرانجامی که خود به خوبی می دانستند گرفتار شدند. تلویزیون اتاق رفتار آنها را ضبط کرد و آنها دستگیر شدند. سمیت زیر شکنجه های سخت به تعبیر اوبراین که شخص شکنجه گر و همان کس که او را در گروه برادری پذیرفت ، روحش و مغزش را خالی از هر فکر و احساسی کردند و از حرفها و استدلال های خود کالبد سمیت را پر کردند. تا آنجا که دو به علاوه ی دو را پنج می دانست! در نهایت سمیت هنوز به شخص مورد نظر آنها تبدیل نشده بود چراکه او هنوز ژولیا را دوست داشت و در خواب صدایش میکرد.آنان سمیت را با بزرگ ترین ترسش مواجه ساختند در اتاقی که وحشتناک ترین اتاقی بود که همه از آن یاد می کردند. اتاق 101. بزرگترین ترس سمیت موش بود.و در حالی که موش های گوشت خوار و گرسنه را به صورت او نزدیک میکردند و او فقط به راه گریز فکر کرد و ناخواسته و بدون تصمیم فریاد زد من نه، با ژولیا این کار را کنید.

سمیت آزاد شد و شغل بهتری به او دادند.او حتی دوباره ژولیا را دید اما آن دو از دید حزب به دو انسان تابع تبدیل شده بودند و هیچ خطری نداشتند.آنها هردو به هم خیانت کرده بودند و هردو تغییر کرده بودند. سمیت میپنداشت در صفحه شطرنج همیشه سفید سیاه را مات میکند اما این بار سیاه او را مات کرد.آخرین جمله ی کتاب:سرانجام او بر خویش پیروز شده بود. او برادر ارشد را می ستود.




الهام اسماعیلی
۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۲:۱۱

ابراز بیزاری

ابراز احساسات یکی از لازم ترین هاست برای یک آدم زنده. و خب بد اومدن ها هم جز همین احساساته. من بدم میاد. من متنفرم . من بیزارم. یه بار . دوبار. سه بار... اما یکدفعه میبینی وقتی با یک آدم مواجه میشی اولین تصویری که ازش توی ذهنت نقش میبنده بیزاری هاش‌ه. هر دفعه که میبینیش یادت میاد که این آدم از فلان چیزها و فلانی‌ها بدش میاد.

گاهی وقت ها اونقدر این بد اومدنه پر رنگ میشه. که حتی دیگه دلیلش رو هم نمیخوایی بدونی. قضاوت نمیکنی. فقط دلزده میشی. و تو هم بدت میاد. از همه ی آدمهایی که بد اومدن‌هاشون رو بلند بلند فریاد می‌کنند. و با هشتگ نشونه گذاری میکنند درست کنار یاد خودشون، تا وقتی توی ذهنمون اسمشونو سرچ میکنیم، و یادشون رو مرور میکنیم بر میخوریم به دیواری سنگی و تراش نخورده ای که فقط بلده فاصله بندازه و روح آدم رو زخمی کنه و از همه ی بیزاری های دنیا محافظت کنه!

اگر برای متنفر بودن از اتفاقی، دلایل خودت رو داری. برای دوست داشتن همون اتفاق دلایل خودم رو دارم. بیزاری هات رو فریاد نزن، نذار آدما با بیزاری هات ، بیشتر از خودت و خوبی‌هات، خاطره داشته باشن.


#دوست_داشتن

#من_دوست_دارم_هرچه_را_که_خدا_خالق_آن_است

الهام اسماعیلی
۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۱:۱۵

اون چند نفر

اونا دوستش دارن. همشون یک نفر رو دوست دارن. اما اون چند نفر چند برابر تعدادشون رفتار های مختلفی دارن در برابر محبوبشون. مگه نه اینکه وقتی پیگیرش باشی، وقتی نگرانش باشی، وقتی با لبخندهاش ناخودآگاه لبخند بزنی و نسبت به عکس العمل هاش حساس باشی، یعنی اینکه یه دوست داشتنی این وسط هست که زنده ست؟ که نفس میکشه؟

اونا دوستش دارن ولی دارن تموم سعی شونو میکنن که دوستش نداشته باشن. یا اینکه کسی نفهمه که دوستش دارن. اما بی فایده ست. دوست داشتن هیچوقت چیزی نبوده که بشه پنهونش کرد. دل اگه شکل یه چمدون در بسته باشه، دوست داشتن ها درست شکل پارچه های رنگی رنگی و گل گلی‌ه که از چمدون بیرون زده. تو مطمئنی که در چمدونت بسته س چون چیزی ازش بیرون نمیریزه ولی متوجه این نیستی که بقیه متوجه رنگ ها و طرح های احساساتت میشن.

اون چند نفر هم مثل من دوستش دارن. ولی رنگهای احساساتشون رو تکذیب میکنن. چجوری؟ به بدترین نوع. جوری که حس قشنگ دوست داشتن زخمی میشه، درد میکشه. شاید چون دوست داشتنشون معلقه و مقصدش رسیدن و رسیدنی نیست دیگه ازش مراقبت نمیکنن. دیگه مراقب این نیستن که چی دارن میگن. چجوری دارن قضاوت میکنن. فکر میکنن دوست داشتن شعور نداره که دورویی رو بفهمه و وقتی بفهمه میشکنه. تیکه تیکه میشه. میخواد بره ولی گیر کرده توی یه چمدون. اون وقت این پارچه ی خوش رنگ کم کم رنگشو از دست میده. کدر میشه و یواش یواش میپوسه.

چرا باید این قانون لعنتی مدام تکرار بشه و تصویر بشه: وقتی تو مسیر دوست داشتن نرسی، دوست داشتن تبدیل میشه به تنفر. ناخودآگاه میجنگی با اونی که یه روزی برات مهم بود وقتی میبینیش بهترین آدمی باشی که تاحالا بودی...

الهام اسماعیلی
۱۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۳

پنجره های تشنه

پنجره های تشنه، نوشته ی مهدی قزلی، سفرنامه ای به بهشت است. ضریح شش گوشه ی حضرت حسین (ع) بعد از ساخته شدن توسط مردم، سفری طی کرد تا زیر قبه ی حضرت، سایه بان مزار حضرت باشد. روایت این سفر از قم تا کربلاست و همه معجزاتش، همه داستان هایش، همه وقایع ش، دل می برد، جان میبرد. که این عشق حسین است که عالم را دیوانه میکند...


#الهام_اسماعیلی

#پنجرههای_تشنه

#مهدی_قزلی

الهام اسماعیلی
۱۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۸

پدر، عشق و پسر

قلم سید مهدی شجاعی، بی مثال است. وی معمولن در حیطه ی مذهبی می نویسد. پدر، عشق و پسر کتابی بی نظیر است از زبان اسب حضرت علی اکبر، که واقعه ی کربلا را برای مادر حضرت علی اکبر روایت میکند.

کتاب ده مجلس دارد و هر مجلس روح انسان را پر میکشاند به سمت و سوی کربلا. و این چشمه ی جوشان اشک است که منزل به منزل کتاب را می پیماید به قصد رسیدن به مقصد. مقصد عشق و معرفت حسین.


#الهام_اسماعیلی

#پدر_عشق_وپسر

#سیدمهدی_شجاعی

الهام اسماعیلی
۱۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۳

سرگذشت لافکادیو

سرگذشت لافکادیو ، داستان یک شیر است که جواب گلوله را با گلوله میدهد. کتاب در رده بندی های سنی ،به سن کودکان و نوجوانان اختصاص یافته است اما مگر این منطقی ست؟ کتاب کودکان و نوجوانان ، حتی اگر در قالب داستان های کودکانه باشند پر از نکات روانشناسی و روانشناختی ست. آدم بزرگ های دنیای بچه ها وقتی این کتاب را بخوانند، قطعا به لافکادیو های درون، یا اطراف خویش پی خواهند برد و ابروهای خود را به نشان تعجب بالا خواهند برد.

نویسنده ی کتاب، شل سیلور استاین، که در کتاب خود را عمو شلبی خطاب میکند لحن جالب و بامزه ای دارد. شیر داستان، در گله ی خود زندگی میکند که طی اتفاقاتی تیر اندازی یاد میگیرد و این نقطه ی عطف ورودش به دنیای آدمهاست و آدم شدنش! تا جایی که میرسد به جایی که تصمیم میگیرد برای تفریح به شکار شیر برود. آنجا میفهمد که نه شیر است، نه آدم. از خویش میگریزد و آدمها و شیر ها فقط دور شدنش را میبینند.


#الهام_اسماعیلی


"خودمانیم حرف عجیبی نیست؟شیری بیاید بگویدتنش مور مور میشود. مثل این است که موری بگوید تنش شیر شیر می شود."

#سرگذشت_لافکادیو

#شل_سیلور_استاین



الهام اسماعیلی
۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۹:۳۸

فتح خون

صدای سید اهل قلم، شهید مرتضی آوینی در مجموعه ی روایت فتح‌ش، فراموش نشدنی‌ست. روایتی که او کرد از جبهه و دفاع همیشه مقدسمان بی نظیر و مثال زدنی بود. فتح خون، روایتی مستند از وقایع روز عاشوراست. تاریخ، وقایع را روایت میکند و راوی، واژه ها را به تسخیر در می آورد، عشق به حسین (ع) را با آن در می آمیزد، لباس شرم و دوری ودلتنگی را به تن واژه ها میپوشاند، و میگوید، میگوید تا هر کس با دلش نتیجه بگیرد.

کتاب از فصل های مختلفی تشکیل شده است. و اما فصل نانوشته ی آخر. شهادت حسین(ع) . کدامین واژه است که از پسش بر بیاید. آوینی، اما شهادت حسین (ع) را با شهادت خویش نوشت و روایت کرد...


#الهام_اسماعیلی

الهام اسماعیلی
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۲

وداع با اسلحه

وداع با اسلحه، کتابی ست که ارنست همینگ‌وی نوشته است.

وقتی که جنگی صورت میگیرد زندگی روزمره ی آدمها با توپ و تانگ و صدای شلیک گره میخورد. مردانی که می جنگند، از میهن خویش و یا حتی از کشوری غریبه دفاع میکنند با روحی بسیار خسته، خسته از شلیک های اجباری و بی منطق، خسته از دیدن خون و خمپاره، با مدال های افتخاری که برایشان اهمیتی ندارند، آرزوی صلح میکنند و روزهارا میشمارند به نیت تمام شدن جنگ، با دلخواسته ی قوی صلح.

مرد قصه، در میانه ی جنگ عاشق میشود، اما باز میجنگد.

مدال میگیرد، اما با عشق خود به دیدن مسابقه ی اسب سواری در شهر میرود.

خسته میشود اما باز میجنگد.

تا جایی که این جنگ به خوی وحشیانه ای میان خودی ها هم تبدیل میشود. خویی که نه توضیح میپذیرد نه استدلال. اعدام. تنها راه چاره گریز است. او به سمت عشقش ، با روحی خسته، در عملیات عقب نشینی ای نافرجام، میگریزد و با کاترین که از او باردار است از کشور میگریزند.

پایان قصه اما ضربه ای سخت بر خواننده وارد میکند. پایانی غیر قابل تصور. وقتی که همه چیز خوب است ،وقتی که همه چیز آرام است و زیبا،  ناگهان پایانی غافلگیر کننده انسان را به دام می اندازد. اما آیا این پایان، پایان قصه ی این مرد است که مدت ها پیش با اسلحه ی خویش وداع کرده است؟

الهام اسماعیلی
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۰۹

دور از دسترس اطفال نگه داری شود


من چهارراه ولیعصر بودم. در مرکز تبادل کتاب تهران. مامان میدون ولیعصر بود. برای خریدن چیزایی که ذوق زده‌ش میکرد. قرار شد منتظر مامان بشم تا بیاد و با هم برگردیم خونه. و من شروع کردم کتاب استاد نویسندگی‌م رو خوندم. فرشته فرشاد. کتابِ "دور از دسترس اطفال نگه داری شود". نمایشنامه ای کوتاه اما جذاب و ملموس و البته غم‌بار. تراژدی ای که شاید هر لحظه در ذهن ها کلید بخورد شاید برای اینکه ذهن پیوسته و ناخودآگاه در جستجوی راه گریزی برای دور شدن و دور ماندن از اتفاقاتی‌ست که خراشی بر تن لحظه های زندگی‎ست.

کودکی که سالم نیست. و جهانبینی پدر و مادرش. سختی ها. زاویه دید های مختلف و باز پرسی که از همین پنجره های مختلف، راهی به سمت حقیقت باز میکند. حقیقتی که جای خالی کودکی رنجیده را نشان میدهد، که دیگر نیست و نبودنش شعله میکشد بر تن وجدان و میسوزاندش.

کتاب، روان و سلیس و بی ابهام بود.مامان از راه رسید. کتاب تمام شده بود؛ اما داستان همچنان ادامه داشت...



دور از دسترس اطفال نگه داری شود

فرشته فرشاد

نمایش نامه

الهام اسماعیلی
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۳

یک روز من!

مردم دقیقن به چی میگن زباله؟ فقط به پسماند های تر یا خشک‌شون، اضافه ی غذاهاشون ، قوطی ها و بطری های خالی‌شون؟ به نظر من هرچیز نخواستنی‌یی ، زباله بودن رو توی تعریف خودش می گنجونه. حالا اون چیز نخواستنی، میتونه هرچیزی باشه. یه خاطره، یه مکان، یه دفترچه، یه وسیله، یه دوست داشتن، یه دنیا، یه زندگی، یه...

حالا فکرشو بکن، غذای من نخواستنی های مردمه. نخواستنی های آدما رو من میبلعم تا دور و برشون، ذهنشون، دنیاشون خلوت تر بشه. به من میگن، سطل زباله. من ظرفیت ندارم. نه که بی ظرفیت باشم، نه، منظورم اینه که ظرفیتم نا محدوده. یعنی قرار نیست هیچ وقت پر بشم و هیچ نخواستنی‌یی رو بالا بیارم!

تو دنیایی که من هستم، من لطف بزرگی برای آدمها محسوب میشم. فکرشو بکن. هرکسی توی کیف و جیبش یه سطل زباله همراهش داره تا در آن واحد چیزها و یا کسایی که خاطرشون روآزرده میکنه، از روزگار خودشون به دور ، به یه جای خیلی دورتر از اینجایی که نفس میکشن پرت کنه.

بذارید دیروزم رو براتون شرح بدم. من دیروز شب بدی رو گذرونده بودم و صبح حسابی گرسنه بودم. به عنوان صبحانه یک کابوس ترسناک به علاوه ی یه خرده خواب آلودگی و همچنین یک علاقه ی یک طرفه نصیبم شد. کابوس ترسناک مزه دلهره میداد و خواب آلودگی مزه ی رخوت و علاقه ی یک طرفه مزه ی یک عالمه نشدن و حسرت. خب بله. اینجا بود که فهمیدم امروز از اون روزای پر از امید و اتفاقای خوبه!!! میان وعده اما یه سری خاطره ها و دوستی های پر از لبخند رو به زور به خوردم دادن. خیلی تلخ بود بلعیدن صدای بلند خندیدن ها و دوستی ها. ناهار اما یکی انسانیت و وجدانش رو به دهانم گذاشت که غذای خیلی سنگینی بود.عصرونه یکی دلش رو که تیکه تیکه هم شده بود به دل من پرت کرد.قبل شام هم یه وعده نامردمی و دلخوری به همراه یه فنجون صدای مسخره کردن خوردم.  شام قاعدتا باید یه غذای سبک میخوردم. منتظر شدم. فکرش رو بکن. باید منتظر بشی تا برات غذایی که نمیدونی چیه و چه طعمی داره فرستاده بشه. غذایی که باید مثل یه راز توی دلت پنهونش کنی.

آها ، اینم از شام!یه پرس آرزوهای دور و دراز با لیوانی از خاطره های بچگی، به همراه سالاد دعواهای خونوادگی. روز پر خوراک‌ی رو گذروندم. شب از نیمه گذشته و آدمها همه خوابن. هیچ کس هیچ اتفاق خوب و بدی رو برای فراموشی دور نمی ندازه. چشمام که داشت گرم میشد صدای پایی ریتم صدای جیرجیرک رو به هم ریخت. کسی اومده بود سر وقت من. کسی با دستهای خالی. چیزی برای دور انداختن همراهش نداشت. دست کرد توی دهنم و دلم رو به هم زد و به هم زد. دنبال یه چیزی میگشت. بالاخره دستش دلخواسته ش رو لمس کرد. چشماش برق زد محکم توی مشتش گرفتتش و گذاشتش سر جاش. درست میونه ی قلبش.خب پیش میاد. آدما گاهی برمیگردن سراغ دور انداختنی هاشون و باهاشون آشتی میکنن. اون آدم از جلو شبیه اونی بود که صبح، دوست داشتنی یک طرفه رو به دور انداخته بود و از پشت شبیه یه دوره گردی بود که دیگه یه تیکه از پازل قلبش گم نشده بود، حالا هرچقدر هم قرار بر نرسیدن و نشدن می بود.

شاید باورتون نشه. ولی شما بعد از خوندن این شرح حال یک روزه ی من، گوشه کنارای ضمیر ناخودآگاهتون، حواستون هست میونه ی آشغال سبزی ها و تفاله چایی هاتون که میفرستید به سرزمین دور، یه وقت گنجی، خاطره ای ، دلخوشی ای، سُر نخوره و ناغافل سپرده بشه به دست فراموشی ، تا نشید شبیه دوره گردی که میونه تحریر های جیرجیرک ها ، وسطای دل شب،دنبال پازل های گمشده ش بگرده.

الهام اسماعیلی
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۲۵

ابن مشغله



گاهی یک اسم آن قدر اعتبار دارد و قابل اتکا هست که با خیال راحت میتوانی به آن تکیه کنی و دنبالش کنی. به نظر من نادر ابراهیمی، از آن اسم هاست. نویسنده ی کتاب روح انگیز یک عاشقانه ی آرام، این بار در کالبد ابن مشغله ، دنیایش را برای ما روایت میکند.

همانطور که از اسم کتاب پیداست، ابن مشغله شخصیتی است که درگیر و دار با شغل های مختلف است. از کودکی شغل های بسیار داشته است و در این بین اتفاقات عجیب و قابل تاملی برایش افتاده است. همه اورا سر اینکه نمیتواند در یک شغل ثابت قدم بماند و پابرجا مسخره میکنند اما او ایدئولوژی خاص خودش را دارد و خیالش به امید آغشته است. ابن مشغله، آرامش خاطرش را در میانه ی بی پولی ها و دریای متلاطم بلاتکلیفی ، مدیون همسرش می داند. همسری که اول کتاب برایش عاشقانه ای گفته است و کتاب را به او تقدیم کرده است:

ما، بدون زنانِ خوب، مردانِ کوچکیم...

الهام اسماعیلی
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۱

من دختری زشت رو بودم

چه خوب و خوشمزه است که دوستی داشته باشی، روزنامه نگار، کتابخون، با احساساتی ناب و قشنگ و خاص که قطعن با دندان های خوشگل موشی اش بی ارتباط نیست. دوستی که آنقدرها با هم حرف نمیزنید ونزدیک نیستید ولی آنقدر از دنبال کردنش خوبی و خوشحال که هر روز بغلش میکنی و حال بهار را از خاله سارایش میپرسی:)

دوستی که بی هوا دلت بخواهد بدانی خط فکری اش زیر خط های کدام کتاب ها خط میکشد و ازش بپرسی سارا من چه کتابی بخرم و اسم چند تا کتاب را بگوید و تو بروی تا همه شان را بخری و ببلعی و نگاهشان کنی و از سارای دست نیافتنی ممنون باشی بخاطر این هدیه های غیر مستقیمش:)

من دختری زشت رو بودم را نویسنده ی به‌نام رمان دزیره، یعنی آنماری سلینکو نوشته است و راجع به دغدغه های امروزه ی دختران در هرکجای جهان صحبت میکند. زیبایی این عنصری که مثل قاب عکسی بالاخره یک روزی خسته می شود و از دیوار به زمین می افتد تنها راهی نیست که میتواند کسی را به عشق ورزی دچار کند. اما قشنگ است و لازم. باید برایش هزینه کرد ، درد کشید و حتی آموزش دید اما عشق آنجا عشقی پابرجا و ماندگار است که اگر روزی جلای این قاب رفت و غبار روی آن نشست، باز هم باش و بماند و خیال کمرنگ شدن نداشته باشد.

من دختری زشت رو بودم، زمزمه ی همه دختران زیبایی ست که شاید روزی در گذشته، زشت رو بودند...

الهام اسماعیلی