یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

یه قُلُپ فلسفـــــه...

من همان قاصدکم که گاهی گذران از خیالت میگذرم...

درباره بلاگ


در من ، فریاد های درختی ست،
خسته از میوه های تکراری...
(گروس عبدالملکیان)

طبقه بندی موضوعی
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۳

یک روز من!

مردم دقیقن به چی میگن زباله؟ فقط به پسماند های تر یا خشک‌شون، اضافه ی غذاهاشون ، قوطی ها و بطری های خالی‌شون؟ به نظر من هرچیز نخواستنی‌یی ، زباله بودن رو توی تعریف خودش می گنجونه. حالا اون چیز نخواستنی، میتونه هرچیزی باشه. یه خاطره، یه مکان، یه دفترچه، یه وسیله، یه دوست داشتن، یه دنیا، یه زندگی، یه...

حالا فکرشو بکن، غذای من نخواستنی های مردمه. نخواستنی های آدما رو من میبلعم تا دور و برشون، ذهنشون، دنیاشون خلوت تر بشه. به من میگن، سطل زباله. من ظرفیت ندارم. نه که بی ظرفیت باشم، نه، منظورم اینه که ظرفیتم نا محدوده. یعنی قرار نیست هیچ وقت پر بشم و هیچ نخواستنی‌یی رو بالا بیارم!

تو دنیایی که من هستم، من لطف بزرگی برای آدمها محسوب میشم. فکرشو بکن. هرکسی توی کیف و جیبش یه سطل زباله همراهش داره تا در آن واحد چیزها و یا کسایی که خاطرشون روآزرده میکنه، از روزگار خودشون به دور ، به یه جای خیلی دورتر از اینجایی که نفس میکشن پرت کنه.

بذارید دیروزم رو براتون شرح بدم. من دیروز شب بدی رو گذرونده بودم و صبح حسابی گرسنه بودم. به عنوان صبحانه یک کابوس ترسناک به علاوه ی یه خرده خواب آلودگی و همچنین یک علاقه ی یک طرفه نصیبم شد. کابوس ترسناک مزه دلهره میداد و خواب آلودگی مزه ی رخوت و علاقه ی یک طرفه مزه ی یک عالمه نشدن و حسرت. خب بله. اینجا بود که فهمیدم امروز از اون روزای پر از امید و اتفاقای خوبه!!! میان وعده اما یه سری خاطره ها و دوستی های پر از لبخند رو به زور به خوردم دادن. خیلی تلخ بود بلعیدن صدای بلند خندیدن ها و دوستی ها. ناهار اما یکی انسانیت و وجدانش رو به دهانم گذاشت که غذای خیلی سنگینی بود.عصرونه یکی دلش رو که تیکه تیکه هم شده بود به دل من پرت کرد.قبل شام هم یه وعده نامردمی و دلخوری به همراه یه فنجون صدای مسخره کردن خوردم.  شام قاعدتا باید یه غذای سبک میخوردم. منتظر شدم. فکرش رو بکن. باید منتظر بشی تا برات غذایی که نمیدونی چیه و چه طعمی داره فرستاده بشه. غذایی که باید مثل یه راز توی دلت پنهونش کنی.

آها ، اینم از شام!یه پرس آرزوهای دور و دراز با لیوانی از خاطره های بچگی، به همراه سالاد دعواهای خونوادگی. روز پر خوراک‌ی رو گذروندم. شب از نیمه گذشته و آدمها همه خوابن. هیچ کس هیچ اتفاق خوب و بدی رو برای فراموشی دور نمی ندازه. چشمام که داشت گرم میشد صدای پایی ریتم صدای جیرجیرک رو به هم ریخت. کسی اومده بود سر وقت من. کسی با دستهای خالی. چیزی برای دور انداختن همراهش نداشت. دست کرد توی دهنم و دلم رو به هم زد و به هم زد. دنبال یه چیزی میگشت. بالاخره دستش دلخواسته ش رو لمس کرد. چشماش برق زد محکم توی مشتش گرفتتش و گذاشتش سر جاش. درست میونه ی قلبش.خب پیش میاد. آدما گاهی برمیگردن سراغ دور انداختنی هاشون و باهاشون آشتی میکنن. اون آدم از جلو شبیه اونی بود که صبح، دوست داشتنی یک طرفه رو به دور انداخته بود و از پشت شبیه یه دوره گردی بود که دیگه یه تیکه از پازل قلبش گم نشده بود، حالا هرچقدر هم قرار بر نرسیدن و نشدن می بود.

شاید باورتون نشه. ولی شما بعد از خوندن این شرح حال یک روزه ی من، گوشه کنارای ضمیر ناخودآگاهتون، حواستون هست میونه ی آشغال سبزی ها و تفاله چایی هاتون که میفرستید به سرزمین دور، یه وقت گنجی، خاطره ای ، دلخوشی ای، سُر نخوره و ناغافل سپرده بشه به دست فراموشی ، تا نشید شبیه دوره گردی که میونه تحریر های جیرجیرک ها ، وسطای دل شب،دنبال پازل های گمشده ش بگرده.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۴
الهام اسماعیلی

نظرات  (۱)

چه قالب وبلاگش مثل خودش قشنگه😍❤
پاسخ:
چه حدیثِ الهامش نفس‌ه!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی